👑 زن و زندگــے 👑
با حرص کولمو برداشتم و از پلهها رفتم بالا لباسهامو عوض کردم و جلوی آینه وایسادمو کمی آرایش کردم آلما وارد اتاقم شد و گفت :آماده شدی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره بریم پایین وقتی رفتیم بابا داشت چای میخورد رفتم طرفش و گفتم: سلام بابا جون خسته نباشین _سلام عزیز دلم خوبی +بله که خوبم بابا با خنده گفت: نگران نباش یک ساعت دیگه توی خیابون از دست آلما موهاتو میکشی آلما با حرص پاشو کوبید رو زمین و گفت : بابا این چه حرفیه که دارین میزنین؟؟؟ بابا خندهای کرد و گفت :هیچی عزیزم شوخی کردم آلما از خونه رفت بیرون و گفت : الا تا من ماشینو میارم بیرون تو هم بیا.. +باشه برو آلما که رفت بابا چشمکی بهم زد و آهسته گفت: داخل کارتت به اندازه کافی پول ریختم تو هم برای آخر هفته خرید کن.. خجالت زده گفتم: مرسی بابا اما نیازی نبود از لباسهای قبلی آلما هم میتونستم تنم کنم.. ادامه دارد...
بابا اخمی کرد و گفت: لازم نکرده لباسهای آلما روبپوشی.... تو هنوز دختره این خونهای و منم پدرتم وظیفه که هزینههاتو بدم دلم نمیخواد انقدر خودتو معذب کنی..
+ من معذب نکردم فقط.... فقط بابا سرشو کج کرد نگاهی بهم کرد و گفت: عزیز دلم من حال و روزتو درک میکنم ...منتها دوست ندارم انقدر با من غریبی کنی...
فکر کن هیچ ازدواجی این وسط صورت نگرفته و مثل قبل دختر خونه هستی و همونجور که به آلما پول میدم به تو هم میدم...
لبخندی زدم و رفتم سمت بابا گونشو محکم بوس کردم و گفتم :مرسی بابا به خاطر همه چی
بابا خندهای کرد که مامان گفت: خود شیرینیهات که تموم شد زودتر برو الان صدای آلما در میاد
+ رفتم....رفتم فعلاً خداحافظ کفشامو پوشیدم و با سرعت رفتم بیرون آلما پشت فرمون منتظرم بود سوار ماشین شدم که گفت :
چه عجب +داشتم با بابا حرف میزدم آلما ماشینو روشن کرد و راه افتاد _خوب کجا بریم؟؟
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۲:۱۷