👑 زن و زندگــے 👑
🩹 نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : میدونی شادی.....نامزده تو برگشت چون دوست داشت..... اصلا شاید عاشقتم باشه... ولی هوتن...هوتن هیچوقت برنمیگرده چون عاشقه اون زنس.... از اولم عاشقش بوده شادی خنده ای کرد و گفت : هنوز به حرفه من نرسیدی.... ولی میرسی روزی که همین هوتن بیاد به دست و پات بیوفته که برگردی به حرفه من میرسی... ولی باید تلاش کنی خودتو بکشی بالا...چون در اون صورته که مردا میفهمن چیو از دست دادن مردا همیشه عاشقه زنایی میشن که قدرتمندن.... _ هی خاتومه قدرتمند بیا شام... با صدایه نازی با خنده برگشتم عقب که دوید رفت تو سالن..شادی زیره لب فحشی داد بهش و گفت: این دختر همیشه باید یه تیکه ای به من بندازه.. +بهش سخت نگیر....با همینا خوشه دیگه.. باهم رفتیم داخله سالن و رفتیم سمته سلف انقدر با شادی محوه حرف زدن شده بودم که نفهمیدم کیان کجا رفت باهم وارده سلف شدیم که بویه کباب خورد به دماغم و شادی با خنده گفت : ادامه دارد... 







اینجاست که میگن بویه کبابه ها....ولی دارن خر داغ میکنن+عه......این حرفارو نزن موقعه شام....من خیلی بددلم
_ سوسولی ....ابرویی بالا انداختم ظرفه غذامونو گرفتم و نشستیم سره یه میز نگاهی به کله سالن انداختم تا کیان رو پیدا کنم اما نتونستم...
ولی همینکه نیلوفر رو پیشه دوستایه خودش دیدم خیالم راحت شد با چرت و پرتایه شادی غذامونو خوردیم....
و رفتیم تو اتاقامون تا استراحت کنیم صبحه زود باید بیدار میشدیم تا بریم سعدیه و حافظیه سریع رفتم.رو تخته پایین جا گرفتم و گفتم :
دوتا بالایی ها ماله شما شادی لباساشو عوض کرد و گفت: چرا نمیری بالا؟؟؟؟+از بلندی خوشم نمیاد...
نازی ریلکس گفت : دروغ میگه....غلت میزنه میترسه که بیوفته اخمی کردم و گفتم : مسخره ها .
لباسامو عوض کردم و یه بلوز و شلواره گرم پوشیدم سریع رفتم رو تخت و پتو رو کشیدم رو خودم بویه مواده شویندش رفت تو دماغم
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۰۹