👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+فرقی نداره.. خب چی دوست دادی لبخندی بهش زدم میدونستم منو تو این وضعیت میدید به حده کافی عذاب میکشید و میخاست هر جور شده خوشحالم کنه و هوامو داشته باشه... +اممم کشک بادمجون درست کن .. _باشه عزیزم .... +میرم...میرم یکم بخابم برو تو اتاقه ما +نه میرم.بالا _ مگه پات درد نمیکنه؟؟ + چرا....ولی مگه میشه راه نرم دیگه به زحمت از پله ها رفتم بالا و وارده اتاقه قبلیه خودم شدم.... رو تخت نشستم و آهسته پامو دراز کردم نگاهی به گوشیم کردم که چند تا تماس و پیام از هوتن داشتم.. "چرا جواب نمیدی؟؟؟؟میترسی؟؟؟" "با کی داری حرف میزنی؟؟؟" "آلا جوابمو بده .....کارت دارم" گوشیو رو حالت پرواز گذاشتم و پتو رو کشیدم رو خودم و دراز کشیدم نمیدونستم قرار بود برام چی پیش بیاد ولی ترجیح میدادم این دفعه به حرفه بابا گوش کنم.... رژه کمرنگی رو لبم کشیدم و نگاهی بخودم تو آینه کردم چند روزی از اون شبه وحشتناک گذشته بود و حالم بهتر شده بود ولی همچنان لگنم درد میکرد.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
بابا امروز نوبت گرفته بود برایه سونوگرافی . میخاست مطمئن بشه که حالم خوبه...
کمده آلمارو باز کردم و بارونیه مورده علاقشو برداشتم و تنم کردم مسلما اگه اینجا بود کلمو میکند ولی خب نبود..
با بدجنسیه تمام چکمه هاشم پام کردم و شاله پشمیشو هم برداشتم و انداختم رو سرم و از خونه رفتم بیرون...
بابا تو ماشین منتظرم بودنشستم تو ماشین و بابا راه افتادهنوز از اتفاقه اون روز باهام حرف نزده بود...
نگاهی به گوشیم کردم و آهی کشیدم دقیقا از آخرین روزی که هوتن بهم زنگ زد و جوابشو ندادم شش روز گذشته بود و دیگه هیچ تماسی باهام نداشت....
حتی بهم پیامک نداده بود و نمیدونستم میخاست تا کی این وضعیته احمقانه ادامه پیدا کنه باید از فردا میرفتم دانشگاه تا الانشم زیادی استراحت کرده بودم اونم بخاطره اصرارایه مامان بود...
جوابه سونو رو نشونه دکترم دادیم که گفت هیچ مشکلی نیست و خطر رفع شده.....
ادامه دارد...
۱.۸K
۸:۰۸