👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
من...من میرم بیرون چیزی خاستی صدام کن داداش باشه عزیزم برو..مرسی برایه ماهکم ناهار بردم تا باهمدیگه تو اتاق غذاشونو بخورن بعده ناهار ظرفارو جمع کردم و مشغوله شستن بودم که زنگه خونه به صدا در اومد.... آلما رفت سمته آیفون و گفت : یعنی کیه؟؟؟؟ شاید بهزاده آلما نگاهی بهم کرد و گفت : نه....آلا پدر شوهرته . با تعجب گفتم:چی؟؟؟؟ پدره هوتنه بابا اخمی کرد و گفت : میرم دمه در. دستامو شستم و از خونه رفت بیرون بابا دمه در داشت با سلمان خان حرف میزد... همینکه رفتم جلو سلمان خان با دیدنم گفت : سلام دخترم +سلام خوبی؟؟برادرت خوبه؟؟ من...واقعا شرمندم از این اتفاقا.. باور کن از هیچکدومش خبر نداشتم پوزخندی زدم و گفتم : شماهم تو اون خونه زندگی میکنین.... چطور از هیچی خبر ندارین؟؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
سرشو انداخت پایین که گفتم : شبایی که هوتن میومد اونجا و تا دیر وقتم میموند رو نمیدیدین؟؟؟
بهش نمیگفتین بیاد خونه پیشه من؟؟سلمان خان با تعجب نگاهم کرد و گفت : ولی...ولی....هوتن که خونه ی ما نمیومد..
+چی؟؟؟ از کدوم شب میگی بابا جان؟؟؟؟
+شبایی که تا دیر وقت میموند اونجا
اشتباه میکنی آلا....
از وقتی رفتین خونه ی خودتون هوتن فقط پنج یا شش بار بدونه تو اومده خونه ی من... تولده مادرش بوده ..یه شب تولده بجه هایه هاتف بوده.....
با تعجب گفتم :ولی این چند وقته اخیر هوتن کلا خونه نبود... میگفت میرم خونه ی پدرم...
سلمان خان سری تکون داد و گفت : خونه ی ما نمیومده ..+پس کجا میرفته؟؟ من نمیدونم بابا جان.......
با حرص گفتم:
حالا دیگه زیاد مهم نیست
رفتم...رفتم کلانتری....امروز به قیده وثیقه آزادش کردن تا روزه دادگاه....سری تکون دادم و گفتم :
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۴۶