👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 با امروز دو روز میشد که از هوتن خبری نداشتم و اصلا جوایه تلفنامو نمیداد... عجیب نگران شده بودم و تصمیم داشتم بعده دانشگاه برم خونه ی پدرش و بهش بگم که ازش بی خبرم نشستم تو ماشین و گفتم : سلام عشقم. شادی با اخم گفت : کوفت .....ده دقیقس منو علاف کردی گونشو بوس کردم و گفتم : ببخشید عزیزم ....زود اومدی حاضر نبودم...بریم..شادی راه افتاد و گفت :خبر داشتی امروز امتحان داریم.. با تعجب گفتم :امتحانه چی؟؟. بچه ها میگن.....استاد احمدی +نگفت جلسه ی قبل که میدونم...بچه ها میگن از دو هفته پیش اعلام کردم +وای شادی......واقعا؟؟ هیچی نخوندم..اصلا یادم نبوده که بخام بخونم... شادی هم با خنده گفت: ولش کن...منم یادم نبوده فوقش نمره نمیاریم دیگه... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
با حرص نگاهش کردم و گفتم : به همین راحتی؟؟؟وقتی آخره ترم نتونستی پاس کنی و مجبور شدی دوباره بخونیش بهت میگم....
شادی غش غش خندید و گفت : شدی مثله دختر دبیرستانی ها...ول کن بابا..وقتی رسیدیم بدونه توجه به شادی رفتم سمته کلاس...
جزومو برداشتم و تند تند شروع کردم به خوندن کم کم بچه ها وارده کلاس شدن و کیان آخر از همه وارد شد...
با فاصله ازم رو نیمکت نشست و سلامی بهم کرد که احساس کردم دلم هری ریخت پایین جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین...
جزومو ورق زدم که گفت : نگرانه امتحانین؟؟سری تکون دادم و گفتم : آره ..نمیدونستم امتحان داریم هیچی نخوندم...
کیان لبخندی زد و گفت :شاید استاد خودشم یادش نباشه +واقعا،؟؟_آره.+ولی من اینجوری فکر نمیکنم
ادامه دارد...
با حرص نگاهش کردم و گفتم : به همین راحتی؟؟؟وقتی آخره ترم نتونستی پاس کنی و مجبور شدی دوباره بخونیش بهت میگم....
شادی غش غش خندید و گفت : شدی مثله دختر دبیرستانی ها...ول کن بابا..وقتی رسیدیم بدونه توجه به شادی رفتم سمته کلاس...
جزومو برداشتم و تند تند شروع کردم به خوندن کم کم بچه ها وارده کلاس شدن و کیان آخر از همه وارد شد...
با فاصله ازم رو نیمکت نشست و سلامی بهم کرد که احساس کردم دلم هری ریخت پایین جوابشو دادم و سرمو انداختم پایین...
جزومو ورق زدم که گفت : نگرانه امتحانین؟؟سری تکون دادم و گفتم : آره ..نمیدونستم امتحان داریم هیچی نخوندم...
کیان لبخندی زد و گفت :شاید استاد خودشم یادش نباشه +واقعا،؟؟_آره.+ولی من اینجوری فکر نمیکنم
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۵:۴۸