👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 نمیدونم چقدر گذشته بود و تو حاله خودم بودم که یهو با صدایه کیان از جا پریدم ـ.. سلام +سلام... دستی به صورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم که گفت : خوبین شما؟؟ سری تکون دادم . کنارم رو نیمکت نشست و گفت : اگه....اگه کاری از من بر میاد میتونم کمک کنم.. با اخم سری تکون دادم که لبخندی زد و گفت : کلاس تشکیل نمیشه.. اومدم به بچه هایه تو کلاس خبر بدم که فقط شما رو دیدم.. اومدم جلوتر که محوه خوندنتون شدم.. +تشکیل نمیشه؟؟؟ نه..... کیان خنده ای کرد و این دومین بار بود که خندشو از نزدیک میدیدم... چقدر صورتش خوشگل و دلنشین میشد وقتی میخندید.. _مثله اینکه خانومشون پا به ماه بوده .. و امروز زاییمان کرده با تعجب گفتم : استاد رحمتی؟؟؟؟ کیان لبخندی زد و گفت ؛ ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
منم بی اختیار لبخندی زدم..صدای شکمم بلند شد و لب گزدیمکه کیان گفت:ببا بریم صبحونه بخوریم..
زیاد از پیشنهادش بدم نیومدو قبول کردم...+من میرم تو توی پارکینگ منتظرم باش...
توی پارگینگ داشتم قدم میزدم که ی ماشین مدل بالا جلوم ترمز کرد.. سوار شدم که کیان شیشه رو داد پایین ...
من شیشه رو دادم بالا از ترس اینکه هوتن یا کسی دیگه ای منو نبینه... چون من شوهر دارم مجرد نیستم که با بقبه پسرا گرم بگیرم یا برم بیرون که گفت:
_امروز هوا خوبه+نه من سردمه_باشه وشیشه را داد بالا...
جلوی ی در چوبی نگه داشت وارد که شدیم صدای شرشر اب میامد...که چند اب نما تخت های کوچک چوبی با پشتی های سنتی داشت..
خیلی حالم با امدن به اینجا خوب شد..با کیان نشستیم کیان گفت: من هر حالم گرفته باشه میام اینجا دیدم شما هم ناراحتین گفتم بیارمتون اینجا...
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
منم بی اختیار لبخندی زدم..صدای شکمم بلند شد و لب گزدیمکه کیان گفت:ببا بریم صبحونه بخوریم..
زیاد از پیشنهادش بدم نیومدو قبول کردم...+من میرم تو توی پارکینگ منتظرم باش...
توی پارگینگ داشتم قدم میزدم که ی ماشین مدل بالا جلوم ترمز کرد.. سوار شدم که کیان شیشه رو داد پایین ...
من شیشه رو دادم بالا از ترس اینکه هوتن یا کسی دیگه ای منو نبینه... چون من شوهر دارم مجرد نیستم که با بقبه پسرا گرم بگیرم یا برم بیرون که گفت:
_امروز هوا خوبه+نه من سردمه_باشه وشیشه را داد بالا...
جلوی ی در چوبی نگه داشت وارد که شدیم صدای شرشر اب میامد...که چند اب نما تخت های کوچک چوبی با پشتی های سنتی داشت..
خیلی حالم با امدن به اینجا خوب شد..با کیان نشستیم کیان گفت: من هر حالم گرفته باشه میام اینجا دیدم شما هم ناراحتین گفتم بیارمتون اینجا...
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۳۰