👑 زن و زندگــے 👑
🩹 +همینجا عزیزم بریم... باهم رفتیم سمته بازارچه ولی در آخرین لحظه نگاهم افتاد بهشون... که نیلوفر رو پله ها نشست و ژسته قشنگی گرفت و کیان داشت ازش عکس میگرفت.. از اینکه نیلوفر به کیان میچسبید خوشم نمیومد دیگه دستمبرایه خودم رو شده بود و میدونستم تو دلم حسایی نسبت به کیان داشتم.. از بازارچه محلیش یه کتابه حافظ برایه خودم گرفتم و شادی هم یه کیف و کلاهه سنتی شکل خرید خریدامون که تموم شد نازی گفت : بچه ها لیدر گفت ساعت دوازده میریم اردوگاه.بریم سمته اتوبوسا که جا نمونیم _ هنوز که دوازده نشده نازی سری تکون داد و گفت : خب باشه...خرید که نداریم حداقل میریم تو محوطش میشینیم.... با بچه ها رفتیم کناره اتوبوسا . هنوز هیچکس نیومده بود و همه تو بازار در حاله گشتن بودن خریدامونو گذاشتیم داخله اتوبوس که شادی با سه تا ظرف وارده اتوبوس شد... ادامه دارد... 







بیاین براتون فالوده شیرازی خریدم با خنده گفتم : تو این سرما؟؟ مهم.نیست میچسبه
از اتوبوس رفتیم.پایین و رو نیکمتی
که اون نزدیکی بود نشستیم.
+چقدر خوشمزس
آره منم تعریفشو زیاد شنیده بودم .ولی اولین باره که خوردم
+ منم آره.....اولین باره میخورم نازی با لبایه اویزون گفت : طفلک دانیال.....کاش اینجا بود جاش حسابی خالیه
شادی ادایی در اورد و گفت : انقدر شوهر ذلیل نباش دختر _شوهرم نیست نامزدمه شادی شونه ای بالا انداخت و گفت :
حالا هر چی....کم کم بچه ها همه برگشتن و ساعت دوازده بود که رفتیم سمته اردوگاه برایه خوردنه ناهار..
با دیدنه کیان که همچنان با نیلوفر بود اخمام باز رفت تو هم شادی نگاهی بهم کرد و گفت : خوبی آلا؟
+آره....مرسی بخاطره این ظرفه فالوده رو انداختم تو آشغالی و سواره اتوبوس شدم و نشستم سره جام...
ادامه دارد...
۲.۲K
۵:۰۵