👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 آبی بصورتم زدم و برگشتم تو اتاق نشستم رو تخت که چشمم افتاد به گوشیه هوتن که رو میز عسلی بود.. دراز کشیدم و آهسته انگشته هوتنو به صفحه ی پایینش فشار دادم که رمزش باز شد.. سرموبردم زیره پتو و یکراست رفتم تو تماساش حداقل روزی ده تا تماس با مهین خانوم داشت.... همون لحظه پیامی اومد براش از طرفه مهین خانوم زدم رو پیام که باز شد.. " چیشد رفتی خونتون؟؟..... نشون بده مرده خونه کیه مادر .. نذار افساره زندگیت از دستت در بره . تو الان دیگه شرایطت تغییر کرده " با تعجب یباره دیگه پیامو خوندم ... پوزخندی رو لبم نشست پس همش زیره سره مادرش بود چقدر یه آدم میتونست کثیف باشه..... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 J
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سریع بی اراده دستمو گذاشتم رو دلم که کیان لبخنده محجوبی زد.. شبم شام نخورده بودم حالا حسابی ضعف داشتم...
کاش یچیزی تو خونه کوفت میکردم اینجوری آبرو ریزی نمیکردم _ خب..مثه اینکه تا ساعته یازده بیکاریم سری تکون دادم که گفت :
میتونم به...خوردنه صبحانه دعوتتون کنم؟؟؟+امم نه ممنون....چیزه من _تنهایی غذا خوردن اصلا خوش نمیگذره نگاهی بهش کردم که چشمکی بهم زد و گفت :
تو پارکینگ منتظرتونم...از جاش بلند شد و از کلاس رفت بیرون..حتی نذاشت مخالفت کنم..
هر چند اصلا از پیشنهادش بدم نیومد میتونستم بیشتر کنارش باشم و بیشتر ببینمش...
کولمو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون مستقیم رفتم سمته دره پارکینگ که کیان با ماشین جلو پام ترمز زد..
سوار شدم و شیشه رو دادم بالا کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت : امروز که هوا خیلی خوبه..+من...یکم سردمه
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
سریع بی اراده دستمو گذاشتم رو دلم که کیان لبخنده محجوبی زد.. شبم شام نخورده بودم حالا حسابی ضعف داشتم...
کاش یچیزی تو خونه کوفت میکردم اینجوری آبرو ریزی نمیکردم _ خب..مثه اینکه تا ساعته یازده بیکاریم سری تکون دادم که گفت :
میتونم به...خوردنه صبحانه دعوتتون کنم؟؟؟+امم نه ممنون....چیزه من _تنهایی غذا خوردن اصلا خوش نمیگذره نگاهی بهش کردم که چشمکی بهم زد و گفت :
تو پارکینگ منتظرتونم...از جاش بلند شد و از کلاس رفت بیرون..حتی نذاشت مخالفت کنم..
هر چند اصلا از پیشنهادش بدم نیومد میتونستم بیشتر کنارش باشم و بیشتر ببینمش...
کولمو برداشتم و از کلاس رفتم بیرون مستقیم رفتم سمته دره پارکینگ که کیان با ماشین جلو پام ترمز زد..
سوار شدم و شیشه رو دادم بالا کیان با تعجب نگاهم کرد و گفت : امروز که هوا خیلی خوبه..+من...یکم سردمه
ادامه دارد...
۲.۱K
۸:۰۶