بازارسال شده از بدون مرز
از آنجا که باید شبهای یَلدا به خانهی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزبالله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان میداد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب میخواند!»
کتاب از جنگولک بازیهای تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمیتوانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در میآید؛ غصه میخوری؟ نگران میشود و همینطور یکی یکی مصیبتها سر راه سبز میشود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابانهای ضاحیه دست از عظیمی بر نمیدارد!
اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام میشد؛ عظیمی با آن چشمهای فرو رفته، هر جا پایش را میگذارد مظنون جاسوسی است! من نمیدانم چرا عکسش را با شهید رئیسی نشان نمیداده!؟ آخر بچههای حزبالله با کتککاری عظیمی را به ساختمان خودشان میبرند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم!
بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایتهای مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیضها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که میخواستم پیام دهم: «اینحرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!»جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت کردی» کوباند توی سَرم! گفتوگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمیگوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمیگوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ میگوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز میشود، میگوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک میکنه، جنبشهای مقاومت آزاد از قیود مذاهبه»
قصه قشنگتر میشود وقتی این سوژهها، اتفاقی میآیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسهی محل اسکانِ آوارههای شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را مینشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحیها آنجا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسهای مسیحی، که مدرسهاش شده اردوگاه شیعیانِ بیپناه.
کلمههای کتاب، ریشهی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلبتان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همهی سفرنامههای اخیر لبنان را خواندهام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمیدانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟
ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش میبرد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم میشویم با محمدحسین توی ویرانهها و خرابهها و کوچههای خلوت. کتاب را که میخوانی، میفهمی چقدر به آدمهای 2 هزار کیلومتر آن طرفتر دلبستهای. آنجا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آنجا هم از امامحسین میگویند. عظیمی که برای خانمهای ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمکهای زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس میگوید، کلی کیف میکنن. بحث حضور ایرانیها، گروههای جهادی و هم افزاییهایی که بین بسیجیهای ایران و حزبالله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد.
نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه
شبهای یلدای 1404
۱۳:۵۷
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
#خط_مرز مروری بر کتاب در بازداشت حزب الله
️«خرده یادداشتی برای بازداشتشده در مقر حزبالله» روایت سفر محمدحسین عظیمی به لبنان پس از شهادت سیدحسن نصرالله. از آنجا که باید شبهای یَلدا به خانهی دو،سه گروه از فامیل بریم، ما چند شب یلدا داریم. و در هر دو شب یلدا کتاب «در بازداشت حزبالله» شخصیت اهل مطالعه مرا به فک و فامیل نشان میداد تا جایی که گفتند: «حکم آبادی در بستر هم کتاب میخواند!» کتاب از جنگولک بازیهای تعلیقی دور بود اما عظیمی با زبان معیار و صمیمی و گاهی با چاشنی نَمک، من را با خودش وارد یک سفر سراسر گِره کرد. پایت را که از ایران بیرون گذاشتی با کتاب، نمیتوانی بیخیالِ سفرش شوی. با عظیمی حرصت در میآید؛ غصه میخوری؟ نگران میشود و همینطور یکی یکی مصیبتها سر راه سبز میشود تا اینکه پهباد اسرائیلی توی خیابانهای ضاحیه دست از عظیمی بر نمیدارد! اما معضلات کاش به پهپاد اسرائیل تمام میشد؛ عظیمی با آن چشمهای فرو رفته، هر جا پایش را میگذارد مظنون جاسوسی است! من نمیدانم چرا عکسش را با شهید رئیسی نشان نمیداده!؟ آخر بچههای حزبالله با کتککاری عظیمی را به ساختمان خودشان میبرند برای بازجویی! البته به نظرم رسید عظیمی بیشتر از اینی که توی کتاب گفته، کتک خورده. الله اعلم! بجز همین مورد که حس سانسور بهم دست داد، کتاب برایم خط کشی نشده بود. اولش با خودم گفتم عظیمی احتمالا پیام آور وحدت شیعه و سنی باشد، همان روایتهای مرسوم. اما نه. تا نیمه اول کتاب، بیشتر به اختلافات پرداخته بود! از تبعیضها هم چشم پوشی نکرده بود. کار به جایی رسید که میخواستم پیام دهم: «اینحرفا چیه؟ پس وحدت چی؟ خطای یکی رو به حساب مذهب نبندید!» جلوتر، عظیمی یک «غلط قضاوت کردی» کوباند توی سَرم! گفتوگوی عظیمی با امام جماعت اهل سنت مسجدی در بیروت؛ معادلات را عوض کرد. امام جماعت گفت: «قرآن فرموده: ای مسلمان، ای بندهٔ خدا… نمیگوید «ای لبنانی» یا «ای ایرانی» یا «ای سوری» یا «ای مصری»؛ نمیگوید«ای سنی» یا «ای شیعه»… نه؛ میگوید «ای مسلمان» و همهٔ ما مخاطب این نام هستیم. پس ما به این نبرد نهایی وعده داده شدیم.» و باز پای اختلافات باز میشود، میگوید: «این رو به شما بگم که از برکات طوفان الاقصی مبارک، بسیاری از علمای اهل سنت اختلافات رو با شیعیان کنار گذاشتن؛ چون دیدن تنها چیزی که به غزه کمک میکنه، جنبشهای مقاومت آزاد از قیود مذاهبه» قصه قشنگتر میشود وقتی این سوژهها، اتفاقی میآیند سر راه عظیمی. مثلا توی بازدید از مدرسهی محل اسکانِ آوارههای شیعه، کشیش مسیحی ایستاده! عظیمی ما را مینشاند پای صحبت کشیش مسیحی، ما را وارد دنیای پیروان حضرت مریم کرد. کشیش که 28 کلیسا را آورده پای کار کمک به شیعیان. قصه مسیحیها آنجا به اوج رسید که محمدحسین، نشست پای صحبت مدیر مدرسهای مسیحی، که مدرسهاش شده اردوگاه شیعیانِ بیپناه. کلمههای کتاب، ریشهی این اتحاد را هم برای ما پیدا کرده. البته نه گزارشی و تریبونی، توی گشت و گزارش. نخواهید این را هم کپی پیست کنم! باشد طلبتان تا وقتی کتاب را بخوانید و کشف کنید. در مجموع برای من که همهی سفرنامههای اخیر لبنان را خواندهام، مهم ترین وجه کتاب، نمایش همدلی شیعه و سنی و مسیحی بود. حالا نمیدانم اسمش را چه باید گذاشت؟ امت واحده؟ فرا اُمت؟ وحدت ادیان الهی یا چه!؟ ویژگی دومی که کتاب داشت، همراهی با مسافر در سفرش بود. عظیمی ما را با خودش میبرد به لبنان؛ طی الارض نکرده؛ منبر نرفته و گزارش نداده. هم قدم میشویم با محمدحسین توی ویرانهها و خرابهها و کوچههای خلوت. کتاب را که میخوانی، میفهمی چقدر به آدمهای 2 هزار کیلومتر آن طرفتر دلبستهای. آنجا هم بحث خوردن یا نخوردن پپسی است! آنجا هم از امامحسین میگویند. عظیمی که برای خانمهای ایستاده پایِ دیگ نذری، از کمکهای زنان پشتیبانی جنگ توی دفاع مقدس میگوید، کلی کیف میکنن. بحث حضور ایرانیها، گروههای جهادی و هم افزاییهایی که بین بسیجیهای ایران و حزبالله لبنان شکل گرفت، از ویژگی خاص آن روزهای لبنان است که البته هنوز در کتابی ندیدم به آن بپردازد. نقد هم دارم. البته هیچ املایی بی غلط نیست، این که کتابه
سر فرصت اگر شد. شبهای یلدای 1404
️ به قلم محمد حکم آبادی
️با بدونمرز همراه باشید؛ اینستاگرام | ایتا | تلگرام | بله
محمد حکمآبادی عزیز نویسنده کتاب تحسین شده عملیات احیاء (برگزیده بخش مستندنگاری جایزه ادبی جلال) محبت کردند و این یادداشت را برای کتاب در بازداشت حزبالله نوشتند.
۱۶:۲۳
نصاب ماهواره
قطرههای باران جوریکه صدای تِقشان برسد میخوردند به شیشه و دایرههای یکشکلی میشدند و در صدم ثانیهای، یکطرفشان کجومعوج میشد و برفپاککن توی هم قاطیشان میکرد.از تلوبیون شبکه یک را گرفته بودم و حرفهای وزیر ارتباط را حین رانندگی در باران میدیدم:"یکی از نقاط قوت ما در ساخت این ماهوارهها، استفاده از ظرفیت شرکتهای دانشبنیان خصوصیه"بلند خندیدم:-یعنی ما توی این کشور شرکتهای خصوصیای داریم که ماهواره میسازن؟این را به سجاد گفتم؛-قبلا تَه کاری که اقتصاد خصوصی برای ماهواره میتونست انجام بده، نصّاب ماهواره بود.
@ravayat_nameh
قطرههای باران جوریکه صدای تِقشان برسد میخوردند به شیشه و دایرههای یکشکلی میشدند و در صدم ثانیهای، یکطرفشان کجومعوج میشد و برفپاککن توی هم قاطیشان میکرد.از تلوبیون شبکه یک را گرفته بودم و حرفهای وزیر ارتباط را حین رانندگی در باران میدیدم:"یکی از نقاط قوت ما در ساخت این ماهوارهها، استفاده از ظرفیت شرکتهای دانشبنیان خصوصیه"بلند خندیدم:-یعنی ما توی این کشور شرکتهای خصوصیای داریم که ماهواره میسازن؟این را به سجاد گفتم؛-قبلا تَه کاری که اقتصاد خصوصی برای ماهواره میتونست انجام بده، نصّاب ماهواره بود.
@ravayat_nameh
۱۹:۵۳
روزنوشت ۱۴۰۴/۱۰/۱۷
مدرسه دخترها را تعطیل کردند. میگفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زدند و راهها را بستهاند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود.آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت سادهای را با عصبیت تحلیل میکند. من هم. اطراف خانهمان اکثر مغازهها باز بودند و مردم کارهای عادیشان را انجام میدادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل میکرد.از پل روگذر که خودم را انداختم سمت باهنر، ترافیک شروع شد. ماشین پشت سرم پژو ۲۰۶ صندوقدار سفیدی بود که با ریتم تولدت مبارک بوق میزد و چراغش را هم روشن گذاشته بود.تعدادی از ماشینها همراهی کردند ولی صدایش سرسامآور نشد مطلقا. یعنی پنجره ماشین را که بالا دادم، اگر دقت نمیکردم صدایی نمیشنیدم.پُل روگذر شهیدان غلامی را بسته بودند.سر ماشین را کج کردم سمت بلوار رحمت. خلوت بود. ولی توی لاین روبرویی، سر صفایی، نیسان آبیرنگی، عمود بر مسیر رفتوآمد راه را بسته بود. تا چندصد متر آنطرفتر ترافیک سنگینی شده بود.لبخندزنان از کنارشان رد شدم و از فلکه ارتش و تحویلی خودم را رساندم محل کار.توی مسیر، پدر و مادرها، دست بچههایشان را گرفته بودند و با سرعتی بیشتر از پیادهروی، جوری که ترس از زبان بدنشان استنباط شود، میرفتند سمت خانههایشان.زنی چادری هم دست دخترش را که کیف کولی صورتیرنگی داشت، گرفته بود و هر چند ثانیه گردن کج میکرد و پشت سرش را میپایید. دلم برای زن و بچهها میسوخت. برای مردها نه. بهقول سیدانجوی: "خدا آقایان را از خاک کنار جوی هستی بهوجود آورده." عاطفهای را برنمیانگیزانند.توی مسیر سوپریها و تکوتوک مغازههای دیگر باز بود ولی سمت چهارراه خیرات و وسط شهر، کلا تعطیل. صدای کِررر پایین کشیدن چند کرکره سمت چهارراه و خالی بودن خیابانها، فضای رعبآوری ساخته.ماشین را چند کوچه پایینتر پارک کردم. تا وارد ساختمان حوزه شدم، امواج صدای راکبی که از اگزوز موتورش بالاتر رفته بود، پردههای گوشم را خراشاند: "تعطیل کنید."چند دقیقهای یک بار میروم کنار پنجره و سر و گوشی آب میدهم. ده دقیقه پیش ده بیست موتور نیروی انتظامی با تجهیزات کامل، ایستاده بودند روبروی در ورودی حوزه و چند دقیقه بعد حرکت کردند سمت چهارراه مشیر.#شیراز
@ravayat_nameh
مدرسه دخترها را تعطیل کردند. میگفتند سمت بلوار امیرکبیر لاستیک آتش زدند و راهها را بستهاند. از سمت خانه ما چند ستون دود سیاه، خودش را به آسمان رسانده بود.آدمیزاد وقتی ذهنش پُراسترس باشد، هر حرکت سادهای را با عصبیت تحلیل میکند. من هم. اطراف خانهمان اکثر مغازهها باز بودند و مردم کارهای عادیشان را انجام میدادند. ذهنم ولی هر حرکت و صدایی را مشکوک تحلیل میکرد.از پل روگذر که خودم را انداختم سمت باهنر، ترافیک شروع شد. ماشین پشت سرم پژو ۲۰۶ صندوقدار سفیدی بود که با ریتم تولدت مبارک بوق میزد و چراغش را هم روشن گذاشته بود.تعدادی از ماشینها همراهی کردند ولی صدایش سرسامآور نشد مطلقا. یعنی پنجره ماشین را که بالا دادم، اگر دقت نمیکردم صدایی نمیشنیدم.پُل روگذر شهیدان غلامی را بسته بودند.سر ماشین را کج کردم سمت بلوار رحمت. خلوت بود. ولی توی لاین روبرویی، سر صفایی، نیسان آبیرنگی، عمود بر مسیر رفتوآمد راه را بسته بود. تا چندصد متر آنطرفتر ترافیک سنگینی شده بود.لبخندزنان از کنارشان رد شدم و از فلکه ارتش و تحویلی خودم را رساندم محل کار.توی مسیر، پدر و مادرها، دست بچههایشان را گرفته بودند و با سرعتی بیشتر از پیادهروی، جوری که ترس از زبان بدنشان استنباط شود، میرفتند سمت خانههایشان.زنی چادری هم دست دخترش را که کیف کولی صورتیرنگی داشت، گرفته بود و هر چند ثانیه گردن کج میکرد و پشت سرش را میپایید. دلم برای زن و بچهها میسوخت. برای مردها نه. بهقول سیدانجوی: "خدا آقایان را از خاک کنار جوی هستی بهوجود آورده." عاطفهای را برنمیانگیزانند.توی مسیر سوپریها و تکوتوک مغازههای دیگر باز بود ولی سمت چهارراه خیرات و وسط شهر، کلا تعطیل. صدای کِررر پایین کشیدن چند کرکره سمت چهارراه و خالی بودن خیابانها، فضای رعبآوری ساخته.ماشین را چند کوچه پایینتر پارک کردم. تا وارد ساختمان حوزه شدم، امواج صدای راکبی که از اگزوز موتورش بالاتر رفته بود، پردههای گوشم را خراشاند: "تعطیل کنید."چند دقیقهای یک بار میروم کنار پنجره و سر و گوشی آب میدهم. ده دقیقه پیش ده بیست موتور نیروی انتظامی با تجهیزات کامل، ایستاده بودند روبروی در ورودی حوزه و چند دقیقه بعد حرکت کردند سمت چهارراه مشیر.#شیراز
@ravayat_nameh
۱۱:۱۶
بازارسال شده از خبرگزاری مهر
۱۲:۴۲
بازارسال شده از سازمان هنری رسانهای اوج
راه چاره تو همین خونه است
#نماهنگ «همخون» با صدای رضا شریفی
تهیه شده در مأوا
سازمان هنری رسانهای اوج@owj_artmedia
۲۰:۲۴
بازارسال شده از خبرگزاری مهر
بدن مدافعان امنیت را ابتدا با چاقو تکه تکه میکردند و سپس با بنزین آتش میزدند
#زمانه#شبکه_دو
@Mehrnews
۷:۱۷
سلام
۱۶:۰۶
بازارسال شده از حافظهـ
تو چطور پژمانی هستی؟
حسین آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشتهی تو. دیروز پدرت پتهات را ریخت روی آب. رفتهبودیم خانهات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان میگفت. از وقتهایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسیها بدن را میگذاشتی روی رگبار و بندری میرفتی. میگفت تو دایرهی رقص ترکی هم، همه چشمها به دستمالهای تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی میرقصم مثل سپیداری میشوم که لای شاخههایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمانهای کلیشهای فیلمهای صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی.
اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دخترهایت را بگذاری بروی مرودشت. نمیدانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه میخوابیدم نه میرفتم بیرون نه حتی پلک میزدم. آنقدر توی خانه میماندم و نگاهشان میکردم که ازم خستهشوند.
دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش میکرد و میگفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت میکردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آنها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشتهبودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه دایی. که مثلا میخواهی به آنها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفتهبودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق میکند. این دفعه نه! نگفتهبودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمیدانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خندههای فاطمه و ناز کردنهای زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکمتر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟»
اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کمکم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا میشناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایرههای دستمالبازی نفر اول دایرههای عزاداری شدی. بالهایت را باز میکردی و میزدی بر سینه. حالا همه چشمها به زنجیرهای تو بود. همه گوشها به حرفهای تو بود و انگار همه روستا روی انگشتهای تو میچرخید. پدرت میگفت روز عاشورا دستههای عزاداریتان یکی نمیشدند. ریشسفیدها هم نتوانستهبودند کاری کنند. سربندهای یاحسین گرفتی. رفتی بین صفهای هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی.
دیروز پیش دانشآموزهایت هم رفتیم. هنوز دستخطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمیآمد پاکش کنند. نمیدانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانشآموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانشآموزهات میگفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی میکرد وقتی از آن روز میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از آشسبزیهای دورهمی میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از کلاسی میگفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمیشدی ناامید نمیشدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خوردهبود میخندیدی و هنوز رجز میخواندی.
حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شدهبودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانهات و تو نبودی، برف آمدهبود. برای بار چندم برف آمدهبود. من معنی پژمانم! زود ناامید میشوم زود پا پس میکشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم میشود با یک غوره سردیم. میبینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم میآمدی. از همان سربندهای یاحسین به پیشانیم میبستی و میگفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را میفهمیدم و یاد میگرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش میفهمیدم چطور از پژمان کندهشوم. بشوم حسین.
محمدجواد رحیمی۲ بهمن ۱۴۰۴پن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانشتاریخ را به حافظهـ بسپاریدhttps://ble.ir/hafezeh_shz
حسین آقای بابری من پژمانم. مثل تو. مثل گذشتهی تو. دیروز پدرت پتهات را ریخت روی آب. رفتهبودیم خانهات و پدر گاهی با بغض و گاهی با خنده از تو برایمان میگفت. از وقتهایی گفت که هنوز اسمت پژمان بود. توی عروسیها بدن را میگذاشتی روی رگبار و بندری میرفتی. میگفت تو دایرهی رقص ترکی هم، همه چشمها به دستمالهای تو بود. البته من رقصم خوب نیست. وقتی میرقصم مثل سپیداری میشوم که لای شاخههایش باد افتاده. من از بابت دیگری پژمانم؛ نه مثل پژمانهای کلیشهای فیلمهای صدا و سیما. نه مثل پژمانی که تو بودی.
اصلا تو چطور پژمانی هستی؟ پژمان نه! تو چطور آدمی هستی؟ چطور توانستی دخترهایت را بگذاری بروی مرودشت. نمیدانستی آن جا قیامت به پا شده؟ من اگر جای تو بودم اگر دوتا دختر داشتم و یک تو راهی؛ نه میخوابیدم نه میرفتم بیرون نه حتی پلک میزدم. آنقدر توی خانه میماندم و نگاهشان میکردم که ازم خستهشوند.
دیروز پدرت زهراکوچولوت را بغل کرده بود. نازش میکرد و میگفت چطور پسر دست گلش از دستش در رفت. روزه بودی. دخترهایت اذیت میکردند. همسرت بردشان خانه یکی از اقوام که برگردد و بتواند افطاری برایت دست و پا کند. آنها که رفتند تو هم رفتی. پایت را گذاشتهبودی روی گاز که از قرخلو بزنی بیرون. بین راه پدرت را دیدی و پیچیدی تو کوچه دایی. که مثلا میخواهی به آنها سر بزنی. هم پدرت هم مادرت بهت گفتهبودند این دفعه را بیخیال شو. این دفعه فرق میکند. این دفعه نه! نگفتهبودند؟ وقتی بد به دل مادر بیفتد ردخور ندارد. این را نمیدانستی؟ وقتی پدرت زنگ زد که برگرد؛ که جواب دخترهایت را چه بدهم؟ خندههای فاطمه و ناز کردنهای زهرا جلوی چشمت نیامد؟ چطور توانستی پدال گاز را محکمتر فشار بدهی؟ پدرت گفت پشت گوشی چه جوابی دادی :«جواب دخترهام و خانومم با شما؛ اما جواب امام حسین رو کی بده؟»
اصلا تو چه سری با امام حسین داری؟ از وقتی رفتی شیراز درس بخوانی کمکم عوض شدی. شدی آن آدمی که حالا میشناسیم. اسمت را گذاشتی حسین. جای دایرههای دستمالبازی نفر اول دایرههای عزاداری شدی. بالهایت را باز میکردی و میزدی بر سینه. حالا همه چشمها به زنجیرهای تو بود. همه گوشها به حرفهای تو بود و انگار همه روستا روی انگشتهای تو میچرخید. پدرت میگفت روز عاشورا دستههای عزاداریتان یکی نمیشدند. ریشسفیدها هم نتوانستهبودند کاری کنند. سربندهای یاحسین گرفتی. رفتی بین صفهای هیئت مقابل. یکی یکی به پیشانیشان سربند بستی و این گره کور و قدیمی را باز کردی.
دیروز پیش دانشآموزهایت هم رفتیم. هنوز دستخطت روی تخته بود :«موضوع انشا: تسلیم یا مقاومت؟» دلشان نمیآمد پاکش کنند. نمیدانم بینمان بودی یا نه؛ اما دانشآموزهایت انشاهایشان را خواندند و از تو برایمان گفتند. یکی از دانشآموزهات میگفت برای ساختن خانه عالم بیل دستشان دادی. چه کیفی میکرد وقتی از آن روز میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از آشسبزیهای دورهمی میگفت. چه کیفی میکرد وقتی از کلاسی میگفت که تو معلمش بودی. تو چطور پژمانی هستی که همان روستای کوچک برایت مرکز دنیا بود؟ که خسته نمیشدی ناامید نمیشدی. تو حتی وقتی تیر به شکمت خوردهبود میخندیدی و هنوز رجز میخواندی.
حالا بنظرت من چطور پژمانی هستم؟ تا همین دو ماه پیش از زمستان امسال ناامید شدهبودم. نه برفی نه بارانی و نه حتی ابر و سرمایی! ولی آن روز که آمدیم خانهات و تو نبودی، برف آمدهبود. برای بار چندم برف آمدهبود. من معنی پژمانم! زود ناامید میشوم زود پا پس میکشم. حاج قاسم که رفت ناامید شدم. سیدحسن که رفت ناامید شدم. روز اول جنگ ۱۲ روزه از همه ناامیدتر من بودم. با یک مویز گرمیم میشود با یک غوره سردیم. میبینی؟ پژمان بودنم هم با تو فرق دارد. کاش یک شب به خوابم میآمدی. از همان سربندهای یاحسین به پیشانیم میبستی و میگفتی بیا قاتی ما. کاش راز حسین شدنت را میفهمیدم و یاد میگرفتم سنگ بزرگ بردارم. کاش میفهمیدم چطور از پژمان کندهشوم. بشوم حسین.
محمدجواد رحیمی۲ بهمن ۱۴۰۴پن: تصویر شهید حسین(پژمان) بابری و فرزندانشتاریخ را به حافظهـ بسپاریدhttps://ble.ir/hafezeh_shz
۱۴:۳۷
بازارسال شده از روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
#فتنه۴۰۴
«خدا برات بسازه»
پرده اول
بچۀ کجایی؟
ساری، ولی اصالتا کُردم.
اِ...؟ خانم منم کُرده.
شیراز کجا، زن کردی کجا؟
شاهچراغ دیدمش. زود به مادرم گفتم، همونجا خدا برام ساخت.
بلدی بهش بگی هه ناسَکَم، غزال چون خمارم؟ ها؟
نه، کردی اصلاً بلد نیستم.
بهش گفتی مِه تَرْسَه … عاشِقبَه عاشِق بوون تَرسی ناوی ئَه وُ پَه رِه کَه یْ شیت دَه بیت شیتیش بو خَوی دَنیایِه کَه؟!
بلد نیستم به خدا.
سود کردی زن کُرد گرفتی.
خدا برا تو هم بسازه*(۱)
پرده دوم
الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو دادن.
میتونم چند دقه وقتتون رو...
بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟
بله اگه...
ببخشید من نبودم، دوستم بوده.
قطع میکنه.
دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد.
میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه"
صداش میلرزه:" کاش هیچوقت ندیده بودمش..."
پرده سوم
"بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونهای داشت. میگفت چشات خیلی خوشکلهها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم.
سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. میدیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بینشون دست به دست میشه و حرکتها تند و بیمحاباست. من نشستم و گازش رو گرفتم.
ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین."
(به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینهاش و ..."
من جون به لب میشم
اونم.
"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت...
ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن.
لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش،
آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...
کاش هیچ وقت نمیدیدمش"
شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی
__
۱) این اولین و آخرین گفتگوی راوی با شهید ابوالفضل مقدسی است.
روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه/ مرودشت
#فاطمه_رحیمی
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
*روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
https://ble.ir/ravadar
https://eitaa.com/ravadar
#فتنه۴۰۴
پرده اول
پرده دوم
میتونم چند دقه وقتتون رو...
قطع میکنه.
دوباره تماس میگیرم. میگم قطع شد.
میگه" ببخشید... من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیرو انتظامی، ولی هربار یادم میاد حالم بد میشه"
صداش میلرزه:" کاش هیچوقت ندیده بودمش..."
پرده سوم
"بچه شوخی بود. تازه از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونهای داشت. میگفت چشات خیلی خوشکلهها... کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم.
سر شب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دو هزار نفر بود. خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. میدیدیم که چاقو و قمه و سنگ و مشروب بینشون دست به دست میشه و حرکتها تند و بیمحاباست. من نشستم و گازش رو گرفتم.
ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین."
(به اینجا که میرسه، تن صداش کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. فرصت میدم. چند دقه بعد دوباره زنگ میزنم. باز عذرخواهی میکنه،) میگه: "سخته برام، صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد بود، کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینهاش و ..."
من جون به لب میشم
اونم.
"نشست رو سینه اش رو با چاقو انقدر زد که این سینه شکافت...
ما مدام دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن.
لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش،
آتیش شعله کشید و اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...
کاش هیچ وقت نمیدیدمش"
شِیعَتِی مَا إِنْ شَرِبْتُمْ ماءَ عَذْبٍ فَاذْکرُونِی
أَوْ سَمِعْتُمْ بِغَرِیبٍ أَوْ شَهِیدٍ فَانْدُبُونِی
__
۱) این اولین و آخرین گفتگوی راوی با شهید ابوالفضل مقدسی است.
روایتی از شهید ابوالفضل مقدسی به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه/ مرودشت
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
*روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
۱۵:۳۹
بازارسال شده از قصه هایی برای چاپ نشدن
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمیگیریم. آنچه در آینهی شفاف عیان است را نمیبینیم. حواسپرتیم. مثلا حواسمان نیست کسی که توی جنگ با بعثیها، تیر خلاص را به همهی زخمیهای بغلدستش زدهاند و نوک پیکان ها از چپ و راستش رد شده و تنها بازماندهی آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهد داشت. حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیتاش مانده، حکایتش حکایت ما رمیت اذ رمیت بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچ وقت لباس نو نپوشید و هر هدیهای را از این دست میگرفت، با آن دست میداد. عاقبتِ مهر بی انتها و شفقتش را پیشبینی نکردیم که دلش نلرزید وقتی سیاههی چند هزار نفریِ جمعیتِ سنگ به دست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد:" اینا اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه." و دلش نیامد از اسلحهای استفاده کند که سالها بود مجوز و حکم تیرش را داشت. وقتی نماز ظهر را بین سنگباران وسط خیابان و بی هراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعرهی ناسزا و تهدید حتی ثانیهای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصتمان خبردار نشد که حساب کتاب این پُردلیها چیست. حساب کتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم.وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او میبارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یکباره صد نفر به یکنفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحه شرحه شد. و با همان اسلحهای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشهاش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردارشان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشممان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خونمردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کردهاش را ببینیم. ورم و کبودیای که یک جان و نفس از آدم کم میکرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینهی دق هر لحظهمان. با همان لباسهای مستعملی که شناخته بودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد. ما هنوز هم ماتمان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمیتوانیم یک تکه پارچهی سیاه دم در بزنیم،نه ماتِ حکم به سکوتمان، و ممنوع بودن بردن نامشما ماتِ چگونه رفتن اوییم. و روضههایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش میخواند.
+روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان
@yasina_rahimii
join:[ble.ir/join/D7UTMoDWbx] ═══════𖠁❦༺✦༻❦𖠁═══════
+روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید. بر اساس روایت دختر ایشان
@yasina_rahimii
۲۰:۳۱
برای آزادی کدام کادر درمان؟
داشتم از کنار دانشگاه علومپزشکی شیراز رد میشدم که رنگ سفید متراکمی چشمانم را گرفت.چشم گرداندم سمتشان. توی دستشان تصاویر مبهمی دیدم.ماشین را خیابان پوستچی پارک کردم. دویست تایی میشدند. با روپوشهای سفید کادر درمان.جلو رفتم و تصویرها و متن روی کاغذها را با وضوح بیشتری دیدم.عکس سیاه و سفید کمکیفیت چند دختر و پسر جوان بود که هر چند متری یک بار بینشان هشتگ "آزادی کادر درمان" خورده بود.رفتم سمت ماشین. ولی قلب تیر کشیدهام نگذاشت.پیش خودم گفتم:"کدام کادر درمان؟! همانکه توی نورآباد وسط راهروی بیمارستان نعره میکشید: اگه نیروی انتظامی بیارن، خودمون هم میزنیمش؟همانهایی که بیمارستان را قرق کرده بودند و پیکر کمجان حسین محمدی را درمان نکردند تا در درمانگاهی بینجادهای به شهادت برسد؟به اینها میگویید کادر درمان؟همانها که با دستگاه پوز، به خانه آنهایی میرفتند که به مقر نیروی انتظامی حمله کرده بودند و برای درآوردن ساچمهها، ۵۰میلیون کارت میکشیدند؟آنکه سیدروحالله عجمیان را با چسب صنعتی به زمین دوخت و پیکر برهنهاش را با چوب و دشنه نواخت هم کادر درمان بود."برگشتم و دوباره با غیظ نگاهشان کردم. دختر جوانی با صورت آرایشکرده و لباس ناجور از کنارم گذشت و با دست بهشان اشاره میکرد ماسک بزنند تا شناسایی نشوند.دورتر ایستادم و ازشان عکس گرفتم.توی دلم گفتم: "از آه خانواده شهدا بترسید. ندیدین چه بلایی سر کسی اومد که برای آزادی قاتل سیدروحالله نامه زده بود؟ روی پاهاش هم نمیتونه بایسته. بترسید از روزی که این آه دامن شما رو هم بگیره."
@ravayat_nameh
داشتم از کنار دانشگاه علومپزشکی شیراز رد میشدم که رنگ سفید متراکمی چشمانم را گرفت.چشم گرداندم سمتشان. توی دستشان تصاویر مبهمی دیدم.ماشین را خیابان پوستچی پارک کردم. دویست تایی میشدند. با روپوشهای سفید کادر درمان.جلو رفتم و تصویرها و متن روی کاغذها را با وضوح بیشتری دیدم.عکس سیاه و سفید کمکیفیت چند دختر و پسر جوان بود که هر چند متری یک بار بینشان هشتگ "آزادی کادر درمان" خورده بود.رفتم سمت ماشین. ولی قلب تیر کشیدهام نگذاشت.پیش خودم گفتم:"کدام کادر درمان؟! همانکه توی نورآباد وسط راهروی بیمارستان نعره میکشید: اگه نیروی انتظامی بیارن، خودمون هم میزنیمش؟همانهایی که بیمارستان را قرق کرده بودند و پیکر کمجان حسین محمدی را درمان نکردند تا در درمانگاهی بینجادهای به شهادت برسد؟به اینها میگویید کادر درمان؟همانها که با دستگاه پوز، به خانه آنهایی میرفتند که به مقر نیروی انتظامی حمله کرده بودند و برای درآوردن ساچمهها، ۵۰میلیون کارت میکشیدند؟آنکه سیدروحالله عجمیان را با چسب صنعتی به زمین دوخت و پیکر برهنهاش را با چوب و دشنه نواخت هم کادر درمان بود."برگشتم و دوباره با غیظ نگاهشان کردم. دختر جوانی با صورت آرایشکرده و لباس ناجور از کنارم گذشت و با دست بهشان اشاره میکرد ماسک بزنند تا شناسایی نشوند.دورتر ایستادم و ازشان عکس گرفتم.توی دلم گفتم: "از آه خانواده شهدا بترسید. ندیدین چه بلایی سر کسی اومد که برای آزادی قاتل سیدروحالله نامه زده بود؟ روی پاهاش هم نمیتونه بایسته. بترسید از روزی که این آه دامن شما رو هم بگیره."
@ravayat_nameh
۷:۴۵
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
برای آزادی کدام کادر درمان؟ داشتم از کنار دانشگاه علومپزشکی شیراز رد میشدم که رنگ سفید متراکمی چشمانم را گرفت. چشم گرداندم سمتشان. توی دستشان تصاویر مبهمی دیدم. ماشین را خیابان پوستچی پارک کردم. دویست تایی میشدند. با روپوشهای سفید کادر درمان. جلو رفتم و تصویرها و متن روی کاغذها را با وضوح بیشتری دیدم. عکس سیاه و سفید کمکیفیت چند دختر و پسر جوان بود که هر چند متری یک بار بینشان هشتگ "آزادی کادر درمان" خورده بود. رفتم سمت ماشین. ولی قلب تیر کشیدهام نگذاشت. پیش خودم گفتم: "کدام کادر درمان؟! همانکه توی نورآباد وسط راهروی بیمارستان نعره میکشید: اگه نیروی انتظامی بیارن، خودمون هم میزنیمش؟ همانهایی که بیمارستان را قرق کرده بودند و پیکر کمجان حسین محمدی را درمان نکردند تا در درمانگاهی بینجادهای به شهادت برسد؟ به اینها میگویید کادر درمان؟ همانها که با دستگاه پوز، به خانه آنهایی میرفتند که به مقر نیروی انتظامی حمله کرده بودند و برای درآوردن ساچمهها، ۵۰میلیون کارت میکشیدند؟ آنکه سیدروحالله عجمیان را با چسب صنعتی به زمین دوخت و پیکر برهنهاش را با چوب و دشنه نواخت هم کادر درمان بود." برگشتم و دوباره با غیظ نگاهشان کردم. دختر جوانی با صورت آرایشکرده و لباس ناجور از کنارم گذشت و با دست بهشان اشاره میکرد ماسک بزنند تا شناسایی نشوند. دورتر ایستادم و ازشان عکس گرفتم. توی دلم گفتم: "از آه خانواده شهدا بترسید. ندیدین چه بلایی سر کسی اومد که برای آزادی قاتل سیدروحالله نامه زده بود؟ روی پاهاش هم نمیتونه بایسته. بترسید از روزی که این آه دامن شما رو هم بگیره." @ravayat_nameh
مرا و عدهای مجروح دیگر را فرستادند بیمارستان قائم مشهد. حالم اصلا خوب نبود. از لای بخیههای شکمم چرک و خون بیرون میامد. دکترم آدم نامردی بود؛ از درد کشیدنم لذت میبرد.
قاسم به روایت مرتضی سرهنگی(زندگینامه مستند حاجقاسم سلیمانی)؛ ص۸۱
@ravayat_nameh
قاسم به روایت مرتضی سرهنگی(زندگینامه مستند حاجقاسم سلیمانی)؛ ص۸۱
@ravayat_nameh
۸:۱۰
بدون مرزها
[شب قبل از شهادت حاج قاسم] در جلسهای، حسین پورجعفری، مسئول دفتر حاجی، شروع کرد به صحبت و از آقای قاآنی خیلی تعریف کرد. این را هم توی پرانتز بگویم که پورجعفری، اساسا آدم کمحرفی بود و توی جلسات معمولا حرف نمیزد؛ اما آن روز بدون مقدمه گفت: بهترین و بااخلاقترین سرداری که من دیدهام، همین سردار قاآنی خودمان است. آدم مخلصتر، سادهزیستتر و خداترستر از ایشان، من ندیدهام. سردار قاآنی، آخرین نفر میرود توی غذاخوری. اگر غذایی مانده باشد، میخورد. سر هفته، کل پول غذا را هم به حساب سپاه برمیگرداند.من در تایید حرف او گفتم: اتفاقا من هم در چند سفر خارجی با آقای قاآنی همسفر بوده و دیدهام که هرچه را که روسایجمهور آن کشورها به او هدیه میدهند، به خانه نمیبرد؛ همانجا میگذارد تا هر کسی احتیاج داشت، بردارد.پورجعفری ادامه داد: سردار سلیمانی به همهی ما تاکید میکند داخل ماشین که هستیم، رادیو معارف را گوش کنیم؛ چون حرفهای خوبی توی این شبکهی رادیویی زده میشود. یک روز آقای قاآنی با رانندهاش جایی میرفت. موج رادیو، روی شبکه پیام بود. به راننده گفت "این را بیاور روی شبکه معارف." راننده تا خواست این کار را بکند، چون زمین خیس بود، کنترل ماشین از دستش خارج شد، سپر آن به لبهی جدول خورد و کمی آسیب دید. فردای آن روز، مبلغی پول به من داد و گفت: "این را به راننده بده تا برود ماشین را درست کند. برای خود او هم مرخصی رد کنید؛ حقوقش را من میدهم." برادرها، آقای قاآنی، چنین مردیست.ما مانده بودیم حیران که چرا پورجعفری که یار غار حاجقاسم است و شب و روزش را با او سر میکند، اینطوری دارد از سردار قاآنی تمجید میکند! پورجعفری آرام و کمحرف چنان زبان درآورده بود که همه متعجب بودیم.
بدون مرز (خاطرات سیدعلیاکبر طباطبایی جانشین فرماندهی سپاه پاسداران در سوریه)، گلعلی بابایی، ص۴۲۴-۴۲۵
[شب قبل از شهادت حاج قاسم] در جلسهای، حسین پورجعفری، مسئول دفتر حاجی، شروع کرد به صحبت و از آقای قاآنی خیلی تعریف کرد. این را هم توی پرانتز بگویم که پورجعفری، اساسا آدم کمحرفی بود و توی جلسات معمولا حرف نمیزد؛ اما آن روز بدون مقدمه گفت: بهترین و بااخلاقترین سرداری که من دیدهام، همین سردار قاآنی خودمان است. آدم مخلصتر، سادهزیستتر و خداترستر از ایشان، من ندیدهام. سردار قاآنی، آخرین نفر میرود توی غذاخوری. اگر غذایی مانده باشد، میخورد. سر هفته، کل پول غذا را هم به حساب سپاه برمیگرداند.من در تایید حرف او گفتم: اتفاقا من هم در چند سفر خارجی با آقای قاآنی همسفر بوده و دیدهام که هرچه را که روسایجمهور آن کشورها به او هدیه میدهند، به خانه نمیبرد؛ همانجا میگذارد تا هر کسی احتیاج داشت، بردارد.پورجعفری ادامه داد: سردار سلیمانی به همهی ما تاکید میکند داخل ماشین که هستیم، رادیو معارف را گوش کنیم؛ چون حرفهای خوبی توی این شبکهی رادیویی زده میشود. یک روز آقای قاآنی با رانندهاش جایی میرفت. موج رادیو، روی شبکه پیام بود. به راننده گفت "این را بیاور روی شبکه معارف." راننده تا خواست این کار را بکند، چون زمین خیس بود، کنترل ماشین از دستش خارج شد، سپر آن به لبهی جدول خورد و کمی آسیب دید. فردای آن روز، مبلغی پول به من داد و گفت: "این را به راننده بده تا برود ماشین را درست کند. برای خود او هم مرخصی رد کنید؛ حقوقش را من میدهم." برادرها، آقای قاآنی، چنین مردیست.ما مانده بودیم حیران که چرا پورجعفری که یار غار حاجقاسم است و شب و روزش را با او سر میکند، اینطوری دارد از سردار قاآنی تمجید میکند! پورجعفری آرام و کمحرف چنان زبان درآورده بود که همه متعجب بودیم.
۱۰:۵۴
خودم را مقصر میدانم
پیراهن عماد را برداشتم و با خودم آوردم تهران. آن شب تا صبح با حکیمهخانم نشستیم و با گریه گوشتهای تن حاجعماد را از روی پیراهن جدا کردیم. عماد را آنقدر دوست داشتم که پیراهن شهادتش را قاب کردم و زدم به دیوار اتاقم.بعد از ارتحال امام، این سنگینتری غمی بود که تجربه میکردم. رفتم لبنان و با سیدحسن دیدار کردم. به او گفتم خودم را مقصر میدانم. اگر بهخاطر من نبود، عماد به سوریه نمیآمد. سیدحسن مرا در آغوش گرفت و گفت تقصیر تو نیست، آنها میخواستند عماد را شهید کنند. اگر این بار نمیزدند، یک جای دیگر این کار را میکردند. خودش هم خوب میدانست و آماده شهادت بود.
قاسم به روایت مرتضی سرهنگی (زندگینامه مستند حاجقاسم سلیمانی)؛ ص۳۰۲@ravayat_nameh
پیراهن عماد را برداشتم و با خودم آوردم تهران. آن شب تا صبح با حکیمهخانم نشستیم و با گریه گوشتهای تن حاجعماد را از روی پیراهن جدا کردیم. عماد را آنقدر دوست داشتم که پیراهن شهادتش را قاب کردم و زدم به دیوار اتاقم.بعد از ارتحال امام، این سنگینتری غمی بود که تجربه میکردم. رفتم لبنان و با سیدحسن دیدار کردم. به او گفتم خودم را مقصر میدانم. اگر بهخاطر من نبود، عماد به سوریه نمیآمد. سیدحسن مرا در آغوش گرفت و گفت تقصیر تو نیست، آنها میخواستند عماد را شهید کنند. اگر این بار نمیزدند، یک جای دیگر این کار را میکردند. خودش هم خوب میدانست و آماده شهادت بود.
قاسم به روایت مرتضی سرهنگی (زندگینامه مستند حاجقاسم سلیمانی)؛ ص۳۰۲@ravayat_nameh
۱۵:۱۲
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
خودم را مقصر میدانم پیراهن عماد را برداشتم و با خودم آوردم تهران. آن شب تا صبح با حکیمهخانم نشستیم و با گریه گوشتهای تن حاجعماد را از روی پیراهن جدا کردیم. عماد را آنقدر دوست داشتم که پیراهن شهادتش را قاب کردم و زدم به دیوار اتاقم. بعد از ارتحال امام، این سنگینتری غمی بود که تجربه میکردم. رفتم لبنان و با سیدحسن دیدار کردم. به او گفتم خودم را مقصر میدانم. اگر بهخاطر من نبود، عماد به سوریه نمیآمد. سیدحسن مرا در آغوش گرفت و گفت تقصیر تو نیست، آنها میخواستند عماد را شهید کنند. اگر این بار نمیزدند، یک جای دیگر این کار را میکردند. خودش هم خوب میدانست و آماده شهادت بود. قاسم به روایت مرتضی سرهنگی (زندگینامه مستند حاجقاسم سلیمانی)؛ ص۳۰۲ @ravayat_nameh
حاج عماد نخبه امنیتی حزبالله بود. عملیاتهای مهم حزبالله که باعث جهانی شدنش شد، مثل:
انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا؛
انفجار مرکز وابسته به سفارت رژیم صهیونی در آرژانتین
و از همه مهمتر پیروزی بزرگ جنگ ۳۳روزه مدیون حاج عماد مغنیه و هوش عجیب امنیتیش بود. خیلیها معتقدند اگر حاج عماد زنده بود اصلا نفوذی اتفاق نمیافتاد تا عملیات انفجار پیجرها در سال گذشته رخ دهد.
آنقدر در نکات حفاظتی و اطلاعاتی دقیق بود که تا مدتها خیلیها فکر میکردند چنین کسی در تشکیلات حزبالله وجود خارجی ندارد و مسئولان حزب هر عملیات بزرگ علیه دشمن را بهنام او میزنند.
حاج عماد مثل دیروزی به شهادت رسید. در عملیاتی که سرویسهای امنیتی ۲۶کشور دنیا آن را پشتیبانی میکردند.
رحمت و رضوان خدا بر او باد@ravayat_nameh
انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا؛
انفجار مرکز وابسته به سفارت رژیم صهیونی در آرژانتین
و از همه مهمتر پیروزی بزرگ جنگ ۳۳روزه مدیون حاج عماد مغنیه و هوش عجیب امنیتیش بود. خیلیها معتقدند اگر حاج عماد زنده بود اصلا نفوذی اتفاق نمیافتاد تا عملیات انفجار پیجرها در سال گذشته رخ دهد.
آنقدر در نکات حفاظتی و اطلاعاتی دقیق بود که تا مدتها خیلیها فکر میکردند چنین کسی در تشکیلات حزبالله وجود خارجی ندارد و مسئولان حزب هر عملیات بزرگ علیه دشمن را بهنام او میزنند.
حاج عماد مثل دیروزی به شهادت رسید. در عملیاتی که سرویسهای امنیتی ۲۶کشور دنیا آن را پشتیبانی میکردند.
رحمت و رضوان خدا بر او باد@ravayat_nameh
۱۵:۴۵
جناب سرهنگ
بهش میگویم جناب سرهنگ. بسکه منظم و دقیق است. هروقت روبرو میشویم پا جفت میکنم و سلام نظامی میدهم. آنقدر هم مثل سربازینرفتهها مبتدیام که خندهاش میگیرد.اولین بار در جریان اولین دور جشنواره روزگار مترسک با هم کار مشترک انجام دادیم. جشنواره گرافیک و کاریکاتوری که برای مقابله با تطهیر #پهلوی راه افتاده بود. وسط ناجنبش ز.ز.آ. خیلی از هنرمندان همرشتهاش قهر کرده بودند و پای کار اینجور جشنوارههای لهجهدار نمیآمدند. امیرحسین ولی مردانه پای کارش ایستاد و به جشنواره سروسامان داد و با کیفیت خوبی به سرانجامش رساند.از واقعه تروریستی شاهچراغ تا کنگره شهدا و از جنگ دوازده روزه تا شبهکودتای دی ماه ۱۴۰۴ در همه وقایع مهم و حساس پای کار انقلاب بود.توی روزهای جنگ ۱۲روزه هم همینجور. یکبار که داشتم از سختی کارها برایش غرولند میکردم، حرفی زد که خجالت کشیدم و بقیه حرفهایم را غورت دادم. گفت: "شما از کمبود خواب شکایت میکنی، من الان چند روزه نخوابیدم. جنگه دیگه."این "جنگه دیگه" را در کارهایش میشود دید. هر جا نیاز به حضورش باشد، خودش را میرساند خط مقدم درگیری. مثل همین سه طرحی که در این روزهای اغتشاشات تولید و منتشر کرد.
امیرحسین عبادیان برای من نماد انسان انقلاب اسلامیست. کسی که هنرش او را در حد رتبه اول بخش پوستر جشنواره فجر قرار داده ولی در تمام روزهایی که انقلاب بهش نیاز داشته نه نگفته و پای کارش مانده.
@ravayat_nameh
بهش میگویم جناب سرهنگ. بسکه منظم و دقیق است. هروقت روبرو میشویم پا جفت میکنم و سلام نظامی میدهم. آنقدر هم مثل سربازینرفتهها مبتدیام که خندهاش میگیرد.اولین بار در جریان اولین دور جشنواره روزگار مترسک با هم کار مشترک انجام دادیم. جشنواره گرافیک و کاریکاتوری که برای مقابله با تطهیر #پهلوی راه افتاده بود. وسط ناجنبش ز.ز.آ. خیلی از هنرمندان همرشتهاش قهر کرده بودند و پای کار اینجور جشنوارههای لهجهدار نمیآمدند. امیرحسین ولی مردانه پای کارش ایستاد و به جشنواره سروسامان داد و با کیفیت خوبی به سرانجامش رساند.از واقعه تروریستی شاهچراغ تا کنگره شهدا و از جنگ دوازده روزه تا شبهکودتای دی ماه ۱۴۰۴ در همه وقایع مهم و حساس پای کار انقلاب بود.توی روزهای جنگ ۱۲روزه هم همینجور. یکبار که داشتم از سختی کارها برایش غرولند میکردم، حرفی زد که خجالت کشیدم و بقیه حرفهایم را غورت دادم. گفت: "شما از کمبود خواب شکایت میکنی، من الان چند روزه نخوابیدم. جنگه دیگه."این "جنگه دیگه" را در کارهایش میشود دید. هر جا نیاز به حضورش باشد، خودش را میرساند خط مقدم درگیری. مثل همین سه طرحی که در این روزهای اغتشاشات تولید و منتشر کرد.
امیرحسین عبادیان برای من نماد انسان انقلاب اسلامیست. کسی که هنرش او را در حد رتبه اول بخش پوستر جشنواره فجر قرار داده ولی در تمام روزهایی که انقلاب بهش نیاز داشته نه نگفته و پای کارش مانده.
@ravayat_nameh
۱۵:۴۹
من آدم حسودی نیستم. نه حسادت و نه حتی غبطه. دیشب ولی چیزی شبیه اینها را تجربه کردم.دیشب وقتی رفته بودم افتتاحیه جشنواره عمار در روستای قرخلو و دیدم خانواده شهید بابری*، قرآنی با دستنوشته شهید را دست اکرانکننده برتر جشنواره دادند، حسش کردم.
حس کردم کاش قرآن دست *خانم زراعتی نبود و این ماه رمضان، حداقل یک ختم قرآن باهاش میخواندم. اسمش میشود حسادت یا غبطه؟ نمیدانم. ولی تجربهاش کردم.
@ravayat_nameh
حس کردم کاش قرآن دست *خانم زراعتی نبود و این ماه رمضان، حداقل یک ختم قرآن باهاش میخواندم. اسمش میشود حسادت یا غبطه؟ نمیدانم. ولی تجربهاش کردم.
@ravayat_nameh
۱۰:۲۰
بازارسال شده از جشنواره مردمی فیلم عمار فارس
#ماه_رمضان🌙#خونهی_خدا#مسجد_نمیسوزه#قرآن_نمیسوزه
ستاد اکران مردمی فیلم عمار استان فارس@ammarfilm_fars
۱۰:۲۳
روایتنامه| محمدحسین عظیمی
نماهنگ| گلدستههای ایران
گلدستههای ایران پیک صدای عشقه مسجد برای مردم گرم دعای عشقه تا وقتی که خدا هست و فراموش نمیشه قطعا چراغ خونهش خاموش نمیشه
️ #ماه_رمضان🌙 #خونهی_خدا #مسجد_نمیسوزه #قرآن_نمیسوزه ستاد اکران مردمی فیلم عمار استان فارس @ammarfilm_fars
این نماهنگی که دیشب اکران کردند هم خیلی خوشحس بود. از وقتی دیدم، حسم نسبت به مساجدی که در آتش سوختند، یکجور دیگر شده...
۱۰:۲۴