👑 زن و زندگــے 👑
🪽 حاج آقا نگاهی بهم کرد و گفت : دخترم وقتی شوهرت انقدر دوست داره و راضی نیست میتونی چند روزی فکر کنی.... سری تکون دادم و گفتم: نه حاج آقا این زندگی از نظر من چند وقته که تموم شده فقط این آقا بدون دلیل کشش میده.. هوتن با اخم نگاهشو ازم گرفت که همون لحظه مهین خانوم وارد محضر شد و گفت :امضا کن مادر این زن لیاقت زندگی با تو رو نداره... با تعجب نگاهی بهش کردم که اخمی بهم کرد و گفت: کاش همون روز خواستگاری قلم پام میشکست ولی نمیاومدم خواستگاریت روزگار بچهی منو سیاه کردی... آلما اومد جلو و گفت :حق با شماست الا روزگار هوتن رو سیاه کرده پس لطفاً الانم بهش بگین که دفتر رو امضا کنه تا همه چیز تموم بشه... مهین خانم اخماشو کشید تو هم و گفت: خوبه والا خودش کم سر و زبون داره برداشته خواهرشو هم آورده.. حاج آقا استغفرالله زیر لب گفت روی میز کوبید و گفت: لطفاً اینجا حرمت رو نگه دارین... مهین خانم زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم.. رو به هوتن گفتم :من دیگه حوصله ندارم امضا میکنی یا نه؟؟ ادامه دارد...
هوتن با ناراحتی سری تکون داد و شروع کرد به امضا کردن نفس راحتی کشیدم..
حاج آقا :بسیار خوب برین داخل اتاق تا بیام صیغه طلاقتون رو بخونم.. با هم وارد اتاق شدیم که حاج آقا هم اومد و شروع کرد به خوندن صیغه طلاق...
تپش قلب شدیدی گرفته بودم وقتی که تموم شد حاج آقا نگاهی به دو نفرمون کرد و گفت:
من صیغه رو خوندم اما شرعاً تا ۱۲ ساعت دیگه زن و شوهر هستین تا طلاقتون به صورت رسمی ثبت بشه..
سری تکون دادم از جام بلند شدم که حاج آقا گفت :و تو دخترم بر اساس شرع و عرفی که قانون اسلامی میگه تا سه ماه و ۱۰ روز حق ازدواج کردن یا صیغه شدن با کسی رو نداری..
+بله چشم سریع از اتاق زدم بیرون شناسنامهمو از روی میز برداشتم که آلما اومد طرفم و گفت:
تموم شد؟؟ سریع تکون دادم و گفتم :آره تموم شد بیا بریم تا خواستم از محضر برم بیرون مهین خانم با عصبانیت گفت:
کجا به سلامتی؟؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: به شما ارتباطی داره؟؟
ادامه دارد...
۳K
۱۴:۵۷