👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
سری تکون دادم و گفتم :خوبه.... _ حالا هم پاشو بریم ...دیر وقته و هوا تاریک شده من میرسونمت... +نه مرسی..من خودم میرم اخمی بهم کرد و گفت : آلا تعارفو بذار کنار.. میگم میرسونمت بگو چشم. نگاهی به چشماش کردم که لبخندی بهم زد.. انگار بنده دلم پاره شد.. هول زده نگاهمو ازش گرفتم و از جام بلند شدم دره مطبشو قفل کرد و رفتیم بیرون... سواره ماشین شدیم و کیان راه افتاد هوایه گرمه ماشین و بویه خوشه عطرش که پیجیده بود تو دماغم حسابی خابالودم کرده بود.... سرمو تکیه دادم به صندلی و چشماموبستم... حضوره کیان کنارم برام لذت بخش بود...دیگه به خودم نمیتونستم دروغ بگم... از اینکه باهاش حرف میزدم حسه خوبی داشتم و کاری به غلط یا درست بودنه قضیه هم نداشتم... با توقفه ماشین چشمامو باز کردم که کیان از ماشین پیاده شد... نگاهی بهش کردم که رفت سمت پیاده رو... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
نگاهی بهش کردم که رفت سمته پیاده رو و وارده مغازه ی آبمیوه فروشی شد ...
نگاهی به گوشیم کردم نزدیک ساعته هفت بود...هیچ تماس یا زنگی نداشتم ...
کیان سواره ماشین شد و لیوانی رو گرفت سمتم.بفرمایید
+مرسی.....چرا زحمت کشیدی
زحمتی نیست ..بخور گرم میشی... هات چاکلت گرفته بودلیوان و بردم جلو دماغم و نفسه عمیقی کشیدم که بویه خوبش پیجید تو دماغم...
+چقدر خوش عطره...کیان سری تکون داد و ضبطو روشن کرد نگاهم به دونه هایه ریزه بارون بود....
رو شیشه میریخت و سر میخوردن پایبن که صدایه شادمهر بلند شد لبخندی زدم و گفتم : شادمهر....
صداشو دوست دارم
+بینظیره......
خوشحالم باهم هم سلیقه ایم....
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۹:۱۶