👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
سروش خندید و گفت : خواهش میکنم....امیدوارم خوشتون اومده باشه... نگاهی به آلما کردم که یه چیپس باز کرده بود و داست با موسیر میخورد . بی اراده خندم گرفت و گفتم : ممنون...آلما که خیلی خوشش اومده سروش خندید و گفت : از دسته این دختره ی شکمو .... سری تکون دادم و گفتم : آره خیلی شکموعه . آلما با چشمایه گرد ده نگاهم کرد که براش زبون درازی کردم... +من...دیگه مزاحمتون نمیشم.... به کاراتون برسین... _ اختیار دارین این چه حرفیه.... به امیده دیداره دوباره +حتما.....خدافظ. _خدافظوشیو قطع کردم که آلما با خشم گفت : به میگی شکمو چشمکی بهش زدم که گفت : کی گفته؟؟ اشاره ای به جلوش کردم و گفتم : مشخصه آلما خندید و گفت : خسیس... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
با صدایه گوشیم نگاهی به صفحه ی روش کردم و با دیدنه عکسه هوتن باز اخمام رفت تو هم که آلما گفت :
چرا جوابشو نمیدی؟؟+نمیخام.....آلما سری تکون داد و گفت :جایه تو بودم جواب میدادم و چنان جوابشو میدادم و قهوه ایش میکردم که نتونه نفس بکشه...
مامان با اخم گفت : لازم نکرده .. یه دفعه به حرفه تو کرد برگشت سره زندگیش بسه ...
نگاهی به آلما کردم که پشته چشمی نازک کرد و گفت : وا... من راهنماییش کردم فقط.. لازم نکرده دیگه راهنماییش کنی
خندم گرفت که مامان گفت : پاشین..پاشین اینارو جمع کنین...
انگار بچه ی کوچیکن ریختن..
آلما که خورده بود تو ذوقش با
اخم گفت : تقصیره منه....دیگه
به هیچکس مشاوره نمیدم..
کاسه ی چیپس و ماستشو برداشت
و رفت طبقه ی بالا تو اتاق
پوستایه خوراکی هارو ریختم تو پلاستیک و از جام بلند شدم...
آهسته رفتم تو آشپزخونه که مامان گفت : چرا از جات بلند میشی؟
+راحتم....
شام چی بذارم؟؟
ادامه دارد...
۱.۸K
۸:۰۷