عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
🤍undefined + مامان برام لالایی بخون مامان همونجور که موهامو نوازش می‌کرد شروع کرد به لالایی خوندن که قطره قطره اشکام از گوشه چشمم می‌ریخت پایین... نمی‌دونم چقدر گذشته بود که کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.... صبح با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شدم نگاهی به اطراف کردم روی تخت مامان و بابا دراز کشیده بودم روی تخت نشستم و دستی به صورتم کشیدم... از اتاق رفتم بیرون مامان و خاله کنار هم نشسته بودند و داشتن آروم آروم حرف می‌زدند + سلام خاله با دیدنم گفت : سلام عزیز دلم صبحت بخیر سری تکون دادم که مامان گفت : خوبی مامان جان؟؟؟ + بله شما خوبین؟؟؟ مامان سری تکون داد و گفت : بد نیستم زودتر لباس عوض کن برایه ظهر یک مراسم توی خونه گرفتیم. بعده ناهار هم میریم سره خاک.. خاله بلند شد و گفت : آره عزیزم کم کم دیگه مهمونا هم باید بیان.. ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍undefined


چشم الان آماده میشم رفتم سمت سرویس و آبی به صورتم زدم نگاهی تویه آینه به خودم کردم..
چشمام خیلی زیاد پف کرده بود و قرمز هم شده بود بی حوصله از پله‌ها رفتم بالا و وارد اتاق خودم شدم...
موهامو شونه کردم و لباس مرتبی پوشیدم شال مشکی رو هم انداختم روی سرم و همونجا روی تخت نشستم..
حتی دل و دماغ پایین رفتن رو هم نداشتم با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم کیان بود که داشت بهم زنگ می‌زد صدای گوشیو سایلنت کردم و گذاشتم روی میز...
حتی حوصله جواب دادن به کیان رو هم نداشتم که ماهک وارد اتاق شد و با دیدنم گفت :فکر کردم هنوز پایین خوابیدی..
+ نه بیدار شدم.....ماهک لبخندی بهم زد و گفت: دیشب خوب خوابت برد.. آیت گذاشتت روی تخت تا راحت‌تر باشی
سری تکون دادم که ماهک گفت: میدونم سخته....من..من واقعا بهت تسلیت میگم ماهک کنارم روی تخت نشست که رفتم توی بغلش و گفتم :





ادامه دارد...
undefined۴۴
undefined۵

۲.۷K

۱۴:۴۰