👑 زن و زندگــے 👑
🩹 تو بخند....بایدم بخندی +مثله بچه ها.... تا دیدی زورت نرسید بهش موهاشو کشیدی... میخای موهایه تو رو هم بکشم؟؟؟ +بیخود...صبح یه ساعت درستشون میکردم برا همین امروز انقدر زشت شدی + تو هم امروز گوله ی نمک شدی سس رو برداشتم و یکم چرخیدم سمته چپ و شادی هم دیگه باهام حرف نزد... از رفتارامون خندم میگرفت انگار نه انگار دانشجو بودیم... مثله بچه هایه شش ساله بجونه هم افتاده بودیم.. تافتونو که خوردم سرمو به شونه ی شادی تکیه دادم و چشمامو بستم و کم کم گیج شدم و خوابم برد . با تکونایی که خوردم چشمامو باز کردم.. شادی با اخم گفت : میشه بی زحمت بلند بشی؟؟ شونم کنده شد دیگه +واقعا دردت گرفت؟؟؟ببخشید کاش زودتر بیدارم میکردی.. یکم با دستام شونشو فشار دادم و مالیدم براش که گفت : ادامه دارد... 







خوبه خوبه ....بسه +درد میکنه؟؟ نه دیگه.....انقدر خودتو
ناراحت نکن
+هنوز.......ازم دلخوری؟؟؟؟
شادی با اخم نگاهم کرد و گفت :
آره...
+ببخشید که بهت نگفتم......
امیدوارم درکم کنی قصدم این
نبود که به تو نگم فقط..
حرف زدن در موردش برام سخته....
همین شادی لبخندی بهم زد و گفت :
مهم نیست.....حالا که فهمیدم
سری تکون دادم که نازی رو بهم گفت :
پس حالا که آشتی کردین منو هم
ببخش..
+تو رو واسه چی؟؟؟تو باید تنبیه بشی
ببخشید دیگه....قول میدم راز داره خوبی باشم از این به بعد...
تازه اگه منو ببخشی یه چیزه خوشمزه برات دارم +چی؟؟_ بگو تا بدم + خیله خب بابا.....
راحت باش دیگه بخشیدمت...نازی پلاستیکی رو از کولش در اورد با دیدنه آجیلی که تو پلاستیک بود شادی گفت :
آفرین ....این ارزشه آشتی کردن داره ماشالله پره پسته هم هست نازی با خنده گفت : پسته هایه باغه بابابزرگمه.....نوشه جونتون..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۱۲