👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 متوجه کیان شدم برگه ای جلویه دستش بود و داشت با خودکار روش نقاشی میکشید... حواسم به نقاشیش پرت شد یه درخت بود که یه آدم بهش تکیه زده بود....انقدر خوشگل میکشید که از تعجب دهنم باز مونده بود... باورم نمیشد کیان بتونه نقاشی بکشه اونم به این خوشگلی.... کلاس که تموم شد از جام بلند شدم و کولمو برداشتم... کیان هم وسیله هاشو برداشت خاست برگه ی نقاشی رو مچاله کنه که هول زده گفتم : خیلی قشنگه که... چی؟؟ +نقاشیه دستتون واقعا؟؟ +آره... لبخندی زدم و گفتم : تمامه مدتی که میکشیدین حواسم بهتون بود.. کیان لبخندی زد و برگه رو باز کرد... یه جمله ی خیلی قشنگ هم پایینش نوشته بود برگه رو گرفت سمتم و گفت : اگه انقدر دوسش دارین ماله شما... با تعجب گفتم ؛ واقعا؟؟ _آره....من نیازی بهش ندارم برگه رو ازش گرفتم و گفتم : مرسی ....خوشحالم کردین ... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
کیان لبخنده با نمکی زد که انگار کشی قلبمو گرفت و فشار داد.. تا حالا لبخندشو ندیده بودم...
بیشتره مواقع ساکت و تو دار بودزیاد با بچه ها صمیمی نمیشد و سرش به کاره خودش گرم بود و همین اخلاقش منو نسبت به خودش کنجکاو تر میکرد...
_خب من...باید برم دیگه خدافظ.+خدافظ.از نازی و شادی هم خدافظی کردم و رفتم بیرون...
یه تاکسی گرفتم و رفتم سمته خونه ی مهین خانوم زنگه آیفونو زدم که در باز شد و رفتم داخل طبق معمول بچه ها تو حیاط داشتن بازی میکردن...
بچه ی هدی هم بود نگاهی به سدنا کردم و گفتم :بابا جون خونس؟؟_اره زنعمو
لبخندی بهش زدم و رفتم سمته خونه که مهین خانوم درو باز کردبا دیدنم با تعجب گفت : سلام عروس ...از این طرفا..
+سلام....اومدم باباجون رو ببینم کارش دارم مهین خانوم با اخم گفت : خونس....بیا برو داخل..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
کیان لبخنده با نمکی زد که انگار کشی قلبمو گرفت و فشار داد.. تا حالا لبخندشو ندیده بودم...
بیشتره مواقع ساکت و تو دار بودزیاد با بچه ها صمیمی نمیشد و سرش به کاره خودش گرم بود و همین اخلاقش منو نسبت به خودش کنجکاو تر میکرد...
_خب من...باید برم دیگه خدافظ.+خدافظ.از نازی و شادی هم خدافظی کردم و رفتم بیرون...
یه تاکسی گرفتم و رفتم سمته خونه ی مهین خانوم زنگه آیفونو زدم که در باز شد و رفتم داخل طبق معمول بچه ها تو حیاط داشتن بازی میکردن...
بچه ی هدی هم بود نگاهی به سدنا کردم و گفتم :بابا جون خونس؟؟_اره زنعمو
لبخندی بهش زدم و رفتم سمته خونه که مهین خانوم درو باز کردبا دیدنم با تعجب گفت : سلام عروس ...از این طرفا..
+سلام....اومدم باباجون رو ببینم کارش دارم مهین خانوم با اخم گفت : خونس....بیا برو داخل..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۱۲