👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
ماهک نگاهه نگرانی بهم کرد و گفت : رفتن .....بابا نتونست جلویه آیتو بگیره خودشم باهاش رفت مامان سری تکون داد و گفت : خوبه ...اینجوری خیالم راحت تره آلما نگاهی به مامان کرد و گفت : مامان زیره گازو خاموش کن... لطفا....بابا و آیت بیان بعد شام میخوریم.. مامان سری تکون داد و از تو سبده داروها یه قرص باز کرد و خورد... مانتوشو در اورد و رفت سمته اتاق که آلما هم پشته سرش رفت... ماهک بچشو که خواب بود گذاشت رو مبله بزرگ و دو طرفش بالشت گذاشت و کنارم نشست... چیشد یهو؟؟ تو که با هوتن خوب بودی پوزخندی زدم و گفتم : آره خیلی خوب بودم یعنی رابطتون بد بود؟؟؟ خب چرا نیومدی به بابات یا مامانت بگی ها؟؟؟ +نمیخاستم جار بزنم.... میخاستم بمونم و درست کنم.. ماهک سری تکون داد و گفت : سره چی بحثتون شد؟؟ +هیچی ...بارون میومد همکلاسیم منو رسوند خونه از پشته پنجره مارو دیده بود و دعوا راه انداخت... ماهک سری تکون داد و گفت : خب تو که میدونی چقدر حساسه چرا با همکلاسیت اومدی ها؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
+ دو ماهه آخر شبا میاد خونه..ساعتایه دوازده یک....امشب شانسه من زود اومده بود خونه...
ماهک دستمو گرفت و گفت : الهی بمیرم برات +خدا نکنه دستش بشکنه...ببین لبتو
چیکار کرده...
پوزخندی زدم و گفتم :
بهتره بگی پاش بشکنه....
انقدر به پهلوم لگد زده که کلیم
ضربه خورده و ورم کرده
_خدا لعنتش کنه
سری تکون دادم و گفتم :
نگرانه آیتم..
_نمیخاد نگران باشی...بذار بره
ادبش کنه که فکر نکنه تو
بی کس و کاری..
+هوتن دیوونس میترسم بلایی
سره آیت بیاره..
نترس هیچی نمیشه
+خیلی سرم درد میکنه مگه بهت مسکن نزدن؟؟
+چرا ولی انگار تو همون بیمارستان
اثر داشت....
پاشو ببرمت تو اتاقه آلما بگیر استراحت کن +نمیتونم...اون همه پله رو نمیتونم بالا برم._خب میبرمت اتاقه مامان و بابات.....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۴۵