👑 زن و زندگــے 👑
اخمی کردم و گفتم : مراقب حرف زدنت باشه دروغ گفتی و کیان هم دروغتو رو کرد از چی داری حرف میزنی؟؟؟ نیلوفر چشماشو ریز کرده و با عصبانیت گفت: دور کیان رو خط قرمز بکش اون مال منه با تعجب گفتم: مگه وسیله است که مال توئه نیلوفر شونهای بالا انداخت و گفت: هرجور که دلت میخواد فکر کن .... دور و برش بپلکی با من طرفی.. رفت سمت میزش که شادی با تمسخر گفت: لابد این تهدیدات رو هم نباید به کیان بگیم وگرنه دعوات میکنه آره؟؟؟ نیلوفر یهو با خشم برگشت طرفمون و رو به شادی گفت: اصلاً به تو چه ها؟؟؟؟ تو کی هستی این وسط که داری خودتو دخالت میدی؟؟ شادی با خونسردی خندهای کرد و گفت :چرا بهت برمیخوره عزیزم حرف حق که ناراحتی نداره.. نیلوفر با دستش روی میز شادی کوبید و گفت: بار آخرته که داری تو مسائل من و آلا دخالت میکنی پوزخندی زدم و رو بهش گفتم: عزیزم من با تو هیچ مسئلهای ندارم که شادی بخواد دخالت کنه... ادامه دارد... J
اگه هم رابطهای با کیان داشته باشم به خاطر درس و دانشگاهه.. حتی اگه غیر اونم فکر میکنی بازم به تو ربطی نداره و یادت باشه برای من تعیین و تکلیف نکنی....
نیلوفر اخم کرد خواست جوابمو بده که چند تا از بچهها وارد کلاس شدن با دیدنشون با حرص نگاهی بهم کرد تهدید آمیز سری تکون داد و رف سمت مهتاب...
شادی با خنده زیر گوشم گفت: باز این بشر دیگه چه آدم پیلهایه با تاسف سری تکون دادم و گفتم:
نمیدونم والا شادی ضربهای به شونم زد و گفت :حالا از همه اینا که بگذریم به نظرم یه چیزایی رو داشت درست میگفت با تعجب نگاهش کردم و گفتم :
مثلاً چی رو؟؟؟ شادی شونهای بالا انداخت و گفت: من کاری به نیلوفر ندارم اما احساس میکنم کیان زیادی دور و بر تو میپلکه...
+ منظورت چیه ؟؟؟شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: دیروز کیان چیکارت داشت؟؟؟ با این سوالش یکم هول شدم و گفتم:
خوب چیز کار زیاد مهمی نداشت شادی با مسخره لباشو غنچه کرد و گفت: کار مهمی نداشت؟؟؟
ادامه دارد...
۳K
۱۹:۰۱