👑 زن و زندگــے 👑
🩹 مامان شونهای بالا انداخت و گفت: من که دیگه نمیدونم چی بگم حتماً حرف شما جوونا درسته بریم پایین عزیزم ... گوشیمو برداشتم و با مامان رفتیم پایین بابا با اخم جلوی تلویزیون نشسته بود و کنترل رو توی دستش فشار میداد... با مامان مشغول آشپزی بودیم که آلما سر رسید با دیدنش لبخندی زدم که گفت :چی شده؟؟ اشاره نامحسوسی به مامان کردم که آلما یکم ترسید و آهسته گفت: اتفاقی افتاده آلا؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم: بله حالا بعداً برات تعریف میکنم.. بعد شام با آلما رفتیم طبقه بالا دست منو گرفت و کشوند توی اتاقش و با حرص گفت : میشه بگی چه اتفاقی افتاده خندهای کردم و گفتم :مثل اینکه بدجور لو رفتی.. آلما وا رفته نگاهم کرد و گفت ادامه دارد... 







یعنی چی؟؟؟ مامان از همه چی خبر داره... تو بهش گفتی ؟؟
سری تکون دادم و گفتم:
اولش نه بهت مشکوک شده بود
ازم پرسید و منم همه چیز رو
بهش گفتم.. آلما روی تخت
کنارم نشست و با حرص گفت:
چرا بهش گفتی آلا؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :
خیلی وقت قبلتر باید بهش
میگفتم حالا مگه چی شده؟؟
مامان خیلی راحت همه چیز رو
قبول کرد و گفت که با بابا حرف
میزنه لبخندی بهش زدم و
گفتم :دیگه باید به سروش بگی کم
کم آماده بشه و بیاد خواستگاریت...
لبخندی روی لب آلما نشست
ولی بلافاصله با اخم گفت:
الان وقتش نبود که بگی
کلافه گفتم :
تا کی میخوای صبر کنی پس کی وقتشه؟؟؟
عزیزم من موقعیت تو رو که میبینم کلاً از خودم فراموشم میشه اخم میکردم و گفتم :
بیخود کردی زندگی من به خودم مربوطه تو قرار نیست برای من خودتو قربانی کنی ...اتفاقاً ازدواج که بکنی و سر و سامون بگیریمن خیلی خوشحالتر میشم...
ادامه دارد...
J
۱.۸K
۱۷:۰۶