برای وقتهایی که کلمهها جنبش میگیرند. در بازوها، در شقیقهها، در نوک انگشتانم می جوشند. اینطور وقتها باید دست به فصد زد. تا تراکم بیامان کلمات مغز را از کار نیندازد.
بالغ رو میگی؟ دستم رو گرفت و روی آسفالت خیابون میکشیدم. داد میزد: کتاب رو که آورد حق نداری دیگه به کسی بدیش. فهمیدی؟!