👑 زن و زندگــے 👑
🩹 اما دلم نمیخواست انقدر زود به حرفش گوش بدم از اینکه زندگیمو از هم پاشونده بود و حالا برام تصمیم گرفت زورم میومد... و از طرفی فکر میکردم که برای منفعت خودشه که همچین پیشنهادی بهم داده.... آخر شب بود که رسیدیم تهران بابا اومده بود در دانشگاه دنبالم با دیدنم اومد جلو کولمو ازم گرفت و گفت :سلام عزیزم گونشو بوس کردم و گفتم : سلام بابا خوبی شما؟؟ _ما که خوبیم تو چطوری خوش گذشت ؟؟ لبخندی زدم و گفتم : خوب بود فقط الان حسابی خستم بابا رفت سمت ماشین و گفت: الان میریم خونه یه دوش میگیری و میخوابی خستگیت در میره از بچهها خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین... وقتی رسیدیم خونه آلما خوابیده بود مامان بغلم کرد و گفت: شام خوردی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه اما انقدر هله هوله توی اتوبوس خوردیم که گرسنه نیستم.. مامان سری تکون داد و گفت: ادامه دارد... 







پس برو بالا یه دوش بگیر بعدم بخواب.. سری تکون دادم و گفتم :پس من رفتم شب بخیر... وارد اتاق آلما شدم که غرق خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم...
حولمو برداشتم و آهسته رفتم داخل حموم یه دوش گرفتم و مستقیم رفتم سمت اتاق خودم و روتخت دراز کشیدم و سرم به بالشت نرسیده خوابم برد.
صبح با صدای آلما به زور چشمامو باز کردم+ دیوونهای بیدارم میکنی؟؟ مگه دانشگاه نداری؟؟؟
تکون دادم و گفتم:
چرا اما به نظرت میرم دانشگاه ؟؟؟
حوصله ندارم آلما با خنده گفت:
خوش به حالت که انقدر راحتی..
زود باش بلند شو باید برام تعریف کنی..
کلافه غلطی روی تخت زدم و گفتم: چیو؟؟
همه چیزو باید برام تعریف کنی +چیزی برای تعریف نیست
آلما با اخم گفت :پس حالا که نمیگی منم نمیگم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چیو نمیگی؟؟
آلما شونهای بالا انداخت و گفت: اینکه این دو روز نبودی چه اتفاقی افتاد روتخت نشستم و گفتم :عین آدم حرف بزن چه اتفاقی افتاده؟؟؟
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۳۳