👑 زن و زندگــے 👑
🩹 پوزخندی زدم و گفتم : فکر نمیکنی خیلی ناعادلانه داری حرف میزنی؟؟؟ اونی که گند زد به زندگی من تو بودی حالا حق نداری برای من تصمیم بگیری که چیکار بکنم یا چیکار نکنم؟؟ من برات تصمیم نمیگیرم دارم کمکت میکنم.. نیشخندی زدم و گفتم: از این کمکها دیگه بهم نکن اصلاً شاید تصمیمم عوض شد و برگشتم سر زندگیم... کتایون پوزخندی زد و گفت : دختر جون تو نمیتونی با این حرفا منو بترسونی برگشتن تو برای من اصلاً مسئلهای نیست... ولی من فکر نکنم اینجوری باشه + چرا دقیقاً همین جوره تو میتونی برگردی سر زندگیت و ببینی نتیجهاش چی میشهبا حرص گفتم : مثلاً چه نتیجهای داره؟؟ کتایون با خنده گفت : عزیزم هوتن عاشق منه مطمئن باش اگر حتی یه درصد تو براش مهم بودی هیچ وقت نمیاومد سمت من... الانم برگردی به زندگیش هیچ تاثیری توی رابطه من و هوتن نداره اینو مطمئن باش... ادامه دارد... 







با حرص دستامو مشت کردم و نفس عمیقی کشیدم.. من بهت گفتم که چیکار کنی
این بهترین راه برای هممونه
با عصبانیت گفتم :
تو و هوتن برین بمیرین منم هر
کاری که دلم بخواد انجام میدم...
بار آخرت باشه بهم زنگ میزنی
دفعه دیگه ازت به عنوان مزاحم شکایت میکنم...
گوشیو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم تا یکم آروم بشم تمام بدنم
از عصبانیت میلرزید...
خوبی ؟؟؟؟
ترسیده برگشتم عقب و با دیدن کیان بلافاصله یاد نیلوفر افتادماخمامو کشیدم تو هم و گفتم: آره خوبم.. چیزی شده ؟؟
میتونم کمکت کنم پوزخندی زدم و گفتم: چرا همیشه دنبال یه راهی هستی که به من کمک کنی؟؟
کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت: آلا چیزی شده _لطفاً منو دیگه به اسم صدا نکن و فکر نکن من آدم احمقی هستم..
ادامه دارد...
۲.۱K
۶:۳۱