👑 زن و زندگــے 👑
✾࿐༅

༅࿐✾ «
لبمو گاز گرفتم که آلما با اخم گفت : اصلا از کارش خوشم نیومد.... نشون داد که بخاطره ما نیومده.. بخاطره این اومده بود که مثلا دوست دختر پیدا کنه.. سروش دستشو دوره شونه ی آلما حلقه کرد و گفت : فدا سرت عزیزم ....مهم من و توییم که با همیم آلما خندید و گفت : خاهرمم اینجاست ها.. سروش لبخندی بهم زد و گفت : خاهرت عزیزه منه... چشمکی بهم زد و گفت : بریم خرید؟ آلما سری تکون داد و گفت : برا تولدت؟؟؟ باشه سروش نگاهی بهم کرد وگفت: شما هم از همین الان بعنوانه مهمانه ویژه دعوت شدین خندیدم و گفتم : ممنون...بتونم حتما میام.. با سروش و آلما رفتیم برایه خرید سروش یه کت اسپرت و شلوار و کفش خرید برایه شبه تولدش...
ادامه دارد...
✾࿐༅

༅࿐✾ «

آلما هم لباسشو خرید و سروش مارو رسوند خونه ی بابا و خودش رفت آشوب و بهزادم خونه بودن لباسامو عوض کردم و رفتم پایین...
خیاری از تو ظرفه سالاد برداشتم و گفتم : ماهک و آیت نمیان؟؟آشوب زد پشته دستم و گفت :
چرا میان تو راهن....+عه چرا میزنی آشوب چشم غره ای بهم رفت و گفت:میدونی که از ناخونک زدن بدم میاد
+من خوشم میاد بهزاد خندید و گفت : امشب سر به سره آشوب نذار ...اعصاب نداره +چرا چیشده؟؟
بهزاد شونه ای بالا انداخت و گفت :نمیدونم ...اگه فهمیدی به منم بگو..چشمکی بهم زد که خندم گرفت و گفتم :
ولش کن آشوب همیشه آشوبه اصلا از رو اسمش مشخصه دیگه.. بهزاد بلند خندید که آشوب گفت ؛میخندی عزیزم ؟؟
بهزاد سریع خندشو جمع کرد و گفت : نه عزیزم ...نمیخندم آیفونو زدن که با خنده رفتم سمته آیفون...
درو باز کردم و با ذوق گفتم:آیت و ماهکن.. بدو رفتم تو حیاط و بچه رو ازشون گرفتم..
ادامه دارد...
آلما هم لباسشو خرید و سروش مارو رسوند خونه ی بابا و خودش رفت آشوب و بهزادم خونه بودن لباسامو عوض کردم و رفتم پایین...
خیاری از تو ظرفه سالاد برداشتم و گفتم : ماهک و آیت نمیان؟؟آشوب زد پشته دستم و گفت :
چرا میان تو راهن....+عه چرا میزنی آشوب چشم غره ای بهم رفت و گفت:میدونی که از ناخونک زدن بدم میاد
+من خوشم میاد بهزاد خندید و گفت : امشب سر به سره آشوب نذار ...اعصاب نداره +چرا چیشده؟؟
بهزاد شونه ای بالا انداخت و گفت :نمیدونم ...اگه فهمیدی به منم بگو..چشمکی بهم زد که خندم گرفت و گفتم :
ولش کن آشوب همیشه آشوبه اصلا از رو اسمش مشخصه دیگه.. بهزاد بلند خندید که آشوب گفت ؛میخندی عزیزم ؟؟
بهزاد سریع خندشو جمع کرد و گفت : نه عزیزم ...نمیخندم آیفونو زدن که با خنده رفتم سمته آیفون...
درو باز کردم و با ذوق گفتم:آیت و ماهکن.. بدو رفتم تو حیاط و بچه رو ازشون گرفتم..
۱.۹K
۷:۲۹