۲۰:۰۷
۲۱:۲۲
۱۹:۱۰
جویندهی آن خاطر عاطر ماییمدیوانهی آن دو چشم ساحر ماییم
در خاطر ما همه تویی، لیک تو راچیزی که نمیرسد به خاطر، ماییم…
@zolf_yar
در خاطر ما همه تویی، لیک تو راچیزی که نمیرسد به خاطر، ماییم…
@zolf_yar
۱۵:۴۱
۱۱:۵۱
۱۹:۳۰
بازارسال شده از شعر ناب
۸:۴۰
۴:۱۸
نه عجب که ذوق تکلمت به کلیم نطق و بیان دهدنه عجب که شوق تبسمت به مسیح روح روان دهد
به روان پیر دم جوان، به علیل تاب و توان دهدبه لحد عظام رمیم را هیجان فزاید و جان دهد
گذرد نسیم شمال اگر شبی از شمال تو یا علی
@zolf_yar
به روان پیر دم جوان، به علیل تاب و توان دهدبه لحد عظام رمیم را هیجان فزاید و جان دهد
گذرد نسیم شمال اگر شبی از شمال تو یا علی
@zolf_yar
۴:۱۱
۱۵:۰۰
۱۳:۰۴
بازارسال شده از |علویات|
۸:۴۳
۳:۱۶
عجز من و غرور تو شد آشنا به همرسم نوییست الفتِ شاه و گدا به هم
پا در حریمِ محفلِ دلها شمرده نِهآهسته باش تا نزنی شیشهها به هم
#مولی_اصفهانی@zolf_yar
پا در حریمِ محفلِ دلها شمرده نِهآهسته باش تا نزنی شیشهها به هم
#مولی_اصفهانی@zolf_yar
۵:۴۵
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرودبیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیستشاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگارجز در هوای زلف تو دارد مشوشم
#شهریار@zolf_yar
با عقل آب عشق به یک جو نمیرودبیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و بازصبح است و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیستعمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیستشاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگارجز در هوای زلف تو دارد مشوشم
#شهریار@zolf_yar
۱۷:۱۹
۸:۵۱
۹:۰۸
۵:۰۷
۲۰:۴۵
گویند فقیری به مدینه به دلی زارآمد به درِ خانهی عبّاس علمدار
زد بوسه بر آن درگه و اِستاد مؤدبگفتا به ادب با پسر حیدر کرّار
کای صاحب این خانه! یکی مرد فقیرمبیمار و تهیدست و گرفتار و دلافکار
هرسال در این فصل، از این خانه گرفتمبر خرجی یکسالهی خود، هدیهی بسیار
گفتا به زنان، امّبنین مادر عبّاسبا سوز دل سوخته و دیدهی خونبار
کز زیور و زر هرچه که دارید، بیاریدبخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار
خود سائل هرسالهی عبّاس من است اینعبّاس، دلآزرده شود گر برود زار
دادند بدو زیور و زر هرچه که میبوداز لطف و کرم، عترت پیغمبر مختار
سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتادبگذاشت ز غم چهره، دل خسته به دیوار
گفتند: همه هستی این خانه، همین بودای مرد عرب! اشک میفشان تو به رخسار
آن سائل دلباخته، این گفت به زاریکای در همهجا بوده به خیل ضعفا یار
بر من در این خانه، گداییست بهانه
من عاشق عبّاسم؛ نه عاشق دینار
من آمدهام بازوی عبّاس ببوسممن در پی گل، روی نهادم سوی گلزار
هرسال زدم بوسه بر آن دست مبارکهربار شدم محوِ رخِ صاحبِ این دار
یکلحظه بگوئید که عبّاس بیایدباشد که برم فیض از آن چهره، دگر بار
ناگاه! زنان شیونشان رفت به گردونگفتند: فروبند لب ای مرد گرفتار
ای عاشق دلسوخته! ای محو رخ دوست! ای سائل دلباخته! ای طالب دیدار
دستی که زدی بوسه، جدا گشت ز پیکرماهی که تو دیدی؛ به زمین گشت نگونسار
آن دست کزو خرجی یکساله گرفتیشد قطع ز تیغ ستم دشمن خونخوار
سر بر سر نی، دست جدا، تن به روی خاکلب، تشنه؛ جگر، سوخته؛ دل، شعلهای از نار
این طایفه هستند در این خانه سیهپوشاین خانه بُوَد در غم عبّاس، عزادار
این مادر پیری که قدش گشته خمیدهسر تا به قدم سوخته چون شمعِ شبِ تار
این مادر دلسوختهی چار شهید استگردیده دو تا قامتش از ماتم آن چار
این مادر عبّاس، همان امّبنین استدادند بنینش همه جان در ره دادار
سوگند به آن مادر و آن چار شهیدشبگذر ز گناه همه، ای خالق غفّار
#غلامرضا_سازگار
@zolf_yar
زد بوسه بر آن درگه و اِستاد مؤدبگفتا به ادب با پسر حیدر کرّار
کای صاحب این خانه! یکی مرد فقیرمبیمار و تهیدست و گرفتار و دلافکار
هرسال در این فصل، از این خانه گرفتمبر خرجی یکسالهی خود، هدیهی بسیار
گفتا به زنان، امّبنین مادر عبّاسبا سوز دل سوخته و دیدهی خونبار
کز زیور و زر هرچه که دارید، بیاریدبخشید بر این مرد فقیر از ره ایثار
خود سائل هرسالهی عبّاس من است اینعبّاس، دلآزرده شود گر برود زار
دادند بدو زیور و زر هرچه که میبوداز لطف و کرم، عترت پیغمبر مختار
سائل که نگاهش به زر و سیم بیفتادبگذاشت ز غم چهره، دل خسته به دیوار
گفتند: همه هستی این خانه، همین بودای مرد عرب! اشک میفشان تو به رخسار
آن سائل دلباخته، این گفت به زاریکای در همهجا بوده به خیل ضعفا یار
بر من در این خانه، گداییست بهانه
من عاشق عبّاسم؛ نه عاشق دینار
من آمدهام بازوی عبّاس ببوسممن در پی گل، روی نهادم سوی گلزار
هرسال زدم بوسه بر آن دست مبارکهربار شدم محوِ رخِ صاحبِ این دار
یکلحظه بگوئید که عبّاس بیایدباشد که برم فیض از آن چهره، دگر بار
ناگاه! زنان شیونشان رفت به گردونگفتند: فروبند لب ای مرد گرفتار
ای عاشق دلسوخته! ای محو رخ دوست! ای سائل دلباخته! ای طالب دیدار
دستی که زدی بوسه، جدا گشت ز پیکرماهی که تو دیدی؛ به زمین گشت نگونسار
آن دست کزو خرجی یکساله گرفتیشد قطع ز تیغ ستم دشمن خونخوار
سر بر سر نی، دست جدا، تن به روی خاکلب، تشنه؛ جگر، سوخته؛ دل، شعلهای از نار
این طایفه هستند در این خانه سیهپوشاین خانه بُوَد در غم عبّاس، عزادار
این مادر پیری که قدش گشته خمیدهسر تا به قدم سوخته چون شمعِ شبِ تار
این مادر دلسوختهی چار شهید استگردیده دو تا قامتش از ماتم آن چار
این مادر عبّاس، همان امّبنین استدادند بنینش همه جان در ره دادار
سوگند به آن مادر و آن چار شهیدشبگذر ز گناه همه، ای خالق غفّار
#غلامرضا_سازگار
@zolf_yar
۱۲:۱۳