بله | کانال روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
عکس پروفایل روایت‌نامه| محمدحسین عظیمیر

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی

۱,۵۲۹عضو
thumbnail
شیعیان لبنانی‌، #فارسی را زبان عصر ظهور می‌دانند. برای همین نه‌تنها مداحی‌ها که ترانه‌هایشان را هم بر وزن موسیقی‌های ایرانی می‌سازند.در این بین، شاید بیشترین علاقه‌شان هم به همین ترانه "امشب در دل شوری دارم" باشد.
ترجمه:
عشق، ذوب شدن در توست، ای نور غیب/
سربازان ما از تو متبرک شده‌اند، چه شیرین!/
بگذار چشمانم سخن بگویند/
زیرا اشک‌ها از درد هستند

@ravayat_nameh

۵:۲۰

بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
thumbnail
undefinedمدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند:
undefined*چالش روایت‌نویسی «مسیــــــــر»*سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم
توشــــه:undefinedعلاقه به نوشتن و رشد.شرکت در این چالش، هیچ پیش‌نیازی ندارد.
تعــــهد ما:undefinedتشکیل گروه‌های هم‌مسیرِ پنج نفره.undefinedتعیین راه‌بر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون.undefinedاهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند.
تعــــهد شما:undefined<img style=" />undefinedسی روز نوشتن در انواع گونه‌های ادبیات واقع‌گرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی.
undefined*بستر برگزاری:*پیام‌رسان بله
undefined*آغـــــاز مسیر:*۲۰ آبــــــــــــان
undefined*پایان مسیر:*۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س)
undefined*هزینه ثبت‌نام:*۱٠٠هزار تومان
undefined*مهلت ثبت‌نام:*۱۷ آبان
undefinedجهت ثبت‌نام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیام‌رسان بله ارسال کنید:
+989171200864
~~~~~~~~~~«این، روایت ماست»روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadarundefinedhttps://eitaa.com/ravadar

۱۲:۵۸

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
undefinedundefinedمدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار می‌کند: undefined*چالش روایت‌نویسی «مسیــــــــر»* سی روز نوشتنِ مستمر در مسیر رشد قلم توشــــه: undefinedعلاقه به نوشتن و رشد. شرکت در این چالش، هیچ پیش‌نیازی ندارد. تعــــهد ما: undefinedتشکیل گروه‌های هم‌مسیرِ پنج نفره. undefinedتعیین راه‌بر اختصاصی برای هر گروه جهت نقد روزانهٔ متون. undefinedاهدای جایزه نقدی به افرادی که هر سی روز متن ارسال کرده باشند. تعــــهد شما: undefined<img style=" />undefinedسی روز نوشتن در انواع گونه‌های ادبیات واقع‌گرا (ناداستان) و انتشار در گروه اختصاصی. undefined*بستر برگزاری:* پیام‌رسان بله undefined*آغـــــاز مسیر:* ۲۰ آبــــــــــــان undefined*پایان مسیر:* ۲٠ آذر همزمان با ولادت حضرت زهرا (س) undefined*هزینه ثبت‌نام:* ۱٠٠هزار تومان undefined*مهلت ثبت‌نام:* ۱۷ آبان undefinedجهت ثبت‌نام نام، نام خانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت خود را به این شماره در پیام‌رسان بله ارسال کنید: +989171200864 ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارسundefinedhttps://ble.ir/ravadar undefinedhttps://eitaa.com/ravadar ‌ ‌
چند مدت اکثر دوره‌های آموزشی مرتبط با نویسندگی که در دسترس بود رو چک کردم و دیدم.تقریبا همگی مهمترین راه پیشرفت در نویسندگی رو نوشتن مستمر و هر روزه میدونستن شبیه تجربه خودم در کتاب *در بازداشت حزب‌الله*. هرچه بیشتر نوشتم و جلوتر رفتم، قلمم بهتر شد و اواخر کتاب چیزهایی می‌نوشتم که خودم هم باورم نمیشد.
با گذراندن این چالش، کسی نویسنده‌ حرفه‌ای نمیشه ولی می‌تونیم قول بدیم که سطح نویسندگیتون نسبت به ابتدای دوره خیلی رشد کرده باشه.
سی روز نوشتنهمراه با راه‌بر اختصاصی

۱۳:۰۱

thumbnail
پسرک فلافل‌فروش
-عه! هادی ذوالفقاری!توی ضاحیه گُم شده بودم و در سایه صدای پهپادهای بالای سرم، اولین چیزی که از تحیر و گیجی درم آورد، پوستر آ چهار یک‌ور رهایی بود که عکس هادی ذوالفقاری را چسبانده بود روی یکی از استندهای ضاحیه.پَر بالای سمت چپش پِل‌پِل می‌کرد ولی خودش به اسلحه تکیه داده بود و به قیافه ما می‌خندید.چند روز بعد هم، فاطمه اسمش را برایم گفت. دخترک نوجوان چادربه‌سر در یکی از مدارس آوارگان محله فتح‌الله بیروت، بین اسم ابراهیم هادی و شهید چیت‌سازیان، نام هادی ذوالفقاری را بُرد. گفت این شهید را توی لبنان زیاد می‌شناسند. ادعایش به استناد عکس چند روز قبل برایم پذیرفتنی بود.نمی‌دانم سِرش چه بوده که هادی را میان آن همه شهید خوش‌قیافه لبنانی پرطرفدار کرده؟ایرانی بودن؟فلافل‌فروش بودن و علاقه مردم لبنان به فلافل در غذاهای یومیه؟یا چاپ کتابش توسط انتشارات شهید ابراهیم هادی که کتابهایش توی لبنان پرطرفدار است؟همه اینها هست ولی به نظرم چیز مهمتری هم باید باشد. مثل خود ابراهیم هادی که یک باره از میانه تاریخ بیرون آمد و دل صدها هزار جوان و نوجوان را بُرد. بیست سال قبل، کی داش ابرام را می‌شناخت؟حالا هادی ذوالفقاری‌ای که میگفته: «یک روزی با خودم ‌گفتم: من زیبا نیستم و اگر بمیرم، هی‌چکس برایم کاری نمی‌کند و محال است کسی عکسم را طراحی و چاپ کند.» (ترجمه متن داخل کلیپ الصاقی) عکس و کتابش، لبنان با شهیدان خوش‌بر و روتر را پُر کرده.از این مثال‌ها هر چه بزنم کم نمی‌آورم. شهید حججی هم پیش از آخرین اعزامش به همسرش گفته بود: «دوست دارم اگه شهید شدم مداح مراسمم سیدرضا نریمانی باشه» و همسرش برای شوخی گفته بود: «نه بابا! نریمانی رو برای شهدای بزرگ میبرن. برای تو باید یه مداح دست چندم و در پیت پیدا کنیم.» و مداح مراسمش همان شد که دوست داشته بود.خلاصه‌اش بیان حضرت امیر(ع) است: «هرکه از دنیا رو بگرداند، دنیا خاضعانه به سمتش خواهد آمد.»هادی ذوالفقاری هم همین بود. با اینکه در حوزه علمیه نجف درس می‌خواند، وقتی به ایران برمی‌گشت، لوله‌کشی یاد می‌گرفت تا خانه‌های خانواده‌های فقیر عراقی را مجانا به آب و گاز وصل کند.حالا دنیا لوله‌کشی کرده تا اسم و رسم و عکسش را همه‌جا پخش کند از ایران تا عراق تا لبنان و چه می‌دانیم شاید برای جوانی مالایی یا دخترکی اسپانیولی هم دلبری کرده باشد.
#چالش_مسیر#روز_سوم
@ravayat_nameh

۱۸:۲۶

thumbnail
یک‌سال‌و‌نیم بعد
سلام سید جانخیلی سعی کردم آدرست را پیدا کنم و این نامه را برایت بنویسم. واقعیتش بعد از آن‌که نتوانستی پول خرید زمین موکب را جمع کنی و شهرداری هم زمینش را پس گرفت و به‌خاطر مسقف کردن چایخانه موکب ازت شکایت شد و چند روزی بازداشت شدی و بعد هم با قلبی شکسته و چشمی پراشک شیراز را رها کردی و خودت را گم‌گور کردی و سیم‌کارتت را سوزاندی و راه‌های ارتباطی‌ات را قطع کردی، خیلی دنبالت گشتم تا پیدایت کنم و برایت این نامه را بنویسم.پرس‌وجو کردم و فهمیدم اولش چند ماهی رفتی نجف در جوار امیرالمومنین(ع) و وقتی درد سینه و سوزش جگرت فروکش کرد، زندگیت را جمع کردی و با خانواده و دخترها راهی همان روستای عربصالیم شدی.اصلا دوست نداشتم این چند خط را بنویسم ولی هر کاری کردم نشد‌. این‌ها را مینویسم تا بفهمی این یک سال و نیم چه بر سر شیراز آوردند. شاید با همین چند خط و کلمه، در تصمیمت برای ماندن در لبنان تجدیدنظر کنی.چند روز بعد از بازداشتت، یکی از معاونت‌های شهرداری و تعدادی از اعضای شورا نامه زدند به شهردار که این‌جا را باید تبدیل به فضای سبز کنیم و جای موکب درخت بکاریم این هوا.چند تا هم بند و آیین‌نامه زدند تنگش و بولدوزر انداختند پای سیمانهای کف محوطه و در چند روز تبدیلش کردند به زمین باغی.باورت میشود سید؟! همان زمینی که این‌قدر رویش برای سیدالشهدا(س) و ائمه اشک ریخته شده بود را نابود کردند‌. همه المان‌های بین‌الحرمین را هم جدا کردند و انداختند پشت چند تا وانت و الان نمی‌دانم در کدام انبار شهرداری رویش یک وجب خاک نشسته باشد.بعد که خیالشان از تو راحت شد، بی‌خیال درختکاری شدند. تراکمش را هم فروختند به یک بهایی مشکوک تا آنجا را تبدیل به هتل کند.هتل که چه عرض کنم. کاش هتل شده بود و محل اسکان خانواده بیماران. تا چند ماه که آنجا شده بود پاتوق دختر پسرهای با تیپ‌های درب‌و‌داغان.نمی‌دانم این را برایت بگویم یا نه، خاک به قلمم ولی آنجا را دور از جان تبدیل کردند به محل فستیوال سگ. یک دستشان توی دست هم بود و یک دستشان را هم بسته بودند به افسار سگ‌هایشان.باورت می‌شود سید؟جایی که مردم چند سال روی زمینش دعای کمیل خواندند و شب تا صبح را روی آن موکتهای خشن خوابیدند تا فردایش به پیاده‌روی جاماندگان اربعین برسند و صبح‌شان را با دعای عهد شروع کردند، شده باشد محل سگ‌گردانی و پُر از فضله سگ. خاک بر دهانم. کاش بودی و با پشت دست می‌خواباندی تو دهنم تا جرئت نکنم برایت بگویم آنجا چقدر از این بطری‌های فلزی آبجو دیدم.چه‌قدر پای این بطری‌ها گریه کردم. آخر همه‌اش روضه تشت و ریختن شراب روی سر مبارک اباعبدالله یادم می‌آمد.
سید!یک چیزی بگویم آتش بگیری؟! می‌دانم که توی این یک‌سال‌و‌نیم رسانه‌ها را چک نکردی ولی همان ایام سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه اسراییل، عکس هوایی موکب را گذاشت و زیرش نوشت: "اینجا همان جایی بود که قرار بود با تشکیل غرفه و فروش آش، اسراییل را نابود کند؛ حالا خودش نابود شده"یک نسخه نشریه جامعه بهایی‌ها را هم چند روز پیش دیدم که از تعطیلی کافه شهدا چه‌قدر خوشحال شده بود و یک پرونده ویژه برایش رفته بود.
سید!همانها که علیه‌ت بیانیه می‌دادند، حالا با چراغ‌موشی دنبال یکی مثل تو می‌گردند ولی پیدا نمی‌کنند؟ آخر کی توی دوازده ماه سال، ده ماه برای اهل‌بیت(ع) برنامه برگزار می‌کند؟!سید!خواهشا در تصمیمت تجدیدنظر کن. این شهر خیلی به امثال تو نیاز دارد.

پ.ن: همه اینها را تخیل کردم و نوشتم. بعضی از این اتفاقات همین الان هم دارد توسط باند تبهکاری پیگیری می‌شود ولی هنوز اجرایی نشده. تنها نیرویی که می‌تواند مقابل این‌ها بایستد همراهی مومنین است: هو الذی ایدک بنصره و بالمومنین
اگر می‌خواهید چنین بلایی سر شهرمان نیاید سریع‌تر دست بجنبانید

خرید زمین موکب عزیزم حسین(ع) در بلوار شهید چمران شیراز

حساب رسالت10.6766727.1کارت رسالت5041721070137477شبا رسالت950700001000116766727001
سید عبدالغفار حسینی undefinedundefined
حساب ملت8804713811کارت ملت6104337383384318شبا ملت890120000000008804713811
@ravayat_nameh

۱۸:۴۶

thumbnail
undefinedنظر محمدرضا شهبازی (مجری برنامه تلویزیونی پاورقی) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله
undefined️به‌مناسبت سالگرد پایان جنگ ۶۶روزه حزب‌الله و رژیم صهیونی، فقط تا پایان هفته، این کتاب را می‌توانید با ۲۵٪تخفیف از شناسه @mhazimi84 سفارش دهید.
@ravayat_nameh

۱۷:۴۹

thumbnail
آق منوچهر
داشتیم سفره شام را جمع می‌کردیم که پدر خانمم روی دو زانو نشست و صدایش را صاف کرد: "شب جمعه‌ست، شادی ارواح درگذشتگان، علی‌الخصوص مادر آقا امیرحسین..."تا اسم مادرم را شنیدم، دستم را روی سینه گذاشتم و سرم را برای تشکر پایین دادم. سرم در نیمه مسیر بود که کلمات بعدی را با صدایی حزین‌تر -انگار چیزی در گلویش گیر کرده باشد- بیرون داد: "و آقا منوچهر که یکی دو روز پیش به رحمت خدا رفت..."بقیه جمله‌اش را نشنیدم. حتی فکر کنم برای مادرم فاتحه و صلوات را هم فراموش کردم."آقا منوچهر؟! آقا منوچهر کی بود؟!"خط محو کم‌رنگی از آشنایی توی ذهنم داشت شکل می‌گرفت. چند ثانیه فکر کردم و بعد مثل سوزن‌گیرکرده‌ها "اِاِاِ" را تا جایی که نفس داشتم کشیدم.چهار پنج‌بار بیشتر آقا منوچهر را ندیده بودم ولی از دیدن و معاشرت باهاش ترس داشتم.بار اولی که پدر خانمم تماس گرفت و گفت:"چند تا موتور هست طبقه دوم پاساژ مهدی(عج). روبروی محل کارتون. میشه بری بگیریش؟"چند ثانیه پلان موقعیت مکانی محل کارم را توی ذهن آوردم:-از کی بگیرم؟-اون‌جا یه خیاطی هست به‌نام آقا منوچهر. کنار آقا ریاض. برو ازش بگیر.ساده بود. باید می‌رفتم آن‌طرف خیابان و صد متر جلوتر و بعد هم بیست سی پله موزاییکی قدیمی را بالاوپایین می‌کردم. همین.ماجرا ولی پیچیده‌تر از این حرفها بود.آقا منوچهر قد بلندی داشت. با این‌که سنش چیزی بین هفتاد و هشتاد بود ولی یک موی سفید هم روی صورتش نداشت. یعنی دقیق‌ترش این‌ست که اصلا مویی روی صورت نداشت که بخواهد سیاه یا سفید یا جوگندمی باشد. سر کاملا کچل، ریش سه‌تیغه و ابروهای ریخته روی صورتی کشیده.این‌ها را وقتی دستم را پشت شیشه مغازه دودهنه خیاطی‌اش روی پیشانی‌ام نقاب کردم، دیدم.روی مبل چرمی قهوه‌ای رنگی متعلق به عهد پارینه‌سنگی نشسته بود و به جلو خیره. دقیق‌ترش البته این میشد که انعکاس نور روی شیشه اجازه نداد بفهمم در افق محو شده یا خوابش برده؟با پشت دست چند ضربه به شیشه زدم. سرش را سمتم گرداند.چند ثانیه گیج و منگ بهم خیره شد و بعد با چشم‌هایی که تا جای ممکن از قابش بیرون آمده بود، نگاهم کرد:"چرا بیدارم کردی؟ حالا وقت اومدنه؟ چه‌کار داری؟"این‌ها را با چنان صورت در هم و روی ترش و صدای ته‌چاهی‌ای گفت که پاهایم را جفت کردم و صاف ایستادم:"اومدم موتورهای آقای ابوالقاسمی رو ببرم"فکر کردم فامیل پدرزنم را که بیاورم احترام می‌گذارد ولی لحنش تغییری نکرد. لاطی‌وار موتورها را دستم داد:"بیا. بیگیرش"پله‌های مسیر برگشت را جمع‌و‌جور طی کردم. عضلاتم از خجالت منقبض شده بود.از آن روز به بعد، گرفتن موتور کولر برایم فرآیند پیچیده‌ای شد. باید حواسم به ساعت خواب آقا منوچهر هم میبود.آقا منوچهر در سه چهار بار بعدی هیچ‌وقت تلخ نشد. هربار کمی شوخی می‌کرد تا فضای رسمی بین‌مان را بشکند. نتوانست. من فقط از لابلای مکالماتم با پدر خانمم، حجمی از دلسوزی را در قضاوتم نسبت به آقا منوچهر اضافه کردم:"منوچهر هیچ‌کی رو نداره. نه ازدواج کرده نه پدری، نه مادری. پدرش رهاشون می‌کنه و مادرش هم سر زا میره. تا نوجوونی خونه این و اون بزرگ شد و بعدش مستقل. الان خودش هست و خودش. توی همین پاساژ زندگی می‌کنه."
بعد از "اِ" کش‌دار واکنش به شنیدن خبر فوت، آخرین تصویرم را ازش مرور کردم. قد متوسطی که حین راه رفتن ده بیست درجه به چپ و راست منحرف می‌شد و چشم‌هایی که خیلی وقتها به جایی خیره بود. شاید خاطراتش را از این هفتاد و چند سال مرور می‌کرد:"چند روز پیش حالش بد میشه. میره بیمارستان. همون‌جا تموم می‌کنه. دو سه روز دنبال آدرس و خانواده‌ش بودن. فردا صبح اهالی پاساژ می‌خوان تشییعش کنن"
پ.ن: آقا منوچهر روزش با رادیو لندن شروع می‌شد ولی همیشه آب‌دارترین فحش‌هایش را نثار نتانیاهو و ترامپ می‌کرد. شادی روحش صلوات و فاتحه‌ای مرحمت کنید. اگر هم توانستید برایش نماز شب اول قبر بخوانید، چون وارثی ندارد: منوچهر ابن محمدعلی#چالش_مسیر#روز_شانزدهم@ravayat_nameh

۱۷:۱۵

thumbnail
undefinedنظر دکتر ابراهیم رضایی (سخنگوی‌ کمیسیون‌ امنیت‌ ملی‌ و سیاست خارجی مجلس) درباره کتاب در بازداشت حزب‌الله
@ravayat_nameh

۱۹:۲۷

thumbnail
چند خرده‌روایت از دو روز یک نفس سرکشیدن کتاب نود‌ونهمین نفر
یکم. وقتی مجتبی، کتاب را آورد شرمنده‌اش شدم. پیش خودم گفتم تو که توی این دو روز، نمیرسی کتاب بخونی، چرا بنده خدا رو کشاندی این‌جا؟تا کتاب را توی دستم گرفتم، مجتبی گفت: "چه‌ قیافه تو‌دل‌برویی داره!" تا آن روز به قیافه‌اش دقت نکرده بودم. بیشتر توی کف لوگوتایپ کتاب بودم.نفهمیدم چرا ولی هروقت می‌دیدمش یاد فرمان موتورسیکلت می‌افتادم.
دوم.‌ محمد حکم‌آبادی بهم پیام داده بود: "از ص۲۰ تا ۵۵ یکمی روایت کتاب نودونهمین نفر کند میشه. ولی بعدش روی دور می‌افته. تند رد شو، بخونش تا آخر. یکم برا امام حسین(ع) گریه کنی آخرش."تا صفحه۵۵ را خواندم و کتاب را کنار گذاشتم. آخرشب دوباره سراغش رفتم. به ساعت که نگاه کردم ساعت۱:۳۰ نیمه‌شب بود و من صفحه۹۵.
سوم. پاهایم را روی میز محل کار، مثل قیچی روی هم انداخته بودم. داشت از احترام شهید به پدرش می‌گفت. این‌که خریدهای خانه پدری‌اش را انجام می‌داد. یاد خودم افتادم که دو هفته هست یک کار کوچک برای پدرم انجام نداده‌ام. فراموش کرده بودم. کتاب را انداختم کنار:"نمی‌خواد کتاب شهدا رو بخونی. یک‌کمی ازشون یاد بگیر." رفتم خانه پدرم و کارهایش را جلو بردم.
چهارم. غیرت مهدی از مرزهای کتاب، خودش را می‌کشاند بیرون و توی دلم نشست. وقتهایی که توی ماشین یا خیابان‌های شیراز، زن بی‌حجابی از کنارم رد می‌شد، دست می‌گذاشتم روی صورت مهدیِ روی جلد تا نبیندشان. احساس می‌کردم بهش برمی‌خورد. توی خانه هم همین‌جور حواسم بود.
پنجم. برای امام حسین(ع) هم گریه کردم ولی با جاهایی از کتاب اشک توی چشمم پِر خورد که بعید می‌دانم کس دیگری احساساتی شده باشد. مثل دیالوگی که گفت: "وقتی سنجرانی شهید شده، حتما منم شهید میشم."انگار گرمای امید به شهادت از جایی از قلبم دوباره زبانه کشیده باشد.
ششم. توی خانه ماندم تا کتاب را تمام کنم. بین دویست کار اولویت‌دار دیگر، خواندن کتاب آمده بود سر صف.‌ به ساندویچ صبحانه گاز می‌زدم و بلند گریه می‌کردم. کتاب متحولم نکرد ولی چیزهایی در قلبم زنده شد که مدتها بود با آن وداع کرده بودم.
#چالش_مسیر#روز_بیستم
@ravayat_nameh

۱۳:۴۴

thumbnail
طرح مهرانه کتاب
فروش ویژه کتاب در بازداشت حزب‌اللهبا ۴۵٪ تخفیفبه‌مناسبت میلاد حضرت زهرا(س) و هفته بزرگداشت مقام مادر
https://boghcheketab.ir/product/کتاب-در-بازداشت-حزبالله/
undefinedکد تخفیفBoghcheketab1404
undefinedخرید از سایت بقچه کتاب:www.boghcheketab.ir

۱۴:۲۱

بازارسال شده از بقچه کتاب
thumbnail
این‌بار سیدغفار از لبنان و کنار مقبره سیدحسن نصرالله اومده یک کتاب معرفی کنه، کتابی که بعد از شهادت سیدحسن و از دل اتفاقات لبنان جوونه زده undefined
undefinedجهت تهیه کتاب با ۴۵ درصد تخفیف به سایت بقچه کتاب مراجعه فرمایید:www.boghcheketab.ir
undefinedکد تخفیف: Boghcheketab1404
undefined بقچه کتاب:@boghcheketab

۱۳:۴۹

بازارسال شده از برنامه تلویزیونی روایت‌خانه
thumbnail
#برنامه_هشتم از فصل دوم | ۰۴.۰۹.۱۹
#روایت_خوانی | گپ‌وگفتی درباره‌ روایت‌ها:شفاف‌ترین سکانس مادر-پسری از زبان محمدحسین عظیمی
این قسمت از برنامه را در تلوبیون تماشا کنید.#قصه_های_مردم_فارس#چهره_زنانه_جهاد در #روایت_خانه@revayat_farstv

۹:۰۶

بازارسال شده از بدون مرز
thumbnail
undefined#خط_مرزمروری بر کتاب در بازداشت حزب الله
undefined️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله»روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله.
از آن‌جا که باید شب‌های یَلدا به خانه‌ی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزب‌الله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان می‌داد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب می‌خواند!»
کتاب از جنگولک‌ بازی‌های تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمی‌توانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در می‌آید؛ غصه می‌خوری؟ نگران می‌شود و همینطور یکی یکی مصیبت‌ها سر راه سبز می‌شود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابان‌های ضاحیه دست از عظیمی بر نمی‌دارد!
اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام می‌شد؛ عظیمی با آن چشم‌های فرو رفته‌، هر جا پایش را می‌گذارد مظنون جاسوسی است! من نمی‌دانم چرا عکس‌ش را با شهید رئیسی نشان نمی‌داده!؟ آخر بچه‌های حزب‌الله با کتک‌کاری عظیمی را به ساختمان خودشان می‌برند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم!
بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایت‌های مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیض‌ها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که می‌خواستم پیام دهم: «این‌حرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!»جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت‌ کردی» کوباند توی سَرم! گفت‌وگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمی‌گوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمی‌گوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ می‌گوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز می‌شود، می‌گوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک می‌کنه، جنبش‌های مقاومت آزاد از قیود مذاهبه»
قصه قشنگ‌تر می‌شود وقتی این سوژه‌ها، اتفاقی می‌آیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسه‌ی محل اسکانِ آواره‌های شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را می‌نشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحی‌ها آن‌جا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسه‌ای مسیحی، که مدرسه‌اش شده اردوگاه شیعیانِ بی‌پناه.
کلمه‌های کتاب، ریشه‌ی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلب‌تان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همه‌ی سفرنامه‌های اخیر لبنان را خوانده‌ام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمی‌دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟
ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش می‌برد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم می‌شویم با محمدحسین توی ویرانه‌ها و خرابه‌ها و کوچه‌های خلوت. کتاب را که می‌خوانی، می‌فهمی چقدر به آدم‌های 2 هزار کیلومتر آن طرف‌تر دل‌بسته‌ای. آن‌جا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آن‌جا هم از امام‌حسین می‌گویند. عظیمی که برای خانم‌های ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمک‌های زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس می‌گوید، کلی کیف می‌کنن. بحث حضور ایرانی‌ها، گروه‌های جهادی و هم افزایی‌هایی که بین بسیجی‌های ایران و حزب‌الله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد.
نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه undefinedسر فرصت اگر شد.
شب‌های یلدای 1404
undefinedبه قلم محمد حکم آبادی
undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛اینستاگرام | ایتا | تلگرام |بله

۱۳:۵۷

روایت‌نامه| محمدحسین عظیمی
undefined undefined#خط_مرز مروری بر کتاب در بازداشت حزب الله undefined️«خرده یادداشتی برای بازداشت‌شده در مقر حزب‌الله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. از آن‌جا که باید شب‌های یَلدا به خانه‌ی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزب‌الله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان می‌داد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب می‌خواند!» کتاب از جنگولک‌ بازی‌های تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمی‌توانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در می‌آید؛ غصه می‌خوری؟ نگران می‌شود و همینطور یکی یکی مصیبت‌ها سر راه سبز می‌شود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابان‌های ضاحیه دست از عظیمی بر نمی‌دارد! اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام می‌شد؛ عظیمی با آن چشم‌های فرو رفته‌، هر جا پایش را می‌گذارد مظنون جاسوسی است! من نمی‌دانم چرا عکس‌ش را با شهید رئیسی نشان نمی‌داده!؟ آخر بچه‌های حزب‌الله با کتک‌کاری عظیمی را به ساختمان خودشان می‌برند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم! بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایت‌های مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیض‌ها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که می‌خواستم پیام دهم: «این‌حرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!» جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت‌ کردی» کوباند توی سَرم! گفت‌وگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمی‌گوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمی‌گوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ می‌گوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز می‌شود، می‌گوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک می‌کنه، جنبش‌های مقاومت آزاد از قیود مذاهبه» قصه قشنگ‌تر می‌شود وقتی این سوژه‌ها، اتفاقی می‌آیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسه‌ی محل اسکانِ آواره‌های شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را می‌نشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحی‌ها آن‌جا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسه‌ای مسیحی، که مدرسه‌اش شده اردوگاه شیعیانِ بی‌پناه. کلمه‌های کتاب، ریشه‌ی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلب‌تان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همه‌ی سفرنامه‌های اخیر لبنان را خوانده‌ام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمی‌دانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟ ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش می‌برد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم می‌شویم با محمدحسین توی ویرانه‌ها و خرابه‌ها و کوچه‌های خلوت. کتاب را که می‌خوانی، می‌فهمی چقدر به آدم‌های 2 هزار کیلومتر آن طرف‌تر دل‌بسته‌ای. آن‌جا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آن‌جا هم از امام‌حسین می‌گویند. عظیمی که برای خانم‌های ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمک‌های زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس می‌گوید، کلی کیف می‌کنن. بحث حضور ایرانی‌ها، گروه‌های جهادی و هم افزایی‌هایی که بین بسیجی‌های ایران و حزب‌الله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد. نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه undefinedسر فرصت اگر شد. شب‌های یلدای 1404 undefinedبه قلم محمد حکم آبادی undefined️با بدون‌مرز همراه باشید؛ اینستاگرام | ایتا | تلگرام | بله
محمد حکم‌آبادی عزیز نویسنده کتاب تحسین شده عملیات احیاء (برگزیده بخش مستندنگاری جایزه ادبی جلال) محبت کردند و این یادداشت را برای کتاب در بازداشت حزب‌الله نوشتند.

۱۶:۲۳

thumbnail
نصاب ماهواره
قطره‌های باران جوری‌که صدای تِق‌شان برسد می‌خوردند به شیشه و دایره‌های یک‌شکلی می‌شدند و در صدم ثانیه‌ای، یک‌طرفشان کج‌ومعوج میشد و برف‌پاک‌کن توی هم قاطی‌شان می‌کرد.از تلوبیون شبکه یک را گرفته بودم و حرفهای وزیر ارتباط را حین رانندگی در باران می‌دیدم:"یکی از نقاط قوت ما در ساخت این ماهواره‌ها، استفاده از ظرفیت شرکتهای دانش‌بنیان خصوصیه"بلند خندیدم:-یعنی ما توی این کشور شرکتهای خصوصی‌ای داریم که ماهواره می‌سازن؟این را به سجاد گفتم؛-قبلا تَه کاری که اقتصاد خصوصی برای ماهواره می‌تونست انجام بده، نصّاب ماهواره بود.
@ravayat_nameh

۱۹:۵۳

thumbnail
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷
مدرسه دخترها را تعطیل کردند. می‌گفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زدند و راه‌ها را بسته‌اند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود.آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت ساده‌ای را با عصبیت تحلیل می‌کند. من هم. اطراف خانه‌مان اکثر مغازه‌ها باز بودند و مردم کارهای عادی‌شان را انجام می‌دادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل می‌کرد.از پل روگذر که خودم را انداختم سمت باهنر، ترافیک شروع شد. ماشین پشت سرم پژو ۲۰۶ صندوق‌دار سفیدی بود که با ریتم تولدت مبارک بوق میزد و چراغش را هم روشن گذاشته بود.تعدادی از ماشین‌ها همراهی کردند ولی صدایش سرسام‌آور نشد مطلقا. یعنی پنجره ماشین را که بالا دادم، اگر دقت نمی‌کردم صدایی نمی‌شنیدم.پُل روگذر شهیدان غلامی را بسته بودند.سر ماشین را کج کردم سمت بلوار رحمت. خلوت بود. ولی توی لاین روبرویی، سر صفایی، نیسان آبی‌رنگی، عمود بر مسیر رفت‌و‌آمد راه را بسته بود. تا چندصد متر آن‌طرفتر ترافیک سنگینی شده بود.لبخندزنان از کنارشان رد شدم و از فلکه ارتش و تحویلی خودم را رساندم محل کار.توی مسیر، پدر و مادرها، دست بچه‌هایشان را گرفته بودند و با سرعتی بیشتر از پیاده‌روی، جوری که ترس از زبان بدنشان استنباط شود، می‌رفتند سمت خانه‌هایشان.زنی چادری هم دست دخترش را که کیف کولی صورتی‌رنگی داشت، گرفته بود و هر چند ثانیه گردن کج می‌کرد و پشت سرش را می‌پایید. دلم برای زن و بچه‌ها می‌سوخت. برای مردها نه. به‌قول سیدانجوی: "خدا آقایان را از خاک کنار جوی هستی به‌وجود آورده." عاطفه‌ای را برنمی‌انگیزانند.توی مسیر سوپری‌ها و تک‌وتوک مغازه‌های دیگر باز بود ولی سمت چهارراه خیرات و وسط شهر، کلا تعطیل. صدای کِررر پایین کشیدن چند کرکره‌ سمت چهارراه و خالی بودن خیابان‌ها، فضای رعب‌آوری ساخته.ماشین را چند کوچه پایین‌تر پارک کردم. تا وارد ساختمان حوزه شدم، امواج صدای راکبی که از اگزوز موتورش بالاتر رفته بود، پرده‌های گوشم را خراشاند: "تعطیل کنید."چند دقیقه‌ای یک بار می‌روم کنار پنجره و سر و گوشی آب می‌دهم. ده دقیقه پیش ده بیست موتور نیروی انتظامی با تجهیزات کامل، ایستاده بودند روبروی در ورودی حوزه و چند دقیقه بعد حرکت کردند سمت چهارراه مشیر.#شیراز
@ravayat_nameh

۱۱:۱۶

بازارسال شده از خبرگزاری مهر
thumbnail
جنایت هولناک آشوبگران با پیکرهای شهدای اغتشاشات
mehrnews.com/x3b8kT
@Mehrnews

۱۲:۴۲

بازارسال شده از سازمان هنری رسانه‌ای اوج
thumbnail
راه چاره تو همین خونه است
undefined #نماهنگ «هم‌خون» با صدای رضا شریفی
undefined تهیه شده در مأوا
undefined سازمان هنری رسانه‌ای اوج@owj_artmedia

۲۰:۲۴

بازارسال شده از خبرگزاری مهر
thumbnail
undefinedروایتی دردناک از جنایت داعش‌گونه اغتشاشگران در مرودشت
بدن مدافعان امنیت را ابتدا با چاقو تکه تکه می‌کردند و سپس با بنزین آتش می‌زدند
#زمانه#شبکه_دو
@Mehrnews

۷:۱۷

سلام

۱۶:۰۶