👑 زن و زندگــے 👑
🩹 کیان جان چیزی شده؟؟؟ با اخم و عصبانیت رفتم تو سلف نازی و شادی برام دست تکون دادم که غذامو گرفتم و رفتم.پیششون خوبی؟؟ +آره. اما قیافت اینو نمیگه اخمی کردم که نازی آروم گفت : بهش گیر نده شادی .. آخه ما دوستاشیم.....باید بهمون بگه چیشده شاید تونستیم کمکش کنیم +نمیتونی شادی ...هوتن زنگ.زد و باهاش بحثم شد .خب؟؟؟ همش همین بود حالا هم بس کن شادی اخمی کرد و سرشو انداخت پایین بعضی وقتا دلم نمیخاست در مورده چیزی حرف بزنم و این پیله کردنایه شادی اعصابمو بهم میریخت.. اصلا بخاطره همین به شادی حرفی نزده بودم که نازی زحمتشو کشیده بود بی اشتها دو قاشق برنجه خالی خوردم و رفتم عقب... نازی لبخندی بهم.زد و گفت : نمیخوری عزیزم ؟؟ +اشتها ندارم ...میرم تو اتاق استراحت کنم. نازی سری تکون داد که شادی گفت : اما الان بعده ناهار میخایم بریم.بیرون +کجا بریم؟ فکر کنم میبرنمون بازار +خب صبح بازار بودیم.... ادامه دارد... 







_ این فرق میکنه....+مهم نیست من نمیام بچه ها شادی با تعجب گفت: چرا؟؟کلافه نگاهی بهش کردم و گفتم :
واقعا درک نمیکنی منو؟؟؟؟شادی لبشو گاز گرفت و آهسته گفت: ببخشید ...بخدا قصدم ناراحت کردنت نیست
فقط نمیخام تو این حال و روز ببینمت +میدونم نگرانه منین....ولی اگه میخاین کاری برام بکنین تنهام بذارین....برین بازار یکم که تنها باشم اوکی میشم.شادی نگاهی به نازی کرد که گفت : هر جور دوست داری...ولی اگه باهامون بیای خوب میشه
سری تکون دادم و گفتم : نه عزیزم ....اینجوری راحت ترم خابمم میاد میخام بخابم یکم.
از پشته میز بلند شدم و رفتم بیرونه سلف که کیان و نیلوفر تازه وارده سالن شدن...
بی توجه به کیان از کنارش رد شدم حتی نگاهشم نکردموارده اتاقه خودمون شدم و رفتم سمته تختم....روش دراز کشیدم و نفسه عمیقی کشیدم...
ادامه دارد...
۲.۲K
۹:۲۲