👑 زن و زندگــے 👑
🩹 از کافه زدم بیرون و به صداکردن های هوتن توجهی نکردم یه تاکسی گرفتم و رفتم سمت خونه اعصابم به شدت به هم ریخته بود... وارد خونه که شدم مامان با نگرانی اومد سمتم و گفت؛ خوبی آلا جان؟؟ کلافه سری تکون دادم و برگشتم سمت بابا که گفت ؛ چی شد ؟؟حرفاتو باهوتن زدی.. +آره بابا زدم ولی بهت بگم که اون برای حرف زدن نیومده بود.. بابا با تعجب سری تکون داد و گفت: پس برای چی باهات قرار گذاشته بود؟؟ + به خاطر اینکه از زیر زبون من بکش بیرون که کی آمارشو بهم داده.. بابا با تعجب گفت: به خاطر این ؟؟ سری تکون دادم و گفتم :آره به خاطر همین.. وسط حرف زدن بودیم که کتایون هم سررسید... حسابی از عشقش برام تعریف کرد هوتن حتی یک کلمه هم نگفت که دروغه. بغضی که توی گلوم بود ترکید و گفتم: همینو میخواستی؟؟ بهت گفتم که نرم سر قرار .. مامان اخمی به بابا کرد و اومد طرفم دستشو انداخت دور شونم و گفت: همون بهتر که حرف جدیدی بهت نزده .. ادامه دارد... 







حتی اگه دور از جونت بمیری هم جنازتو روی دوش هوتن نمیذارم آلا بیا بریم بالا لباساتو عوض کن باهات حرف دارم...
ناامید سری تکون دادم و با مامان از پلهها رفتیم بالا وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم انگار یک وزنه ۱۰ کیلویی روی شونههام بود به مامان گفتم:
اگه حرفات در مورد هوتنه لطفاً بذار برای بعد الان اصلاً اعصاب ندارم ..مامان لبخندی بهم زد و گفت: نه عزیزم در مورد آلما میخوام باهات حرف بزنم
با تعجب گفتم: آلما ؟؟مامان کنارم نشست دستمو گرفت و گفت: تو جدیدا متوجه رفتارهای مشکوک ازش نشدی؟؟
سری تکون دادم و گفتم :چطور ؟؟مامان شونهای بالا انداخت و گفت :جدیداً خیلی کم حرف و کم غذا شده یکسره تو اتاقشه...
چند باری صداشو شنیدم انگار با یه نفر مدام دعوا میکنه نگرانش شدم گفتم حتماً تو خبر داری از کاراش..
ادامه دارد...
۳.۳K
۹:۱۴