👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 با ماهک خندیدیم که آیت سری تکون داد... منو رسوندن و خودشون رفتن... لباسامو در اوردم و اول لباس آلما رو تنم کردم که نیشم باز شد انگار برایه من دوخته بودنش دقیقا اندازه ی تنم بود... دو قدم رفتم عقب و موهامو باز کردم و دورم ریختم با یه رزه قرمز رنگ همه چی تکمیل میشد.. لباسو گذاشتم تو چوب لباسی تا چروک نشه...رو تخت دراز کشیدم و زنگ زدم به هوتن که جواب نداد.. اخمی کردم و داشتم بهش پیام میدادم که شادی بهم زنگ زد.. _سلام عزیزم خوبی؟؟؟ +سلام قشنگم ... _شبت بخیر خواب که نبودی؟؟ +نه بیدارم _فردا شب میای جشن؟؟ +آره میام _واقعا؟؟ +آره عزیزم تعجب داره شادی نفسه عمیقی کشید و گفت : والا فکر کردم الان میخای بگی نمیام... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
خودمو آماده کرده بودم یه ساعت خرت کنم و منتتو بکشم تا بیای خندیدم و گفتم : نه عزیزم میام....
با شوهرت؟؟
+نه هوتن نیست تهران....خودم میام
_ایول...عالیه.....خودم میام دنبالت باهم میریم..
نیشم باز شد و گفتم:
واقعا؟؟؟ آخ جون کلی درگیر
بودم چجوری برم جشن
_نه من میام دنبالت...
ماشینه بابارو گرفتم قول داد
بهم بده..
+باشه خوبه.....پس من هفت آمادم
اوکی...کاری نداری؟؟
+نه عزیزم .خدافظ_شبت خوش....بایگوشیو قطع کردم ورو تخت دراز کشیدم و بیخیاله پیامه نصفه ای شدم که برایه هوتن نوشتم...
گوشیو گذاشتم رو میز عسلی و برقو خاموش کردم... انقدر به فردا شب فکر کردم که خوابم برد..
با صدایه زنگه گوشیم از خواب بیدار شدم..هوتن بود _سلام عزیزم +سلام
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
خودمو آماده کرده بودم یه ساعت خرت کنم و منتتو بکشم تا بیای خندیدم و گفتم : نه عزیزم میام....
با شوهرت؟؟
+نه هوتن نیست تهران....خودم میام
_ایول...عالیه.....خودم میام دنبالت باهم میریم..
نیشم باز شد و گفتم:
واقعا؟؟؟ آخ جون کلی درگیر
بودم چجوری برم جشن
_نه من میام دنبالت...
ماشینه بابارو گرفتم قول داد
بهم بده..
+باشه خوبه.....پس من هفت آمادم
اوکی...کاری نداری؟؟
+نه عزیزم .خدافظ_شبت خوش....بایگوشیو قطع کردم ورو تخت دراز کشیدم و بیخیاله پیامه نصفه ای شدم که برایه هوتن نوشتم...
گوشیو گذاشتم رو میز عسلی و برقو خاموش کردم... انقدر به فردا شب فکر کردم که خوابم برد..
با صدایه زنگه گوشیم از خواب بیدار شدم..هوتن بود _سلام عزیزم +سلام
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۵:۵۲