👑 زن و زندگــے 👑
🪽 مگه آیت و ماهک امروز نمیان ؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: نه _خوب شما تنهایی پاشو برو خونه خاله.. مامان با تعجب گفت: چه خبره اونجا؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت : خبری نیست همینجوری گفتم مامان سری تکون داد و گفت : خالت قراره بیاد اینجا آها پس زیادم تنها نیستین مامان با کنجکاوی گفت : چرا اتفاقی افتاده ؟؟ آلما با خنده گفت: اتفاق که نه ولی شاید با سروش بخوایم بریم بیرون یه دوری بزنیم شما هم با ما میاین ؟؟ _نه عزیزم شما برین خوش بگذره خالت میاد اینجا منم تنها نیستم.. آلما سری تکون داد و گفت : پس فعلاً خداحافظ... از مامان خداحافظی کردمو با آلما از خونه زدیم بیرون.... سوار ماشین شدم که آلما زیر لب بسم اللهی گفت و راه افتاد قرار شد امروز سروش هم بیاد داخل محضر میترسیدم دعوا بشه.... ادامه دارد...
با صدای پیامک گوشیم نگاهی بهش کردم از طرف کیان بود آدرس محضر رو میخواست براش نوشتم...
" مگه میخوای بیای اونجا؟؟""معلوم نیست عزیزم ..شاید""پس اگه اومدی تا قبله امضا کردن بالا نیا"
"باشه مراقبم فعلا ""فعلا بای"آلما زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت: با کیان پیام بازی میکنی ؟؟
سری تکون دادم و گفتم: آره آدرس محضر رو میخواست آلما با تعجب گفت :میخواد بیاد ؟؟
فکر نمیکنم گفت شاید بیام آلما سری تکون داد و گفت: به نظرم نباشه بهتره..
+نگران نباش بهش گفتم بالا نیا تا هوتن نبینتش _به آقای ساعدی گفتی ؟؟
سری تکون دادم و گفتم: نه راستش ترسیدم به مامان یا آیت حرفی بزنه آلما سری تکون داد و کنار محضر نگه داشت...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۵.۸K
۱۵:۳۵