👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 چه غلطی میکردی تو خونه که حتی حاضر نشدی خونه ی پدرت بری ؟،با تعجب زل زدم بهش.. +چی...من..منظورت چیه؟؟ هوتن نزدیکم شد و گفت : منظورمو خوب میفهمی آلا.... خوب دوناهایه عرق از رو پیشونیش سر میخوردن و میریختن کناره شقیقش... +هوتن.....حالت....حالت خوبه؟؟؟؟ هوتن نگاهه گیجی بهم کرد و گفت : ها.؟؟؟؟ +میگم...میگم.حالت خوبه دستی تو موهاش کشید و گفت ؛ آره ...آره خوبم با ترس بلند شدم و چسبیدم به دیوار که هوتن گفت : گلوت درد میکنه؟؟؟ سری تکون دادم که گفت : دروغ میگی؟؟ +نه _چرا دروغ میگی....درد میکنه.... محکم فشار دادم.. بغض کرده بودم و از رفتارایه عجیب و غریبش حسابی تو دلم خالی شده بود با ترس سرمو تکون دادم که گفت : میشه ..میشه ببینم چیشده با ترس گفتم : نه.... _چرا؟؟؟ ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+نمیخاد دیگهاز من میترسی؟؟
+نه.....
پس بذار ببینم
اومد طرفم که وحشت زده چسبیدم به دیوار دستشو اورد بالا و گذاشت زیره چونم و سرمو برد بالا...
نگاهی بهش کردم که داشت با دقت گلومو نگاه میکرد...از ترس انگشتایه دست و پاهام یخ کرده بودن...
قرمز شده
+اشکال....نداره
شام درست کردی؟؟؟+آ....آره برام بیار .....
+مگه شام نخوردی؟؟
چرا....ولی دستپخته تو رو میخام.سری تکون دادم و گفتم :الان....گرم میکنم
سری تکون داد و گفت :خوبه ـ.. رفت عقب که سریع از اتاق زدم بیرون..از ترس تمامه بدنم میارزید ...
سریع زیر گازو روشن کردم که هوتن وارده آشپزخونه شد _آلا سالادم میخام...
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+نمیخاد دیگهاز من میترسی؟؟
+نه.....
پس بذار ببینم
اومد طرفم که وحشت زده چسبیدم به دیوار دستشو اورد بالا و گذاشت زیره چونم و سرمو برد بالا...
نگاهی بهش کردم که داشت با دقت گلومو نگاه میکرد...از ترس انگشتایه دست و پاهام یخ کرده بودن...
قرمز شده
+اشکال....نداره
شام درست کردی؟؟؟+آ....آره برام بیار .....
+مگه شام نخوردی؟؟
چرا....ولی دستپخته تو رو میخام.سری تکون دادم و گفتم :الان....گرم میکنم
سری تکون داد و گفت :خوبه ـ.. رفت عقب که سریع از اتاق زدم بیرون..از ترس تمامه بدنم میارزید ...
سریع زیر گازو روشن کردم که هوتن وارده آشپزخونه شد _آلا سالادم میخام...
ادامه دارد...
۱.۹K
۸:۰۴