👑 زن و زندگــے 👑
کیان جلوی ماشینش وایساده بود و منتظرم بود با دیدنم لبخندی زد و گفت: بفرمایید... در جلو رو باز کرد که نشستم داخل ماشین و تشکری ازش کردم.. کیان درو بست و ماشینو دور زد و سوار شد... همون موقع نیلوفر اومد سمت ماشینش و با دیدن من و کیان که داخل ماشین بودیم اخماش به وضوح رفت توی هم... با نفرت نگاهی بهم کرد و سوار ماشینش شد لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین و گفتم: چقدر بد شد... کیان با تعجب گفت: چرا بد شد +نیلوفر ما رو با هم دید کیان بیخیال شونهای بالا انداخت و گفت: بزار ببینه مهم نیست سری تکون دادم و گفتم: من دوست ندارم تو کلاس پشت سرم حرف بزنند... کیان با اخم گفت اگه انقدر حرف مردم برات مهم باشه زندگی برات تلخ میشه... +میدونم اما نیلوفر رو هم خوب میشناسم از فردا کلی حرف پشت سرمون میزنن کیان راه افتاد و زیر لب گفت: مهم نیست ادامه دارد..

باید ببینمت آلا
+نمیتونم
یعنی اون همه وقت باهم زندگی کردیم...حالا اندازه ی یه قرار برات ارزش ندارم؟؟؟
پوزخندی زدم و گفتم : هوتن تو....دیگه برایه من هیچی نیستی...هر چی که ازت ساخته بودم و خراب کردیاز چشمم افتادی....
آلا.....داری اشتباه میکنی....
+اشتباه میکنم؟؟
آره...نه که هر چی دیدیو باید باور کنی؟؟؟؟با اون خانوم یه قراره کاری داشتم...
پوزخندی زدم و گفتم : گلو هم برایه قراره کاریتون بردی؟؟؟؟_ اولیت بار بود میدیدمش.....زشت بود
پوزخندی زدم و گفتم : ببین هوتن...خرابترش نکن من از همه چی خبر دارم_از چی مثلا؟؟
+از کارات.....از کتایون.....اینکه عشقه اولته..اینکه مادرت نذاشته بود بهم برسین....اینکه هنوز عاشقشی ...
با بغض گفتم : فقط نمیدونم چرا منو بازیچه کردی ....چرا اونهمه دروغ بهم گفتی....اونهمه حرفایه قشنگ قشنگ که همش یه مشت دروغ بود رو بهم زدی لعتتی.....
ادامه دارد..
۲K
۱۴:۴۹