بله | کانال ضرب المثل‌ها و داستان‌ها
عکس پروفایل ضرب المثل‌ها و داستان‌هاض

ضرب المثل‌ها و داستان‌ها

۱.۱ هزار عضو
thumbnail
کلک زدن و کلک کردن----عبارتهای بالا كنایه از حقه بازی و پشت هم اندازی به منظور خنثی كردن نقشه طرف مقابل است كه افراد مزور وحقه باز جهت تامین منافع و مصالح شخصی به كار می برند و همچنین در هر انجمن آمدن و به هر اجتماعی از مردم رفتن را نیز كلك زدن گویند .
واژه كلك را به صور و اشكال مختلف مورد استعمال قرار می دهند و در هر مورد منظورخاصی از آن متصوراست . در موردی كه به هو وجنجال چیز بی اساسی را بخواهند جاندار وحقیقی جلوه دهند اصطلاحاً میگویند : این هم كلك است .
در اصطلاح عمومی عبارت كلك كردن هم گفته می شود كه كنایه از نقشه كشیدن و كنكاش نمودن برای تامین منظور و مقصود می باشد . تهرانی ها كلك مرغابی هم می گویند كه همان معنی و مفهوم حقه بازی از آن افاده می شود . در مناطق ساحلی مازندران كه مستور از جنگل و نیزار است مردابهای متعددی وجود دارد كه غالباً از فاضلاب انهار و چشمه ها و آب بندانها تشكیل شده است .
این مردابها بهترین محل برای تخمگذاری مرغابیهاست كه به طور دسته جمعی از دریا به سوی این مردابها پرواز می كنند . كشاورزان برای صید مرغابی جلوی این مردابها مشتركاً سدی از چوب و نی و برگ درختان به عرض چند كیلومترمی بندند تا سطح آب در مرداب بالا بیاید و مرغابیها را برای سكونت و تخمگذاری به سوی خود جلب كند . آن گاه هر یك از كشاورزان در پشت این سدها حوضچه هایی احداث می كنند و محیط حوضچه را به وسیله دیواره ای از ساقه های نی و شاخه ها و برگهای درختان بالا می آورند .
در زیر هر یك از این حوضچه ها نقبی تعبیه شده و حوضچه مزبور به وسیله آن نقب با نهر مجاور ارتباط دارد . این حوضچه فقط یك مدخل برای ورود مرغابیها دارد كه در سطح حوضچه است و روی آن با پوششی از تور مستور می شود . طناب بلندی به دو سر این تور وصل شده و سر طناب در فاصله چند متری در دست كشاورز است . طرز صید مرغابی به این ترتیب است كه كشاورز صیاد با چند قطعه اردك تربیت شده كه به مرغ دام موسوم اند در پشت سد مرداب كه با حوضچه فاصله چندانی ندارد در جای پنهانی كه مرغابیها او را نبینند به انتظار می نشیند و سكوت مطلق را رعایت می كند . مرغابیها معمولاً به طور دسته جمعی و با نظم و ترتیب خاصی كه واقعاً دیدنی است پرواز می كنند . كشاورز صیاد كه با مرغهای دام در پشت مرداب پنهان است به محض اینكه مشاهده كرد یك دسته مرغابی بر بالای سرش در مرداب به حال طیران است یكی از مرغهای دام را به سوی مرغابیها رها می كند .

این مرغ دام كه به خوبی تربیت شده و وظیفه خود را نیز خوب می داند در جلوی مرغابیها مانند مرغ پیشاهنگ به پرواز در می آید و با صدای مخصوص مگ ، مگ سر و صدا راه می اندازد و بدین وسیله مرغابیها را به دنبال خود می كشاند . كشاورز پس از چند دقیقه مرغ دام دیگری را پرواز می دهد تا به كمك مرغ دام اولیه بتواند به صدای مخصوصش مرغابیهای دیگر را جلب و به جمع اولی اضافه كند . آن گاه كشاورز با توجه به تعداد مرغابیهایی كه در پرواز هستند تعداد پنج الی ده و بعضی مواقع بیست قطعه مرغ دام را كه در اختیار دارد پرواز می دهد . این مرغهای دام پس از چند بار كه بالای مرداب پرواز كردند یكی یكی پشت سرهم به طرف حوضچه سرازیر می شوند و مرغابیها هم به تبعیت آنها داخل حوضچه می شوند .
وقتی كه كشاورز اطمینان حاصل كرد كه تمام مرغابیها به دنبال مرغهای دام به حوضچه داخل شدند از محل پنهانی سرش را بیرون می آورد و به مرغهای دام نگاه می كند . این نگاه كشاورز علامت گریز و فرار است و مرغهای دام یكی پس از دیگری زیرآب می روند و از طریق نقب كه راهش را بلد هستند خارج می شوند و در نهر مجاور از آب بیرون می آیند ولی مرغابیها كه راه نقب را بلد نیستند در سطح حوضچه می مانند و در این موقع كشاورز طناب را می كشد و تور بر روی حوضچه و مرغابیها می افتد . دیگر كار تمام شده است ، كشاورز صیاد نزدیك حوضچه می آید ، یكایك مرغابیها را از زیر تور می گیرد و دو بال هر مرغابی را در داخل هم طوری قرار می دهد كه نتواند پرواز كند و آنها را در كناری می گذارد .
سپس سرشان را می برد و در آب راكد مقابل می اندازد . پس از آنكه تمام مرغابیها كشته و شسته شدند آنها را به وسیله قایق به محل مسكونی خویش و سپس برای فروش به شهرهای مازندران یا تهران حمل می كند .
آنچه كه از تفضیل قضیه بالا باید نتیجه گرفت این است كه حوضچه مورد بحث با آن دیواره های از چوب و نی و سقف توری را در اصطلاح و زبان مازندرانی كلك می گویند كه بر اكثر كثرت استعمال از آن معانی و مفاهیم دام و حیله و نقشه برای خنثی كردن فعالیت طرف مقابل استنتاج شد . مانند كلك ، كلك زدن ، كلك كردن ، كلك ساختن ... كه همه و همه متفرع از همین كلك مرغابی است .
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
هولی نمکی سرش آمده ----این ضرب‌المثل را در مورد كسانی می‌گویند كه اول كاری را با شتاب شروع می‌كنند و در آخر خسته می‌شوند و دست از كار می‌كشند.
روزی یك هولی را می‌بردند نمك بارش كنند، در موقع رفتن پرسیدند هولی كجا می‌روی؟ با شادی گفت: «نمك، نمك، نمك». چون نمك بارش كردند و برگشت، بارش سنگین بود و رنج می‌برد، پرسیدند: «هولی از كجا می‌آیی؟» با بیچارگی و بدبختی گفت: «ن..م...ك، ن...م...ك، ن...م...ك».
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
دوغ و دوشاب یکی است----وقتی كه به زحمات و فداكاریهای افراد توجه نشود و خوب و بد و زشت و زیبا در یك كفه قرار گیرد به ضرب المثل بالا استشهاد و تمثیل می كنند و یا به عبارت دیگر می گویند: «دوغ و دوشاب پیشش یكی است.»
چون اساس كار در این بخش بر این است كه ریشه های واقعی امثال و حكم از لابلای تاریخ و افكار و عقاید مردم این سرزمین بیرون كشیده شود و یكی از آنها ریشۀ همین ضرب المثل است، علی هذا دریغ دانست كه از آن سطری نگوییم و سطری نپردازیم.
دوغ كه متفرع از ماست است و پس از گرفتن كره از ماست باقی می ماند در محیط گله داری بیشتر به مصرف تغذیۀ سگان گله می رسید. دوشاب همان شیره است كه با پختن آب انگور به دست می آید. اما وجه تناسب دوغ و دوشاب و توجه به اهمیت یكی بر دیگری را در سرزمین لرستان باید جستجو كرد زیرا به قرار تحقیق لرهای گله دار برای دوغ كه كره آن گرفته شده ارزش و اهمیتی قابل نبوده اند و غالباً آن را به دور می ریختند.
دوشاب كه به اصطلاح دیگر آن را شیره می گویند چون مواد اولیه و وسایل تهیه و تدارك آن برای گله دارها فراهم نبود بدون تردید عزت و اهمیت بیشتر داشت و هرگز دوغ بی خاصیت در نزد لرها نمی توانست جای دوشاب را بگیرد. لرهای گله دار و به طور كلی طبقۀ حشم دار، دوشاب را به سبب شیرینی و حلاوتش دوست دارند زیرا علاوه بر آنكه ذائقه را شیرین می كند در سرمای سخت زمستان در كوهستانها بر میزان كالری و حرارت بدن می افزاید.

۱- در مازندران كفی را كه با پختن شكر سرخ از نیشكر به دست می آید به گویش مازندرانی دشو می گویند كه به فارسی همان دوشاب است.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
اگر من منم،پس کو کدوی گردنم ؟----آورده اند که در روزگاران قدیم ، مرد ساده دلی راهی شهری شد که تا آن وقت به آنجا نرفته بود . در راه با خودش هزار جور نقشه کشید و فکر و خیال کرد که وقتی به آن شهر رسید ، کجا برود و چی بخرد و چه چیزها ببیند . او با این فکر و خیالها خوش بود که ناگهان با خود گفت : " این چه کاری است که من می کنم ؟ چرا با دست خود ، دارم خودم را گم می کنم ؟ اگر من در این شهر ، خودم را گم کنم چی ؟ " او مدتی فکر کرد که چگونه مواظب خودش باشد که گم نشود . در این حال در میان راه ، مردی را دید که کدو بار الاغ کرده و می فروشد . با او حال و احوال کرد و گفت : " یک کدوی قشنگ می خواهم ! "کدو فروش گفت : " کدوی قلمی شنیده بودم ، اما کدوی قشنگ نشنیده بودم ."مرد ساده دل گفت : " برای اینکه نمی دانی من کدو را برای چه می خواهم ."کدو فروش از میان کدوهایش یکی را برداشت و گفت : " بیا اگر در همه دنیا بگردی ، کدویی به این قشنگی پیدا نمی کنی ."مرد ساده دل ، کدو را خرید و نخی به آن بست و آن را به گردن خودش آویزان کرد . بعد با خوشحالی به راه افتاد و در دل می گفت : " خیلی خوب شد . این هم نشانه من ، حالا هرجا که بروم ، خودم را گم نمی کنم ."مرد ساده دل این را گفت و به راهش ادامه داد . او ساعتها خسته و کوفته رفت و رفت تا به شهر رسید . او مشغول گشت و گذار در شهر شد و نان و غذایی خرید و خورد . چیزی نگذشت که یواش یواش خسته شد . دنبال جایی برای خوابیدن می گشت که درختی را دید . در حالی که کدو از گردنش آویزان بود ، در سایه درخت خوابید . از آنجایی که خسته شده بود ، خوابش سنگین شد . از قضا مرد بیکار و حیله گری از آنجا می گذشت . خواست تفریحی کند . خیلی آهسته طوری که مرد ساده دل بیدار نشود ، کدو را از گردن او برداشت و به گردن خودش آویزان کرد و همان جا خوابید .مرد مسافر پس از مدتی از خواب بیدار شد . سرگردان و حیران دور و بر را نگاه کرد . نمی دانست کجاست . دست به گردنش کشید . از کدو خبری نبود . نگاهی به مردی انداخت که کنارش خوابیده بود . دید که کدو از گردن او آویزان است . او را بیدار کرد و گفت : " بلند شو ببینم ."مرد بلند شد و گفت : " چه خبر شده ؟ چرا مرا از خواب بیدار کردی ؟ "مرد ساده دل گفت : " راستش را بگو . این کدو در گردن تو چه می کند ؟ "مرد گفت : " این کدو از اول همین جا بود که هست ."مرد ساده دل گفت : " یعنی چه ؟ مگر می شود ؟ "مرد گفت : " مگر چی شده ؟ "مرد ساده دل گفت : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ اگر تو منی ، پس من کی ام ؟ "از آن پس درباره کسانی که در کارهایشان بسیار ساده اندیش هستند و از روی فکر و اندیشه عمل نمی کنند ، این ضرب المثل را به کار می برند و می گویند : " اگر من منم ، پس کو کدوی گردنم ؟ "
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
مشکینی شده که از انبان ترسید----هر وقت كسی از یك چیز ساده و بی‌اهمیت بترسد این مثل را می‌آورند و می‌گویند: «فلانی آن مشكینی را می‌ماند كه از انبان ترسید».
یك روز یك نفر از اهالی «مشكین» برای ناهارش مقداری ماست توی انبان می‌ریزد و زیر چادر توی صحرا می‌گذارد. ظهر كه برای خوردن ناهار به چادر می‌آید و می‌خواهد سر انبان را باز كند صدای جوك‌ جوكی از انبان می‌شنود نگو كه ماست ترش كرده و صدا می‌كند.
مردك كه تا به حال همچین چیزی ندیده بود دوستانش را خبر می‌كند كه: «آهای! بیایید اینجا مار هست!» هركدام از دوست‌هاش هم یك چوبدستی برمی‌دارند و می‌افتند به جان انبان و آنقدر می‌زنند و می‌زنند كه انبان پاره می‌شود و ماست ترشیده بیرون می‌ریزد و آن وقت تازه متوجه می‌شوند كه این ماست بوده نه مار.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد!----«بزک نمیر بهار میاد، کمبزه با خیار میاد!» مثلی از امثال بسیار رایج در فرهنگ کوچه و بازار امروز است و کاربردش وقتی است که کسی بخواهد دیگری را با وعدة دور و دراز، از سر وا کند، وعدة دوری که با زبان و الفاظ شیرین و خو‌ش‌آینده توأم است.مثلاً در فصل زمستان می‌گوید: ان‌شاءالله طلبت را بعد از فروش اجناس بهاره پرداخت خواهم کرد. در این هنگام، طلبکار در اعتراض به این وعدة دور می‌گوید: بزک نمیر بهار میاد ـ کمبزه با خیار میاد!با این توصیف، معلوم شد که این مثل در میان دامداران و کشاورزان پا به عرصة وجود گذاشته و بعد از رشد و نمو در روستا، مهاجرت کرده و شهرنشین شده است.بز حیوانی است مقاوم که به هر طریقی شکم خود را سیر می‌کند. حالا مجسّم کنید بز کوچکی (بزغاله) را که در زمستان سخت و سوزان گرسنه است و صاحبش به جای دادن علوفه به او وعدة فصل بهار را می‌دهد؛ که ای بُزک عزیز! اگر سه ماه زمستان گرسنگی را تحمل کنی، امید آن می‌رود که در فصل بهار که کمبزه (خربزه کال و نارس) و خیار می‌روید و به عمل می‌آید، من با تهیة آنها تو را تغذیه خواهم کرد و از خجالت تو درخواهم آمد!راستی، بُزک (بزغاله) می‌تواند سه ماه زمستان گرسنگی را ـ با امید خوردن کمبزه و خیار در بهار ـ تحمل کند؟ چنین وعده‌ای باعث تلف شدن بز و از بین رفتن مایه و سرمایه خواهد شد.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
هولی نمکی سرش آمده ----این ضرب‌المثل را در مورد كسانی می‌گویند كه اول كاری را با شتاب شروع می‌كنند و در آخر خسته می‌شوند و دست از كار می‌كشند.
روزی یك هولی را می‌بردند نمك بارش كنند، در موقع رفتن پرسیدند هولی كجا می‌روی؟ با شادی گفت: «نمك، نمك، نمك». چون نمك بارش كردند و برگشت، بارش سنگین بود و رنج می‌برد، پرسیدند: «هولی از كجا می‌آیی؟» با بیچارگی و بدبختی گفت: «ن..م...ك، ن...م...ك، ن...م...ك».
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
تیری به تاریکی رها کرد ----گاهی اتفاق می افتد كه كسی بی گدار به آب می زند و بدون مطالعه و دور اندیشی در اطراف و جوانب كار، به دنبالش روان می شود . عبارت مثلی بالا در ارتباط با این زمره از مردم دیر آمده وشتاب زده به كارمی رود كه از باب تعریض و كنایه می گویند : تیری به تاریكی رها كرد، یعنی : كوركورانه عمل كرد و مالاً زیان و خسران دید .
عبارت تیری به تاریكی رها كرد اختصاص به اعراب عصر جاهلیت دارد كه البته تا دوران صدر و بعد از اسلام نیز ادامه پیدا كرده است . توضیح آنكه كمانداران عرب همه ساله مسابقاتی ترتیب می دادند تا كسانی كه درعلم كمانداری و تیراندازی بهتروبیشترازدیگران ورزیدگی ومهارت برگزیده شوند . طریقه و روش مسابقه تیراندازی انواع واقسام مختلف داشت كه یكی از آن روشها تیری به تاریكی رها كردن بود به این ترتیب كه سپر پولادینی را به دیوار نصب می كردند وداوطلبان مسابقه در فاصله معینی از دیوارمزبور، قبل ازغروب آفتاب می ایستادند و سپر مقابل را كاملا از مد نظر می گذرانیدند و سپس تامل می كردند تا هوا كاملا تاریك شود و سپر مقابل مطلقا دیده نشود .
در آن موقع هر یك از داوطلبان با سابقه ذهنی كه از محل و موقعیت خود و سپر مقابل داشت سه تیر پیاپی به سوی هدف سپر رها می كرد . اگر صدا برمی خاست معلوم بود كه تیر به هدف خورده ، و گرنه به خطا رفته است . در واقع عبارت تیری به تاریكی رها كردن ماخوذ از این نوع مسابقه تیراندازی اعراب است كه بعدها به صورت ضرب المثل در آمده است .
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست----هر گاه كسی از عیب جویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی كند عبارت بالا از باب دلجویی و نصیحت گفته می شود تا رضای وجدان و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران وقعی ننهد و در كار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.اكنون ببینیم این عبارت مثلی از كیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است.بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می دانند در حالی كه ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یك شخصیت افسانه ای است كه هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانة الادب، این كلمه ظاهراً از تخلیط نام چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است. حقیقت مطلب این است كه ذوق لطیف ایرانی از یكی از مواعظ و نصایح حكیمانه لقمان به فرزندش استفاده كرده آن را به شكل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است. تاریخچۀ احوال و آثار این حكیم متفكر و خاموش و پاك و نهاد در مقالۀ لقمان را حكمت آموختن مذكور افتاد كه خوانندۀ محترم می تواند به مقالت مزبور در این كتاب مراجعه كند. لقمان حكیم را نصایح آموزنده ای است كه اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه عمومی است تا نیك و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یكدیگر تمیز دهند. یكی از نصایح حكیمانۀ لقمان به فرزندش این بود كه در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق و رضای وجدان را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض و كنایۀ عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی كند. پسر لقمان كه چون پدرش اهل چون و چرا بود برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حكمت پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد. چون نویسندۀ دانشمند آقای صدر بلاغی در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا كرده است علی هذا بهتر دانستیم كه دنبالۀ مطلب را در رابطه با ضرب المثل بالا به دست و زبان این روحانی گرانقدر بسپاریم: «...لقمان گفت:«هم اكنون ساز و برگ سفر بساز و مركب را آماده كن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم.» فرزند لقمان دستور پدر را به كار بست و چون مركب را آماده ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی بگذشتند كه در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان بنگریستند زبان به اعتراض بگشودند و گفتند:«زهی مرد بی رحم و سنگین دل كه خود لذت سواری همی چشد و كودك ضعیف را به دنبال خود پیاده می كشد.» «در این هنگام لقمان پسر را سوار كرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض باز كردند كه: «این پدر مغفل را بنگرید كه در تربیت فرزند چندان قصور كرده كه حرمت پدر را نمی شناسد و خود كه جوان و نیرومند است سوار می شود و پدر پیر و موقر خویش را پیاده از پی همی ببرد.» در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت.قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند:«زهی مردم بی رحم كه هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند در صورتی كه اگر هر كدام از ایشان به نوبت سوار می شدند هم خود از زحمت راه می رستند و هم مركبشان از بارگران به ستوه نمی آمد.» «دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مركب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهكده ای رسیدند. مردم دهكده چون ایشان را بر آن حال دیدند نكوهش آغاز كردند و از سر تعجب گفتند: «این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید كه هر دو پیاده می روند و رنج راه را بر خود می نهند در صورتی كه مركب آماده پیش رویشان روان است، گویی كه ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند.»

«چون كار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت: این تصویری از آن حقیقت بود كه با تو گفتم و اكنون تو خود در طی آزمایش و عمل دریافتی كه خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امكان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنكه گفتار و كردار خود را جلب رضا و كسب ثنای مردم قرار دهد می باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی كه می پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان گوش فرا ندهد.»
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
ایراد بنی اسرائیلی----هر ایرادی كه مبتنی بر دلایلی غیر موجه باشد آن را ایراد بنی اسرائیلی می گویند: اصولا ایراد بنی اسرائیلی احتیاج به دلیل و مدرك ندارد زیرا اصل بر ایراد است - خواه مستند و خواه غیر مستند - برای ایراد گیرنده فرقی نمی كند. ایراد بنی اسرائیلی به اصطلاح دیگر همان بهانه گیری و بهانه جویی است، النهایه گاهی از حدود متعارف تجاوز كرده و به صورت توقع نابجا در می آید.
بنی اسرائیل همان پسران یعقوب وپیروان فعلی دین یهود هستند كه پیغمبر آنها حضرت موسی و كتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل اجداد كلیمیان امروزی و نخستین ملت موحد دنیا هستند كه از دو هزار سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین سكونت داشته به چوپانی وگله چرانی مشغول بوده اند. بنی اسرائیل به چند قبیله قسمت می شدند و هر قبیله رئیسی داشت كه او را شیخ یا پدر می گفتند. از معروفترین شیوخ آنها حضرت ابراهیم بود كه پدر تمام اقوام عبرانی محسوب می شود.
بنی اسرائیل در زمان یعقوب به مصر مهاجرت كردند و بعد از مدتی به راهنمایی حضرت موسی به شبه جزیره سینا عازم شدند. چهل سال میان راه سر گردان بودند، موسی در گذشت و یوشع آنها را به كنعان رسانید. بعد از فوت سلیمان ( 974 ق.م.) دو سلطنت تشكیل دادند یكی دولت اسراییلی و دیگری دولت یهود . دولت اسراییلی را سارگن پادشاه آسور و دولت یهود را بخت النصر یا نبوكدنزر پادشاه كلده منقرض كرد و عده كثیری از آنها را به اسارت برد كه بعد از هفتاد سال كورش كبیر شهر زیبای بالا را فتح كرد همه را به فلسطین عودت داد . باری پس از آنكه حضرت موسی به پیغمبری مبعوث گردید و آنها را به قبول دین و آئین جدید دعوت كرد ، اقوام بنی اسرائیل به عناوین مختلفه موسی را مورد سخریه و تخطئه قرار می دادند و هر روز به شكلی از او معجزه و كرامت می خواستند .

حضرت موسی هم هر آنچه مطالبه می كردند به قدرت خداوندی انجام می داد ولی هنوز مدت كوتاهی از اجابت مسئول آنها نمی گذشت كه مجددا ایراد دیگری بر دین جدید وارد می كرند و معجزه دیگری از او می خواستند . قوم بنی اسراییل سالهای متمادی در اطاعت و انقیاد فرعون مصر بودند و از طرف عمال فرعون همه گونه عذاب و شكنجه و قتل و غارت و ظلم و بیدادگری نسبت به آنها می شد. حضرت موسی با شكافتن شط نیل آنها را از قهر و سخط آل فرعون نجات بخشید.
ولی این قوم ایرادگیر بهانه جو به محض اینكه از آن مهلكه بیرون جستند مجددا در مقام انكار و تكذیب بر آمدند و گفتند« ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنكه قدرت خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و علف به شكل و صورت دیگری بر ما نشان دهی.» پس فرمان الهی بر ابر نازل شد كه بر آن قوم سایبانی كند: و تمام مدتی را كه در آن بیابان به سر می بردند برای آنها غذای مأكولی از من و سلوی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند . حضرت موسی عصای خود را به فرمان الهی به سنگـــــی زد و از آن دوازده چشمه خارج شد كه اقوام و قبایل دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند.
آنچه گفته شد شمه ای از ایرادات عجیب وغریب قوم بنی اسرائیل بر حقیقت و حقانیت حضرت موسی كلیم الله بود كه گمان می كنم برای روشن شدن ریشه تاریخی ضرب المثل ایراد بنی اسراییلی كفایت نماید.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
رفتم اصفهان برای کار آسان ؛کپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان ----می‌گویند: شخصی در كارهای كشاورزی به این و آن كمك می‌كرد و مزد می‌گرفت، شایع شده بود كه در اصفهان كار آسان و پر درآمد زیاد است. آن مرد كه از كار كردن در مزرعه این و آن خسته شده بود راه اصفهان را در پیش گرفت كه هم كار آسانی پیدا كند، هم پول و دارایی زیادی گیرش بیاد.موقعی كه به اصفهان رسید از یك نفر كار آسان و پر درآمد خواست. مرد اصفهانی او را به جایی برد كه در آنجا یك ساختمان چند طبقه می‌ساختند. كپه‌ای را پر از گل كرد و به سر او گذاشت و گفت: «این گل را ببر طبقه چهارم بده بنا» خلاصه آن روز را این آدم بیچاره كه خیال می‌كرد در اصفهان كار آسان و پر درآمد زیاد هست به كپه‌كشی گذراند و عصر هم خسته و كوفته پول كمی از صاحب كار گرفت و با خودش گفت: «اگر كار آسان اصفهان اینه وای به حال كار سختش!» فردای آن روز فرار را بر قرار ترجیح داد و به ده خودش رفت. موقعی كه به ده رسید یك نفر از او پرسید كه: «در اصفهان كار آسون هست یا نیست؟» او در جوابش گفت: «رفتم اصفهون سی كار آسون ـ كپه هشتند به سرم گفتند بر آسمون».
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
تعارف شاه عبدالعظیمی ----مثل بالا و مورد اصطلاح آن را همه كس می داند . به قول علامه دهخدا : دعوت كردن كسی را به چیزی بی ارزش ، چون آب خزینه حمام را به تازه وارد اهدا كردن ... تعارف شاه عبدالعظیمی است . اینكه به زبان گوید به منزل آیند ، یا فلان متاع از شما باشد و از دل راضی نیست . به طور كلی هر گونه تعارف غیر عملی را كه از دل بر نیاید تعارف شاه عبدالعظیمی گویند .
حضرت عبدالعظیم حسنی كه در شهر ری مدفون است و هم اكنون زیارتگاه بزرگی برای مردم ایران محسوب می شود بعد از چهار پشت به امام دوم شیعیان حضرت امام حسن مجتبی (ع) متصل می شود . مزار حضرت عبدالعظیم كه در اصطلاح عمومی شاه عبدالعظیم گفته می شود پیوسته مطاف معتقدان و شیعیان مومن و علاقه مند بوده است .
چون شهر ری در چند كیلومتری و نزدیك تهران قرار دارد لذا در قدیم معمول بوه است كه زایران تهرانی علی الاكثر شب را در شهر ری توقف نمی كنند و به تهران باز می گردند . اگر كسی از ساكنان شهر ری طوعاً یا كراراً درمقام دعوت از زایرتهرانی بر می آمد وتعارف میكرد به اصطلاح معروف :« تو را به این حضرت شب را در بنده منزل بمان » پیداست كه چون دعوت شونده ناگزیر از مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه عملی نداشت و نمی توانست مورد قبول تهرانی واقع شود .
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
اینها همه شعر است----هر سخن و عبارتی كه منطق را در آن راهی نباشد اصطلاحا می گویند شعر است یعنی جنبه رویا و تخیل دارد فایدتی بر آن متصور نیست و هرگز جامعه عمل و تحقق نخواهد پوشید.
به گفته ادیب محقق مرحوم دكتر پرویز ناتل خانلری:« اگر تعریف شعر را به خود شاعران رجوع كنیم عبارت فصیح و بلیغی از ایشان می شنویم كه بیشتر مدح و تحسین است تا وصف و تعریف. یكی شعر را وحی آسمانی و شاعر را هم رتبه پیغمبر می شمارد و دیگری آن را سحر بین می خواند...اما هیچ یك از این عبارات تعریفی درباره حقیقت شعر نمی دهد و تعریفات ادیبان و نویسندگان نیز گرهی از كار بسته نمی گشاید.. اگر بخواهیم شعر را چنان كه هست و عرف و عادت بر آن جاری است تعریف كنیم باید چنین گفت : شعر تالیفی از كلمات است كه نوعی از وزن در آن بتوان شناخت. »
این نكته بسیار مهم و جالب دقت است كه قرون وسطی در كشورهای اروپایی به اشعاری كه در مجامع عمومی خوانده می شد تروور بروزن شروور می گفتند. آیا خاستگاه این دو یكی است؟
راستی وقتی كه اندیشه علیل و تبدار شاعر نه كرسی فلك را زیر پای می نهد تا برای چند دینار جیفه دنیا بر ركاب قزل ارسلان بوسه زند آیا چنان شعری را جز شروور و یا به قول اروپائیها تروور می توان به چیز دیگری تشبیه كرد؟ و یا آن شاعر یاوه سرایی كه در نهایت دنائت و رذالت طبع برای سلطان وقت می سراید:
سحر آمدم به كویت به شكار رفته بودی
تو كه سگ نبرده بودی به چه كار رفته بودی
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
حساب به دینار، بخشش به خروار----می گویند روزی فقیری به در خانه تاجری رفت تا پولی به عنوان صدقه به او بدهند. در پشت در شنید که تاجر با افراد خانواده خود دعوا می کند که چرا فلان چیز کم ارزش را دور ریخته اند.فقیر حساب کار خود را کرد و پیش خود گفت: «وقتی صاحبخانه با افراد خانواده اش سر یک چیز کم ارزش دعوا می کند، دیگر چه انتظاری باید داشته باشم که چیزی به من ببخشد؟!اتفاقاً تاجر در همان لحظه از خانه خارج شد. مرد فقیر را دید از او پرسید: چه می خواهی؟ فقیر گفت: کمک و صدقه می خواستم؛ اما حالا نمی خواهم.تاجر گفت: چرا؟فقیر گفت: من حرف هایی را که با افراد خــانواده ات می زدی، شنیدم. تاجر خندید و مبلغی پول به فقیر داد و گفت: حساب به دینار، بخشش به خروار.این مَثل وقتی به کار می رود که آدم توانگری در عین این که حساب و کتاب مال خود را دارد، در زمان مناسب هم بی حساب بخشش می کند و این به نظر عـده ای که قصد سودجویی از او را دارند، خوش نمی آید.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
صنار جگرک سفره قلمکار نمی خواد!----هر گاه امری كوچك را بزرگ جلوده دهند و پیرامون آن سخن پردازی و قلمفرسایی كنند عبارت بالا از باب تعریض و كنایه گفته می شود.
آقا محمد خان چیزی نداشت و هنگام خروج از شیراز به قدری تنگدست بود كه به پول آن زمان یعنی دویست سال قبل فقط دو پول موجودی او را تشكیل می داد كه كمترین واحد پول آن روزگار و معال دویست دینار (یك عباسی) امروزی بوده است.
چون به نخستین منزل رسیدند برای آنكه در پول صرفه جویی كرده بتواند خود را به اصفهان برساند تدبیری اندیشید به این شرح كه از دكان نانوایی یك عددنان سنگك به مبلغ یك پول خرید و بر دكان جگرك فروشی رفت و یك پول جگرك خواست .
همین كه فروشنده جگرك را در میان نان گذاشت و نان اندكی چرب شد به بهانه اینكه جگر تازه نیست و مانده است آن را پس داد و بدین وسیله نان سنكگ را كه اندكی چرب شده بود با جلو دارش خورد و سد جوع كردند.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

همه را روی دایره ریختن----همه اسرار و اصطلاحات خود را فاش كردن، كلیه دانسته‌های خود را بیان كردن، حساب خود را با صداقت پس دادن. مأخذ: در قدیم كه هنوز رادیو و تلویزیون وارد بازار نشده بود، بازار خنیاگران از رونق بیشتری برخوردار بود. مطربان یا خنیاگران در هر شهری چند گروه و دسته بودند كه هرگروه برای خود رئیس و بزرگتری داشتند. افراد این گروه‌ها هر یك نقشی داشتند یكی دایره (‌دف) و یكی تنبك و دیگری تار یا كمانچه می‌نواخت، جوانانی هم بودند كه در لباس خود یا لباس زنانه هنر رقص را در مجالس عروسی و جشن اجرا می‌كردند. درمجالس طرب رسم بر این بود كه چون اهل مجلس از هنرنمایی كسی خوششان می‌آمد به آنها انعام می‌دادند. در پایان مجلس گروه خنیاگران به دستور رئیس خود، دایره‌ای در وسط می‌گذرا دند و دورآن می‌نشستند و آنچه انعام گرفته بودند از جیب و بغل خود در می‌آوردند و روی آن دایره می‌ریختند. سپس رئیس آنها آن پول‌ها را شمارش می‌كرد و سهم هریك را می‌داد. این بود معنی همه را روی دایره ریختن.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
ریاضت کش بد اقبال پینه دوز جن ها گیرش می آید----یکی بود یکی نبود ، مرد فقیر و بیچاره ای بود که به هر کار دست می زد بد می آورد و موفق نمی شد . مرد بیچاره روز به روز فقیرتر و بدبخت تر می شد و کاری از دستش ساخته نبود . یک روز دوست قدیمی اش به سراغش آمد .
سلام کرد و گفت : چی شده چرا به این حال روز افتادی ؟ مرد گفت : دست روی دلم نگذار بد بیاری روی بد بیاری ، اصلاً شانس ندارم ، نمی دانم چه کنم ؟ دوستش خیلی ناراحت شد فکری کرد و گفت چه طور است مدتی ریاضت کشی کنی (یعنی سختی بکشی) شاید جن ها به کمکت بیایند و گشایشی در کارت شود .
مرد فقیر گفت : منظورت چیست ؟دوستش گفت : یکی دو هفته باید گوشه گیری کنی و با هیچ کس حرف نزنی و فقط روزی یک مغز بادام و یک لیوان آب بخوری و زجر بکشی تا یکی از جن ها به سراغت بیاید و مشکل تو را حل کند . مرد فقیر حرف دوست خود را گوش کرد و دو سه هفته ای ریاضت کشید . او روز به روز لاغرتر و افسرده تر شد با خود گفت نه خیر مثل اینکه جن ها هم با آدم بدشانسی مثل من کاری ندارند بهتر است به ریاضت کشیدن خودم پایان دهم . بلند شد تا کفشش را بپوشد . چه کفش پاره ای ! با خودش گفت کاش پول داشتم و یک کفش نو می خریدم . یا می رفتم سراغ پینه دوز تا کفشم را تعمیر کند ناگهان موجود عجیبی به خانه اش پرید .
مرد گفت: تو چی هستی ؟گفت : من جِنّم و حالا در خدمت تو هستم . مرد فقیر با خوشحالی گفت : خوب جناب جن بهتر است به قصر پادشاه بروی و دو سه کیسه طلا و جواهرات برایم بیاوری اما جن ایستاده بود و حرکت نمی کرد مرد فقیر عصبانی شد و گفت چرا دستورم را اجرا نمی کنی ؟
جن گفت : راستش من پینه دوز جن ها هستم و فقط می توانم کفش شما را تعمیر کنم .مرد با ناراحتی گفت : این هم از شانس بد ماست . ریاضت کش بد اقبال پینه دوز جن ها گیرش می آید .
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
خروس بی محل----هر گاه كسی در غیر موقع حرف بزند و یا میان حرف دیگران بدود و خود را داخل كند چنین فردی را اصطلاحاً خروس بی محل می خوانند.
از آنجا كه در ادوار گذشته بانگ نابهنگام خروس را به علت و سببی شوم می دانستند لذا به شرح ریشه تاریخی آن می پردازیم تاعلت و سبب این مثل سائر و مشئوم بودن آن بر خوانندگان روشن شود.
كیومرث سر دودمان سلسله باستانی پیشدادیان ایران بود كه مورخان به روایات مختلف او را آدم ابوالبشر و گل شاه یعنی شاهی كه از گل آفریده شده، و نخستین پادشاه در جهان دانسته اند. كیومرث را پسری بود به نام پشنگ كه همیشه بر سر كوهها بود و به درگاه خدای تعالی راز و نیاز و مناجات می كرد. كیومرث به این فرزندش خیلی علاقه داشت و غالباً پسر و پدر به سراغ یكدیگر می رفتند.
روزی دیوان كه از دست كیومرث منهزم شده بودند به منظور انتقام به سراغ پشنگ رفتند و هنگامی كه سر به سجده نهاده بود پاره سنگی بر سرش كوفتند و او را هلاك كردند. حسب المعمول این بار كه كیومرث برای دیدار فرزندش پشنگ با آذوقه كامل به سراغ او رفته بود جغدی بر سر راهش ظاهر شد و بانگ زد. كیومرث چون فرزندش را نیافت و دانست پشنگ را كشتند جغد را نفرین كرد و به همین جهت ایرانیان از آن تاریخ جغد را پیك نامبارك و صدایش را شوم می دانند. آن گاه كیومرث در مقام انتقام از دیوان برآمده سایر فرزندان را بر جای گذاشت و خود با سپاهی گران به سوی دیوان شتافت.
در این سفر بر سر راه خویش خروسی سفید رنگ و مرغ و ماری را دیدكه خروس مرتباً به مار حمله می كرد و هر بار كه موفق می شد با منقارش به شدت بر سر مار نوك بزند به علامت پیروزی بانگ می كرد. كیومرث را از اینكه خروس برای صیانت و دفاع از ناموس تا پای جان فداكاری می كند بسیار خوش آمده سنگی برداشت و مار را بكشت و بانگ خروس را به فال نیك گرفت. كیومرث پس از غلبه بر دیوان آن مرغ و خروس را برداشت و به فرزندانش دستور داد آنها را به خانه نگاهداری و تكثیر كنند.
معمولاً خروس به هنگام روز بانگ می كند و چون شب شد تا بامدادان كه پایان شب و طلایه روز و روشنایی است بانگ نمی زند ولی قضا روزی خروس موصوف شبانگاهان كه بی موقع و نابهنگام بود بانگ برداشت. همه تعجب كردند كه این بانگ نابهنگام چیست ولی چون معلوم شد كه كیومرث از دار دنیا رفته آن خروس را خروس بی محل خواندند و از آن سبب بانگ خروس را بدان وقت به فال بد گرفته صدایش را شوم دانسته اند.
از آن روز به بعد: «هر خروسی كه بدان وقت بانگ كند و خداوند خروس آن خروس را بكشد آن بد از او درگذرد و اگر نكشد در بلایی افتد.»
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
میرزا میرزا رفتن----آهسته و با تأنی راه رفتن یا غذا خوردن را اصطلاحاً در دهات و روستاها میرزا میرزا رفتن و میرزا میرزا خوردن گویند كه پیداست به جهت وجود كلمۀ میرزا باید علت تسمیه و ریشۀ تاریخی داشته باشد.
واژۀ میرزا ملخص كلمۀ امیرزاده است كه تا چندی قبل به شاهزادگان و فرزندان امراء و حكام درجۀ اول ایران اطلاق می شد. این واژه اولین بار در عصر سربداران در قرن هشتم هجری معمول و متداول گردیده كه به گفتۀ محقق دانشمند عباس اقبال آشتیانی:«خواجه لطف الله را چون پسر امیر مسعود بوده مردم سبزوار میرزا یعنی امیرزاده می خواندند و این گویا اولین دفعه ای است كه در زبان فارسی كلمۀ میرزا معمول شده است.»
واژۀ میرزا بر اثر گذشت زمان مراحل مختلفی را طی كرد یعنی ابتدا امیرزاده می گفتند. پس از چندی از باب ایجاز و اختصار به صورت امیرزا مورد اصطلاح قرار گرفت:«عازم اردوی پادشاه بودند و پادشاه امیرزا شاهرخ بوده به سمرقند رفته بود.» دیری نپایید كه حرف اول كلمۀ امیرزا هم حذف شد و در افواه عامه به صورت میرزا درآمد.
اما اطلاق كلمۀ میرزا به طبقۀ باسواد و نویسنده از آن جهت بوده است كه در عهد و اعصار گذشته تنها شاهزادگان و امیرزادگان معلم سرخانه داشته علم و دانش می آموختند. مدارس و حتی مكتب خانه ها نیز به تعدادی نبود كه فرزندان طبقات پایین سوادآموزی كنند و چیزی را فرا گیرند. به همین جهات و ملاحظات رفته رفته دامنۀ معنی و مفهوم كلمۀ میرزا از امیرزاده بودن و شاهزاده بودن به معانی و مفهوم باسواد و ملا و منشی و مترسل و دبیر و نویسنده و جز اینها گسترش پیدا كرد و حتی بر اثر مرور زمان معنی و مفهوم اصلی تحت الشعاع معانی و مفاهیم مجازی قرار گرفت به قسمی كه ملاها و افراد باسواد در هر مرحله و مقام را میرزا می گفته اند خواه امیرزاده باشد و خواه روستازاده.
توضیح آنكه چون در ازمنۀ گذشته افراد باسواد خیلی كم بوده اند لذا میرزاها قرب و منزلتی داشته و مردم برای آنها احترام خاصی قائل بوده اند. میرزاها هم چون به میزان احترام و احتیاج مردم نسبت به خودشان واقف گشتند از باب فخرفروشی و یا به منظور رعایت شخصیت خود شمرده و لفظ قلم حرف می زدند و مخصوصاً در كوچه ها و شوارع عمومی خیلی آرام و سنگین راه می رفتند تا انظار مردم به سوی آنها جلب شود و بر متانت و وزانت آنان افزوده گردد.
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰

thumbnail
کله اش بوی قرمه سبزی می دهد!----این عبارت مثلی در مورد كسی به كار می رود كه نسبت به مقام بالاتر سخنان درشت و توهین آمیزی بگوید و یا علیه مصالح كشور قیام و اقدام كند كه اعمال و رفتارش مستحق اشد مجازات باشد .
در عصر حاضر محكومان به اعدام را به وسیله چوبه دار، یا تیرباران ، یا دراطاق گازو یا روی صندلی الكتریكی اعدام می كنند . اما در زمانهای قدیم كه حكومت مطلقه و خودكامه حكمفرما بود سلاطین و حكام و امرای هر منطقه در سیاست مجرمین بسیار بی رحم و سختگیر بوده اند و در كشتن افراد محكوم كه به حق یا به ناحق مورد خشم و غضبشان واقع می شده اند روشهای مختلف به كار می برده اند كه در كتب تاریخی انواع و اقسام آن تفضیلاً شرح داده شده است از قبیل : سربریدن ، شكم دریدن ، شمشیر به پهلو فرو بردن ، زهر نوشیدن ، زیر لگد كشتن ، سنگسار كردن ، زنده پوست كندن ، شقه كردن و... یكی از روشهای بسیار موحش و چندش آور این بود كه محكوم بیچاره را در دیگ می جوشاندند و یا زنده كباب می كردند و می خوردند
مثلاً : آستیاك یا آزیدهاك آخرین پادشاه سلسله مادها به انتقام آنكه هارپاك خلاف فرمان عمل كرده نوه دختری آستیاك را به قتل نرسانیده است دستور داد پسر سیزده ساله هارپاك را سر بریدند و از گوشت بدن آن طفل معصوم خوراكی تهیه كرده به پدرش خورانیدند . یا در عالم آرای عباسی آمده است كه شاه اسماعیل اول پس از غلبه بر امیر حسین كیاچلاوی حكمران رستمداد و فیروزكوه فرمان داد مرادبیگ جهانشاه لو از همدستان امیرحسین را سربازانش زنده كباب كردند و خوردند .

غرض از تمهید مقدمه بالا و تنظیم این مقاله آن است كه چون خوردن گوشت دشمن در ازمنه و اعصار گذشته معمول و متداول بوده است لذا عبارت كله اش بوی قورمه سبزی می دهد به قول شادروان عبدالله مستوفی :« كنایه از سری است كه به علت حرفهای درشت مستحق كندن بشود تا از آن قورمه یا قورمه سبزی ساخت .» به عبارت دیگر یعنی كسی كه علیه مصالح ملك و ملت و یا ارباب قدرت قیام و اقدام كند مجازاتش این است كه مانند ادوار گذشته كباب شود و خوراك آدمخواران گردد .
«... منشا این اصطلاح سخیف آن است كه افراد سیاسی در خطر زندانی شدن و به قتل رسیدن بودند لذا كسی كه در معقولات دخالت می كرد خود را به خطر مرگ دچار می ساخت و بازماندگانش پس از او بایستی مجلس تذكر برپا دارند و قورمه سبزی به مهمانان بدهند ، مانند اصطلاح بوی حلوایش می آید در حق افرادی كه سن آنها بسیار بالاست ... » .
~~~~undefined @zarb123 undefined

۴:۳۰