👑 زن و زندگــے 👑














کیان لبخندی زد و گفت :خانم غرغروی بد اخلاق اول بپرس قضیه چیه و من چرا تصادف کردم بعد غرغر بکن... نگاهی بهش کردم و گفتم: چرا تصادف کردی؟؟ +چرا تصادف کردی؟؟؟ کیان ابرویی بالا انداخت و گفت: آخه اصله ماجرا اینجاست که من تصادف نکردم .. با تعجب نگاهش کردم که گفت: چند نفر یهو ریختن سرم و حسابی کتکم زدن گوشی و وسیلههای با ارزشمو گرفتن و رفتن... با تعجب نگاهش کردم و گفتم: جدی میگی واقعاً کتکت زدن؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: آره عزیزم.. گوشیمو هم ازم گرفتن و متاسفانه شمارتو حفظ نبودم که با یک گوشی دیگه بهت زنگ بزنم + چه اتفاق وحشتناکی.. قیافههاشونو ندیدی که ازشون شکایت کنی؟؟ کیان سری تکون داد و گفت: نه صورتشونو پوشونده بودن +هیچکس اون اطراف نبود که به دادت برسه؟؟نه هیچکس نبود... ادامه دارد... 







تا به خودم اومدم ریختن روی سرم و حسابی کتکم زدن...+ از دیروز که جوابمو ندادی کلی نگرانت شدم کیان لبخندی زد و گفت:
باور کن منم فقط به تو فکر میکردم و متاسفانه نمیتونستم به کسی بگم که به تو خبر برسونه...
لبخندی بهش زدم و گفتم :حالا که اومدم..راستی بابت گلای قشنگت هم
دستت درد نکنه...
نیم ساعتی پیش کیان موندم و بعدم
ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت
خونه...
از خیابون رد شدم که با شنیدن اسمم
برگشتم عقب و با دیدن هوتن با اخم
گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟
هوتن همونجور که نفس نفس میزد
گفت: یه لحظه صبر کن ..کارت دارم
با اخم نگاهی بهش کردم چند تا
نفس عمیق کشید و گفت :
باهات حرف دارم الا
+متاسفم من با تو هیچ صحبتی ندارم
حداقل یه لحظه وایسا و حرفامو گوش کن..
خواستم برم که از بند کولم گرفت و منو کشید عقب +نکن هوتن داری چیکار میکنی ؟؟_وایسا تا حرفامو بهت بزنم
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۴:۲۹