👑 زن و زندگــے 👑
+خونه دارن؟؟؟ آره....تو خونه ی پدره کتایون زندگی میکنن.. +خانواده ی دختره میدونن هوتن زن داره؟؟ خانواده نداره که....مادر و پدرش جدا شدن. مادرش کاناداس و پدرش آلمان زن گرفته..اینم تنها زندگی میکنه +اصلا.....باورم نمیشه خاستم بهت بگم که بتونی برایه زندگیت یه تصمیمه درست بگیری... +و این وسط چی به تو میرسه؟؟ فکر کن پول... +پول از کی ؟؟؟؟ بماند ....تو چیکار به من داری مهم این بود که من خبرایه مهمه زندگیتو بهت بدم چیکار داری من از کجا نون میخورم؟؟؟ +میشه...میشه آدرسه خونشونو بهم بدی....تا با چشمم نبینم باور نمیکنم آره....برات میفرستم حتما گیج سری تکون دادم که گفت : این عکسام ماله خودت ... +از کجا بدونم فتوشاپ نیست؟؟؟ _ ببر به هر جا که میخای نشون بده... عکسا رو برداشتم و ریختم تو کیفم از جام بلند شدم که گفت : قهوتم نخوردی +اگه....اگه کاری باهات داشته باشم همین شمارته؟؟ سری تکون داد و همونجور که قهوه ی منو میخورد گفت : البته اگه شانس بیاری روشن باشه ادامه دارد..

+مرسی....خدافظبسلامت
از کافه زدم بیرون انگار به پاهام
وزنه ی ده کیلویی بسته بودن...
نمیتونستم راه برم با صدایه
پیامکه گوشیم بخودم اومدم
گوشیو برداشتم..آدرسه خونه ی
هوتن بود .
رو نیمکته کناره پیاده رو نشستم
و نفسه عمیقی کشیدم..تنها راهی
که به ذهنم رسید بابا بود...
شمارشو گرفتم و منتظر شدم تا
جواب بده..همینکه جواب داد
و صداشو شنیدم مثله دخترایه
لوس زدم زیره گریه..
بابا ترسیده گفت :
آلا..کجایی عزیزم
+بابا......بیا...بیا پیشم
اتفاقی افتاده؟؟+اره.....
_ چیشدی آخه؟؟؟+بیا تا بهت بگم _هوتن اذیتت کرده کجایی الا؟؟؟آدرسو بهش دادم و بهش گفتم که تنهام و هوتن اینجا نیست....
گوشیو قطع کردم و عکسارو از کیفم در اوردم و شروع کردم به نگاه کردنشون...
برقه چشمایه ه تن تو عکسم مشخص بود...طرزه نگاه کردنش به کتایون داشت دیوونم میکرد.. انگار یارو راست میگفت..
ادامه دارد..
۱.۹K
۸:۰۲