👑 زن و زندگــے 👑
+برو از اینجا. ..من باتو حرفی ندارم چطور مچه منو میگیری خوبه.... من نمیتونم مچه تو رو بگیرم... نزدیکم شد و دستمو گرفت که ترسیده گفتم : ولم کن کیان که دید اوضاع خطرناکه از ماشین پیاده شد و گفت : ول کن دستشو آقا ....چیکارش داری؟؟؟ هوتن عصبی گفت : بتوچه ها؟؟؟بتوچه ااصلا تو کی هستی که زنه منو سواره ماشینت کردی؟؟؟ +هوتن ساکت باش....صداتو نبر بالا اینجا آبرو داریم.. هوتن عصبی خندید و گفت: آبرو دارین؟؟؟؟ تو آبرو سرت میشه که شوهر داری اونوقت یه مرده غریبه میرسونتت؟؟؟؟؟ +بتوچه.....بتوچه.....تو برو با کتایون جونت.. اونکه حتما میرم.....نمیدونم کی بهت گفته ولی حالا که فهمیدی خودمم بهت میگم....کتایون عشقه منه.... ولی تو رو برمیگردونم سره زندگیت... و مجبوری باهام زندگی کنی ولت کردم یه مدته سر خود شدی... ادامه دارد..

دستمو کشید که جیغی کشیدم و برگشتم سمته کیان که کیان اومد جلو و دسته هوتنو گرفت و گفت : نمیذارم ببریش...
هوتن عصبی دست منو ول کرد و ضربهای به قفسه سینه کیان زد و گفت :به تو ربطی نداره بچه خوشگل.. یک دفعه دیگه دور و بر زنم ببینمت خونت پای خودته..
کیان و هوتن دست به یقه شدن که جیغی کشیدم و گفتم: کیان تو ولش کن این عصبیه....کار دستت میده
هوتن با داد گفت: برو گمشو تو ماشین تا به حساب تو برسم ..ترسیده یه قدم رفتم عقب که با شنیدن صدای بابا انگار دنیا رو بهم دادن...
_اینجا چه خبره؟؟؟ رفتم طرف بابا و گفتم :بابا تو رو خدا جداشون کن یه بلایی سر همدیگه نیارن..
بابا رفت جلو که کیان یقه هوتن رو ول کرد و رفت عقب هوتن عصبی رو به بابا گفت :دستت درد نکنه آقای مهری..
تهمت خیانت به من میزنی اما دخترت از من بدتره.. بابا با اخم رو به هوتن گفت :مراقب حرف زدنت باش..
ادامه
۳.۱K
۱۱:۴۳