👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
کو آلا؟؟؟ ماهک بود که گفت : تو اتاق خوابیده...سرش درد میکرد تو چیکار کردی عزیزم ؟؟ هیچی ...حقشو گذاشتم کفه دستش.. ماهک با نگرانی گفت : چیکار کردی؟؟؟ _ رفتم خونه ی مادرش که نبود گفت دره مغازشه رفتیم اونجا دیدم دره مغازس... آلما با تعجب گفت :همونجا زدیشی؟؟ آیت سری تکون داد و گفت : نه کشوندمش تو یه کوچه ی خلوت گفتم میخام باهات حرف بزنم.. بابا با عصبانیت گفت : ولی کاره درستی نکردی.... باید اول باهاش حرف میزدیم... آیت با حرص گفت :حرف؟؟ اون آدم مگه حرف میفهمه؟؟؟ اصلا مگه با آلا حرف زد اولش؟؟؟؟ نه دختره گرفت به باده کتک و منم دقیقا همون کارو کردم باهاش از این حرفه آیت بغضی تو گلوم نشست.. اینکه یه نفر انقدر پشتت باشه و هواتو داشته باشه واقعا حسه خوبی بود..لنگلنگون رفتم سمته تخت و نشستم روش لگنم بدجوری درد میکرد... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
پتو رو کشیدم رو خودم و بدنم که گرم شد کم کم گیج شدم و خوابم برد...
آلا؟؟آلا پاشو مادر....پاشو
بزور چشمامو باز کردم که مامان
پرده ی اتاق و زد کنار و نوره
زیادی یهو وارده اتاق شد...
+بندازش مامان
ساعته ده صبحه...پاشو بیا صبحانه بخور.....ضعف میونی دختر دیشبم شام نخوردی...
سری تکون دادم که گفت : بابات از نگرانی از صبح ده دفعه زنگ زده.. رو تخت نشستم که از شدته درد اخمام رفت تو هم..
چیشدی ها؟؟
+آییییی پهلوم....
یواش.....نمیخاد بیای خودم برات میارم صبحانتو اینجا...
سری تکون دادم و گفتم : نه نه...میخام برم دستشویی....یکم راه برم...
_خیله خب پس پاشو منم کمکت میکنم سری تکون دادم و مامان از زیره بغلم گرفت و آهسته از جام بلند شدم و رفتیم بیرون...
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۳۷