👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 کیک و قهومونو که خوردیم از بچه ها خدافظی کردیم و از کافه زدیم بیرون... تنها کسایی که متوجه رفتنه ما نشدن کیان و نیلوفر بودن چون جیک تو جیکه هم داشتن حرف میزدن و همین عصبی ترم کرده بود.... بد تر از همه که میدونستم به من ربطی نداره و من خودم شوهر دارم....پس مسلما کیان حتی فکرشم سمته من نمیومد.... نمیدونستم چه مرگم شده دانیال منو رسدند خونه که ازش تشکر کردم... وقتی رفتن منم رفتم داخله خونه دره خونه رو قفل کردم و با خیاله راحت لباسامو عوض کردم و همه رو ریختم رو مبل.... تلویزیون رو روشن کردم و صداشو یکم زیاد کردم... یجورایی از تنها بودن میترسیدم.... وارده اتاق شدم و حولمو برداشتم یه دوش گرفتم و وقتی از حموم اومدم بیرون دیدم گوشیم داره زنگ میخوره.... ادامه
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
با دیدنه اسمه کیان اخمی کردمخاستم جواب ندم ولی پشیمون شدم.. دستمو گذاشتم رو صفحه ی گوشی و تماسو وصل کردم ...
+بله؟؟؟سلام آلا خانوم خوبین
+ممنون بفرمایید .؟؟؟؟
_زنگ زدم حالتونو بپرسم...
شما خوبین؟؟
+چطور مگه؟؟؟
_آخه انروز...احساس کردم که اصلا روبراه نیستین.... و اینکه تو کافه هم سریع رفتین...
من حتی متوجه رفتنتون نشدم که ازتون خدافظی کنم .. پوزخندی زدم و
با حرص گفتم :
والا اونو که نبایدم متوجه میشدین.
حسابی سرتون با نیلوفر خانوم گرم بود...
ببخشید ؟؟؟متوجه نشدم صداتون قطع شد..کلافه نفسی کشیدم و گفتم :
هیچی .....مهم نیست ممنون از اینکه باهام تماس گرفتین و حالمو پرسیدین....
ادامه دارد...
با دیدنه اسمه کیان اخمی کردمخاستم جواب ندم ولی پشیمون شدم.. دستمو گذاشتم رو صفحه ی گوشی و تماسو وصل کردم ...
+بله؟؟؟سلام آلا خانوم خوبین
+ممنون بفرمایید .؟؟؟؟
_زنگ زدم حالتونو بپرسم...
شما خوبین؟؟
+چطور مگه؟؟؟
_آخه انروز...احساس کردم که اصلا روبراه نیستین.... و اینکه تو کافه هم سریع رفتین...
من حتی متوجه رفتنتون نشدم که ازتون خدافظی کنم .. پوزخندی زدم و
با حرص گفتم :
والا اونو که نبایدم متوجه میشدین.
حسابی سرتون با نیلوفر خانوم گرم بود...
ببخشید ؟؟؟متوجه نشدم صداتون قطع شد..کلافه نفسی کشیدم و گفتم :
هیچی .....مهم نیست ممنون از اینکه باهام تماس گرفتین و حالمو پرسیدین....
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۵:۴۷