👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هوتن سری تکون داد و گفت: نیازی نیست خودم میرم پیش وکیلم و خبرت میکنم سری تکون دادم و گفتم: پس من منتظرتم.. هوتن سریع تکون داد و گفت: فقط یه شرط داره... +چی؟؟ اینکه باید مهریتو ببخشی پوزخندی زدم و گفتم : مهریه برام مهم نیست هوتن با اخم گفت: پس فقط برات مهمه که از من جدا بشی؟؟ + دقیقاً همینه فقط تنها چیزی که برام مهمه طلاق گرفتن از تویه هوتن با عصبانیت سری تکون داد و گفت: بسیار خوب هرجور که راحتی منتظر خبرم باش خداحافظ +خداحافظ.... رفت سمت ماشین و سوارش شد و با نیش گازی رفت.. نفس راحتی کشیدم و بلافاصله شماره کیان رو گرفتم که فورا جواب داد... سلام آلا چی شد؟؟؟ باهاش حرف زدی چی گفت سری تکون دادم و گفتم : ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
آروم یکی یکی سوال بپرس آره اومد و باهاش حرفم زدم خوب نتیجهاش چی شد ؟؟
+همونی که میخواستیم راضی شد
که طلاقمو بده..
کیان از پشت گوشی نفس عمیقی
کشید و گفت:
خیلی خوب خیالم راحت شد..
میای دانشگاه .؟
+آره هنوز یک کلاس دیگه دارم
پس بیا اینجا بعد میرسونمت خونه منم کلاسم با تو یکیه +خیلی خوب دارم میام خداحافظ...
گوشیو گذاشتم توی کیفم و راه افتادم سمت دانشگاه حسابی خوشحال بودم و دلم میخواست بلند بلند بخندم...
وارد دانشگاه شدم که کیانو بین جمع دوستاش دیدم براش دستی تکون دادم و اشاره کردم که میرم داخل کلاس..
کیان هم سری تکون داد وارد کلاس شدم و یه گوشه نشستم و شماره آلما رو گرفتم و بهش توضیح دادم که چی شده...
آلما هم حسابی خوشحال شد و گفت: که کم کم نقشمون داره میگیره با ورود کیان به کلاس به آلما گفتم :
ادامه دارد...
۵.۴K
۱۴:۳۲