👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
فکر کن طلاقن نگیری بمونی سره زندگیت...بچه دارم بشی ولی هوتن درست نشه اونوقت با یه بچه میخای چیکار کنی ها؟؟؟ یا مجبوری بمونی و بسوزی... اون بچه رو هم بدبختش کنی با بابایه دیوونش..یا مجبوری طلاق بگیری که بچتو بهت نمیده تا اذیتت کنه .... اونوقت دردت یکی نیست.. هزارتاس ... +خودم به همه ی اینا فکر کردم... خب؟؟ +فکر میکنم دله دادگاه رفتن و اینکارارو ندارم... خب بسپارش به یه وکیل..... پول بده برات همه کار میکنه.. تودیگه نیازی نیست بری سری تکون دادم که نازی گفت : بهت حق میدم ها..ـ طلاق گرفتن آسون نیست ولی خب ....زندگی با همچین آدمی هم آسون نیست.بازم بشین فکراتو بکن قشنگ بعدا تصمیم بگیر... سری تکون دادم که نازی یگوشه ی خیابون ماشینو نگهداشت و رفت پایین.. ادامه دارد...
⋞ ––––––––––
از سه چرخی که تو پیاده رو آش میفروخت دو کاسه آش گرفت و اومد تو ماشین.. بفرمایید خدمته شما.
+مرسی.
به به بارونم گرفتنگاهی به قطره هایه بارون کردم که رو شیشه میریخت نازی خندیدو گفت : آقاهه خسیس بود چقدر..
+چرا؟بهش گفتم کشکشو زیاد
بریز.....گفت همینقدر بستته
خندم گرفت و گفتم : واقعا ؟؟
آره بخدا سری تکون دادم و گفتم : حقته....اگه انقدر شکمو نباشی اینجوری ضایع نمیشی...
نازی چشم غره ای بهم رفت..با ویبره ی گوشیم از تو کیفم برداشتمش و نگاهی به اسمه آلما کردم +جانم؟؟ خوبی کجایی؟؟؟
+با دوستم اومدم تا بیرون چطور ؟؟؟
_هیچی .....دیر اومدی نگرانت
شدیم..
+قربونت برم....نه حالم خوبه
تا یه ساعتایه دیگه میام خونه
باشه راحت باش.....خوش بگذره گوشیو قطع کردم که نازی گفت : خواهرت بود؟؟؟
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۹:۴۷