👑 زن و زندگــے 👑
🩹 + راستش نمیدونم چه جوری بگم اصلاً نمیدونم الان وقت گفتنش هست یا نه _ پس اتفاقی افتاده + آره _خوب بهم بگو چیزی شده لبخندی زدم و گفتم : اتفاق بدی نیفتاده.. آلما چند مدته با یه پسر تو رابطه است... مامان ابرویی بالا انداخت که سریع گفتم: البته من پسر رو دیدم خیلی هم پسر خوبی هست... بحثهای الان هم به خاطر اینه که سروش عجله داره بیاد خواستگاری آلما ولی آلما به خاطر شرایط من قبول نمیکنه... _اسمش سروشه؟؟ + آره _چند وقته با هم در ارتباطند؟؟ شالمو از سرم درآوردم و گفتم: فکر میکنم ۳ یا ۴ سالی میشه.. مامان با تعجب گفت :سه سال؟؟ + خواهش میکنم از زبون من به آلما چیزی نگی.... آره خیلی وقته با هم تو رابطه هستند اما آلما به خاطر درسش قبول نمیکرد +چه جور پسری هست که این همه سال پای آلما نشسته ؟؟ ادامه دارد... 







+بهت گفتم که پسر خیلی خوبیه من خواستم با بابا در مورد سروش حرف بزنم که این اتفاقا افتاد و نشد..
آلما هم ازم خواست فعلاً چیزی نگم بیشتر ناراحتیش با سروش هم به خاطر همینه.. مامان با اخم گفت:
آلما باید بفهمه که تو زندگی خودتو داری و اون زندگی خودشو اگر واقعاً پسر خیلی خوبی هست پس نباید از دستش بده...
باید اجازه بده بیان خواستگاری سرمو تکون دادم و گفتم: منم همینو بهش میگم اما آلما گوشش بدهکار نیست..
شما با بابا حرف بزن اگر بابا راضی بود من خودم با سروش صحبت میکنم+ من خودمم دوست ندارم به خاطر شرایط من آلما اینجوری زندگیش به هم بریزه....
مامان سری تکون داد و گفت :دقیقاً عزیزم خوشحالم که انقدر فهمیده و عاقل هستی... سری تکون دادم که مامان گفت:
به خاطر هوتن هم اصلاً خودتو اذیت نکن کلافه نگاهی به مامان کردم و گفتم :خودتم خوب میدونی که نمیشه...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۰۵