بله | کانال رسا (روایت‌های سرزمینم ایران) روایان گروس
عکس پروفایل رسا (روایت‌های سرزمینم ایران)           روایان گروسر

رسا (روایت‌های سرزمینم ایران) روایان گروس

۵۴ عضو
thumbnail
تنبیهِ عاقبت به خیری...! (۱)
باشنیدن کلمه تنبیه همیشه یاد کار اشتباهی می‌افتیم، که به خاطرآن تنبیه صورت گرفته است. و خود این تنبیه عاملی می‌شود برای توقف مسیر. اصطلاح تنبیه را موقعی می‌توانیم بهتردرک کنیم که رابطه آن را با پاداش در نظر بگیریم. و در خود این تنبیه امکان دادن پاداشی وجود داشته باشد؛ که بعدها و شاید هم سالها فرد به آن برسد.
نانوایی ماتازه در محله بادامستان شروع به کارکرده بود. آن هم با هزار زحمت و قرض و قوله و بعد از خدا امیدمان برای پرداخت وام هایی که برای نانوایی مجبور شده بودیم بگیریم، جمعیت زیاد آن منطقه بود.
شکر خدا شلوغی نانوایی برای گرفتن نان از همان روزهای اول شروع شد، بی انصافیست اگر نگویم ما هم نان را با بهترین کیفیت دست مردم محله می‌دادیم.همه‌ی این شرایط و از همه مهم تر این زود آمدن و دیر رفتن ها، تا دیروقت سرپا ایستادن و... باعث شده بود که عنان زندگی از دست من و داداش علی گرفته شود. و درامد مان‌ هم‌ آنچنان نبود‌‌که‌ نیرو‌ بگیریم.
محمد تازه دیپلم گرفته بود، خبر داشتم هم درسش خوب بود و هم با چه زحمت و مشقتی داشت خودش را برای کنکور آماده می‌کرد، همین که میدانستم دارد تلاش می کند برایم قوت قلبی بود و مطمئن بودم دانشگاه خوبی قبول می شود.
محمد که حال من و علی را دیده بود، تازگی ها به اصرار خودش می آمد کمکِ ما، انصافاً کارش هم خوب بود، اما منه بی انصاف که فقط و فقط دوست داشتم محمد مشغول درس هایش شود دنبال یک بهانه بودم که او را از نانوایی بیرون کنم تا برود سراغ آینده اش.
شعار نانوایی ما از همان اول نان خوب برای مردم خوب بود. و سعی می‌کردیم که همیشه از آرد مرغوب استفاده کنیم، اما یک روز محمد بد شانسی آورد؛ هم سرمان خیلی شلوغ بود و هم اینکه مردم از ایستادن در صف به ستوه آمده بودند، همان موقع ۲ تا از گونی های آردی که برای قبل بود را تازه بازکرده بودیم، و بدتر از همه وسط ورز دادن خمیر توی دستگاه بود که، چند دقیقه برق قطع شد، همه اینا دست به دست هم داد تا هم خمیر خراب شود و مردم بیشتر شاکی شوند، و هم من از کوره در بروم.


#شهید_محمد_اسلامی ۲۱ آبان ماه ۱۴۰۴به قلم: حسین دادگر | بیجار | کردستان |@ravayatrasa

۷:۰۹

بازارسال شده از حسین دادگر
thumbnail
تنبیه عاقبت به خیری ...(۲)
با این اوضاع دیواری کوتاه تر از محمد پیدا نکردم و همه تقصیرات، حتی قطعی برق را انداختم گردن محمد که اصلا مقصر نبود.
نمیدانم چرا اما یک دفعه رفتم سراغ گوش محمد و طوری پیچ دادم که انگار میخواستم پیچ سفت کنم وبا عصبانیت تمام گفتم: ((دیگه حق نداری بیای نونوایی)). برخلاف همیشه این‌بار شانس با من یار بود که محمد از دستم ناراحت شد، و لباس هایش را عوض کرد و رفت که رفت.این ماجرا خیلی زود فراموش شد تا اینکه؛چند ماه بعد یک روز محمد را با جعبه شیرینی قبولی دانشگاه جلوی خودم تو نانوایی دیدم، دوباره دستم به سمت محمد رفت اما نه برای تنبیه این بار برای به آغوش کشیدنش و بوسه بر پیشانی بلندش زدن ، پیش خودم فکر کردم این قبولی به خاطر همان دعوای آن روز بود که میخواستم محمد با درس خواندنش به جایی برسد و به قول معروف عاقبت به خیر شود.
اما غافل از اینکه در سرنوشت محمد چیز دیگری رقم خورده بود، روزی که با برادرهایم بدن تکه تکه محمد را زیر آوار در ساختمان فرماندهی هوافضای سپاه، در کنار پیکر سردار حاجی زاده پیدا کردیم تازه معنی عاقبت به خیری را فهمیدم.
روایتی از برادر #شهید_محمد_اسلامیبه مناسبت هفته هوافضا

۱۵:۱۵

رسا (روایت‌های سرزمینم ایران) روایان گروس
بخش دوم.pdf
thumbnail
بخش سوم: روایت

@ravayatrasa

۱۱:۰۷

بازارسال شده از حسین دادگر
thumbnail
همه امور عالم دست مادر ما، زهرا(س)است (۱)
سال‌ها قبل که مرض بیکاری مثل الان عادی نشده بود و بیکاری برای جوان‌های به سن و سال من که سال‌ها ، از سن کارشان به کنار بلکه ازدواج‌شان هم گذشته بود؛ برای خیلی از خانواده‌ها اصلا قابل هضم نبود.من هم مثل بعضی جوان‌های بخت برگشته، بعد از اتمام دانشگاه و سربازی، دچار این بلای عظیم شده بودم.در این اوضاع خراب خواهرم هم با یک بچه عزم‌ اش را جزم کرده بود که می‌خواهد از شوهر معتادش طلاق بگیرد و شده بود قوز بالاقوز خانواده پر از مشکل و پر استرس ما.اوایل هر وقت کسی حرف از کار وبارش می‌زد، همه‌ی حرف‌هایش را نه تنها من بلکه کل خانواده متلک به من تلقین می‌کرد. مخصوصا وقتی یکی از نزدیکان جایی استخدام می‌شد، خانه‌ی آن‌ها عروسی بود و خانه‌ی ما واویلا. اما اوضاع یواش یواش نه، بلکه خیلی تند داشت وخیم‌تر می‌شد.بدبختی از آنجا شروع شد که هر بی‌سروپایی که خودش هزار تا مشکل کوچک و بزرگ داشت برایم شده بود دایه‌ی مهربان‌تر از مادر! علاوه بر نصیحت می‌خواست برای من کاری پیدا کند، آن هم چه کارهایی! وضعیت اقتصادی پدرم هم جوری نبود که بخواهم دست به کاری بزنم. شانس من آن سال هم، تمام برنامه‌های تلویزیون شده بود کار و معضلات بیکاری! انگار صدا و سیما و تمام کارشناسان اسرار داشتند که در آن چند ماه کل بیکاری و مشکلات کار را داخل کشور ریشه‌کن کنند! خانواده من هم فکر می‌کردند تنها بیکار داخل ایران من هستم و بس.وضعیت آنقدر وخیم بود که حتی سریال‌های کره‌ای هم شرایط من را فهمیده بودند و آن‌ها هم چه آتش‌هایی که همان سال در خانه‌ی ما نسوزاندند و چه دعواهایی که برپا نکردند ، مخصوصا موقعی که شایعه شد یک چوپان ایرانی تمام گوسفندهایش را فروخته و می‌خواهد با یکی از بازیگران کره‌ای ازدواج کند! حالا بماند خانواده چقدر درد و بلای آن چوپان و گوسفندهایش را به جان من انداختند.تازگی‌ها سر سفره هوس غذای بیشتر که می‌کردم؛ چه متلک‌هایی از خواهر و برادرها که نمی شنیدم، اما گرسنگی کاری کرده بود که خودم را بزنم به پوست کلفتی. یک روز خواهر زاده‌ام با اینکه بچه بود، حرفی زد که سر سفره بیشتر از غذای داغ که باید گلو را بسوزاند ، حرفش وجودم را سوزاند، اما من چه جوابی داشتم که بدهم. معلوم بود حرف خودش نیست، اما چرا کار به اینجا کشیده شده بود؟!مامان؟ ((دایی چه کارس؟ چرا همش تو خونست؟))لابد بعد میخواست بپرسد : ((مامان دایی چرا‌ اینقدر غذا میخورد؟؟!!!))با این تفاسیر چند بار نه، بلکه خیلی استخدامی شرکت کرده بودم، جوری که داخل فامیل چو افتاده بود که فلانی اگر کیک و آب میوه‌های جلسه‌های امتحانش را جمع کرده بود، یک بقالی مجهز زده بود و همه می‌زدند زیر قهقهه. خلاصه شده بودیم سرگرمی شبانه دورهمی فامیل.در این اوضاع ناجور زد و یکی از استخدامی‌ها قبول شدم... آن هم چی؟ نفر اول.
ادامه در بخش ۲)...

۱۳:۱۵

بازارسال شده از حسین دادگر
thumbnail
همه امور عالم دست مادر ما، زهرا(س)است (۱)
سال‌ها قبل که مرض بیکاری مثل الان عادی نشده بود و بیکاری برای جوان‌های به سن و سال من که سال‌ها ، از سن کارشان به کنار بلکه ازدواج‌شان هم گذشته بود؛ برای خیلی از خانواده‌ها اصلا قابل هضم نبود.من هم مثل بعضی جوان‌های بخت برگشته، بعد از اتمام دانشگاه و سربازی، دچار این بلای عظیم شده بودم.در این اوضاع خراب خواهرم هم با یک بچه عزم‌ اش را جزم کرده بود که می‌خواهد از شوهر معتادش طلاق بگیرد و شده بود قوز بالاقوز خانواده پر از مشکل و پر استرس ما.اوایل هر وقت کسی حرف از کار وبارش می‌زد، همه‌ی حرف‌هایش را نه تنها من بلکه کل خانواده متلک به من تلقین می‌کرد. مخصوصا وقتی یکی از نزدیکان جایی استخدام می‌شد، خانه‌ی آن‌ها عروسی بود و خانه‌ی ما واویلا. اما اوضاع یواش یواش نه، بلکه خیلی تند داشت وخیم‌تر می‌شد.بدبختی از آنجا شروع شد که هر بی‌سروپایی که خودش هزار تا مشکل کوچک و بزرگ داشت برایم شده بود دایه‌ی مهربان‌تر از مادر! علاوه بر نصیحت می‌خواست برای من کاری پیدا کند، آن هم چه کارهایی! وضعیت اقتصادی پدرم هم جوری نبود که بخواهم دست به کاری بزنم. شانس من آن سال هم، تمام برنامه‌های تلویزیون شده بود کار و معضلات بیکاری! انگار صدا و سیما و تمام کارشناسان اسرار داشتند که در آن چند ماه کل بیکاری و مشکلات کار را داخل کشور ریشه‌کن کنند! خانواده من هم فکر می‌کردند تنها بیکار داخل ایران من هستم و بس.وضعیت آنقدر وخیم بود که حتی سریال‌های کره‌ای هم شرایط من را فهمیده بودند و آن‌ها هم چه آتش‌هایی که همان سال در خانه‌ی ما نسوزاندند و چه دعواهایی که برپا نکردند ، مخصوصا موقعی که شایعه شد یک چوپان ایرانی تمام گوسفندهایش را فروخته و می‌خواهد با یکی از بازیگران کره‌ای ازدواج کند! حالا بماند خانواده چقدر درد و بلای آن چوپان و گوسفندهایش را به جان من انداختند.تازگی‌ها سر سفره هوس غذای بیشتر که می‌کردم؛ چه متلک‌هایی از خواهر و برادرها که نمی شنیدم، اما گرسنگی کاری کرده بود که خودم را بزنم به پوست کلفتی. یک روز خواهر زاده‌ام با اینکه بچه بود، حرفی زد که سر سفره بیشتر از غذای داغ که باید گلو را بسوزاند ، حرفش وجودم را سوزاند، اما من چه جوابی داشتم که بدهم. معلوم بود حرف خودش نیست، اما چرا کار به اینجا کشیده شده بود؟!مامان؟ ((دایی چه کارس؟ چرا همش تو خونست؟))لابد بعد میخواست بپرسد : ((مامان دایی چرا‌ اینقدر غذا میخورد؟؟!!!))با این تفاسیر چند بار نه، بلکه خیلی استخدامی شرکت کرده بودم، جوری که داخل فامیل چو افتاده بود که فلانی اگر کیک و آب میوه‌های جلسه‌های امتحانش را جمع کرده بود، یک بقالی مجهز زده بود و همه می‌زدند زیر قهقهه. خلاصه شده بودیم سرگرمی شبانه دورهمی فامیل.در این اوضاع ناجور زد و یکی از استخدامی‌ها قبول شدم... آن هم چی؟ نفر اول.
ادامه در بخش ۲)...

۱۳:۱۵

thumbnail
همه امور عالم دست مادرما، زهرا(س) است. (۲)
حس و حال بعد از قبولیم را با هیچ چیز نمی‌توانستم عوض کنم. دیگر کسی نه لقمه های غذایم را می‌شمارد و نه از متلک خبری بود،تازه کارشناسان‌ صدا و سیما فارغ ازمن شده و باید میرفتن دنبال حل مشکلی دیگر از مشکلات.اما... همه چیز خیلی زود تمام شد، آن روز که به خاطر عصبانیتم از اتاق مدیر کل استان بیرون شدم و از پله ها پرت شدم پایین را فراموش نخواهم کرد.
آقای مدیر کل تصمیم گرفته بود یک نور چشمی جایگزین من بدبخت شود.هنگام بازگشت تمام مسیر خودم را نفرین کردم، کاش با یک تصادف همه چیز تمام شود، دیگر تحمل آن شرایط جهنمی قبل را نداشتم، دلم برای مسافران و راننده بیچاره می‌سوخت.
از همه کس و همه چیز متنفر بودم. همه را مقصر میدانستم مخصوصا خودم، چند باری هم فکر احمقانه به سرم زد که خودم را راحت کنم اما...
چند روز بیشتر به ایام فاطمیه نمانده بود و همه محله سیاه پوش شده بود، هرسال پای ثابت مسجدفاطمیه(س) بودم اما این بار دل و دماغی برایم نگذاشته بودند. چند باری بچه ها مسجدآمدن دنبالم اما جوابشان را ندادم.
چند روز بعد علی میاندار هیئت محبین زهرا(س) باناراحتی تمام آمد جلوی منزل نتوانستم رویش را زمین بندازم البته قبل از آن حرف هایی بین ما رد و بدل شد و مجبور شدم داستان را برایش تعریف کنم که با گریه من حال او هم بد شد.
بعداز شنیدن حرف هایم تنها چیزی که با عصبانیت بر زبان آورد ؛((پسر همه کار عالم دست خانمه مدیر کل کیه )) دستش را روی شانه هایم گذاشت؛ ((امشب میای ها )).
بعد از رفتنش حالم بدتر شد مخصوصا با صدای مداحی که از مسجد می آمد خیلی به هم ریختم. راضی کردن خودم سخت بود اما از آن سخت تر پوشیدن پیرهن سیاه جلوی خانوادم بود،آخه با چه رویی.
شب سوم ایام فاطمیه بود، آن شب رازودتر عزم مسجد کردم ، جز خادم کسی آنجا نبود اول گوشه ای کز کردم و بعد از چند دقیقه از پله‌های مسجد رفتم بالا، یک لحظه یاد پله هایی که از آن پرت شدم پایین افتادم، چند قدم جلوتر خودم را جلوی بیت الاحزان خانم دیدم.
با درماندگی تمام کشان کشان داخل اتاق ۱۲ متری شدم و دم در نشستم و تا خدا به من قدرت داده بود داد زدم.
در آن لحظه حرفی به زبانم آمد که مطمئنم حرف خودم نبود، دستان خالیم بالا بود و داشتم حضرت زهرا(س) را با تمام وجود قسم میدادم؛
به آن لحظه آوارگی بی‌بی رقیه(س) در بیابان های کربلا، آن لحظه خود بی‌بی رقیه(س) به خانم پناه برده بود، چون بی بی خودش می‌دانست هرجا به کار اهل بیت گیرکند مادر را صدا می‌زنند.
حس عجیبی داشتم که اگر امشب تمام دنیارا را از خدا بخواهم آن را خواهم داشت، اما فقط یک چیزرا از خدا میخواستم نجاتم از این وضعیت بود و بس.
آن شب تمام شد. چند سال از این ماجرا میگذرد، کارم خیلی زود روزی من شد و آن مدیر محترم هم بنابردلایلی به زور بازنشسته وتنها چیزی که باقی ماند مزه صدا زدن مادر در ِآن شب است، بعد از سالها می‌دانم هر کجا وا می‌مانم منت تنها کسی را که باید بکشم اسم گره گشای خانم حضرت زهرا(س) است.

راویان رسابیجار گروس | استان‌کردستان

https://eitaa.com/ravayatrasa

۱۲:۴۷

thumbnail
#بخش_چهارم
زاویه دید در روایت
@ravayatrasa

۱۰:۴۴

thumbnail
undefined ببینید| «دوستش داشتم ...خیلی» جمله‌ای کوتاه، اما گواه تمام‌ دردهای پنهان در دل #مادران_شهدا.
undefined️سالروز وفات حضرت ام البنین (س) و روز «روز تکریم مادران و همسران شهدا» گرامی‌باد.

۱۴:۱۷

مواد خام را در لحظه ثبت کنید، اما اثر نهایی را بعداً خلق کنید
undefined در بحران چه کار کنیم:
• حس‌هایت را فوراً یادداشت کن: "ترس، بوی دود، صدای آژیر، لرزش دستانم"• صحنه‌ها را ضبط کن: "چهره‌ی مادری که پسرش را در آغوش گرفته"• دیالوگ‌ها را ثبت کن: "همسایه با صدای لرزان گفت: این‌بار خیلی نزدیک بود"
undefined و سپس صبر کن:بعد از فروکش کردن طوفان، تازه زمانِ ساختن فرامی‌رسد. در آرامش، به یادداشت‌هایت نگاه کن و از دل آن خاطراتِ تازه، اثری عمیق و ساختاریافته خلق کن.
چرا این روش نتیجه‌بخش است؟زیرا در بحران، تو درون صحنه هستی و فقط می‌توانی مواد اولیه جمع کنی.اما برای ساختن یک بنای ماندگار، باید از فاصله‌ای مناسب، نقشه بکشی و مصالح را منظم کنی.
در میدان جنگ، یک خبرنگار باش و حس‌ها را ثبت کن؛اما در اتاق تدوین، یک کارگردان باش و اثرت را از دل آن خاطرات بیرون بکش.
#نکته_نویسندگی #نویسندگی_در_جنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــundefined برداشتی از کارگاه «نویسندگی در جنگ»undefined محمدرضا جوان‌آراستهundefined ۴ تیر ۱۴۰۴ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

@ravayatrasa

۱۴:۴۳

thumbnail
undefined #راوینا_نوشتundefined #یلدای_من
پویش روایت‌نویسی یلدای من
یلدا فقط طولانی‌ترین شب سال نیست؛ شب خاطره‌هاست، شب جای خالی‌ها، شب دورهمی‌ها و گاهی شبِ تنهایی.
اکثر ما یلدایی را تجربه کرده‌ایم که برایمان متفاوت بوده؛ یلدایی که در خاطر مانده، یا یلدایی که هنوز دلمان می‌خواهد دوباره تکرار شود.
اگر روایتی از یک رسم قدیمی، یک خاطره خانوادگی، یک یلدای خاص یا حتی یک یلدای تنها دارید برای ما بنویسید.

نحوه ارسال روایت:ارسال در پیام‌رسان‌های بله و ایتا تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار (۳دی ماه ۱۴۰۴)

ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_ir

۲۲:۱۹

thumbnail
undefined مادرش ازبقالی برای پسرش بستنی خرید،اونم بستنی رو تو آستینش قایم کردولی وقتی رسید خونه،بستنیش آب شده بود#شهید_غلامعلی_پیچک به مامانش میگه: بستنیم آب شد ولی دل بچه های توکوچه آب نشدundefinedیادمون باشه تواین شرایط اقتصادی عکسهای آنچنانی #یلدا رو استوری نکنیم

@ravayatrasa

۱۶:۳۵

thumbnail
دفتر خاطرات ذهنم را ورق میزدم‌ که این جمله از بیانات حضرت آقا کنجکاوم‌کرد (هرکجا هستید، همان جا را مرکز دنیا بدانید) با خودم گفتم: آیا شخصی را میشناسم که موقعیت خود را مرکز دنیا بداند!؟ بعد از کمی فکر کردن، یادم آمد" فهمیدم خودشه، آقا کامران! "
دقیق و نکته بین بود. میگفت میخواهم‌مهندس شوم، آنقدر با هوش بود که معلم هایش می‌گفتند: او یک نابغه است.
از همان بچگی زیر بار‌حرف زور نمیرفت و‌ حق خودش را میگرفت، نوجوانی بیش نبود که مبارزاتش را علیه رژیم شاهنشاهی آغاز کرد.
روز به روز قد کشید و اعتقاداتش نیز‌استوارتر شدند، و حالا استاد دانشگاه ۲۴ ساله دانشگاه پلی تکنیک تهران شده بود، با این‌حال هيچ گاه وظايف سياسي و اجتماعي روشنگرانه اش را فراموش نمیکرد.
۲۹ آذر ۵۷ ژریم شاه دستور داد دانشگاه ها تعطیل و محاصره نظامی شوند، کامران نجات اللهی به همراه ۶۷ استاد دیگر در برابر این ظلم برخواستند و به نشانه اعتراض در دانشگاه تحصن کردند.
روز ۵ دی ماه ساعت ۲:۳۰ توسط گارد شاهنشاهی به سمت محل تحصن اساتید تیر اندازی شد، کامران سخت مجروح گردید و ساعاتی بعد شهید راه مردم شد.

انتشار‌ به‌ مناسبت‌‌ سالروز شهادت۵ دی ماه ۱۴۰۴ | راويان رساسیده حدیث حسین زاده |بیجار|کردستان

@ravayatrasa

۱۲:۴۹

thumbnail
undefined #راوینا_نوشتundefined #بعد_از_حاجی
پویش روایت‌نویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سال‌های اخیر، به‌ویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس می‌شد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...»اگر همچین لحظه‌ای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.

نحوه ارسال روایت:ارسال در پیام‌سان‌های بله، ایتا و تلگرام به نشانی@ravina_ad
مهلت ارسال آثار: تا ۲۰ دی

ــــــــــــــــــــــــــــــundefined#راوینا | روایت مردم ایران

@ravina_ir

۱۷:۰۴

thumbnail
..."آن شب عجیب"شش ماه بود که پدر را از دست داده بودیم...هر شب به یادش می‌افتادم و فاتحه‌ای می‌خواندم. خیلی وقت‌ها درد دل‌هایم را می‌گذاشتم وقتی خانه تاریک می‌شد. دقیقا وقتی که مادر به خواب می‌رفت و اشک‌هایم را نمی‌دید...آن شب اما عجیب دلتنگ بودم...شب جمعه بود. عصر همگی بر سر مزار پدر رفته بودیم و یک دل سیر گریه کرده بودیم، اما باز هم دلتنگ بودم. دلتنگ از چیزی که نمی‌دانستم چیست!شب خیلی وقت بود که از نیمه گذشته بود، اما انگار خواب با چشم‌هایم غریبی می‌کرد.بالشت خیس شده از اشک که حسابی اذیتم می‌کرد را برعکس کردم و شروع کردم به شمردن برعکس از عدد صد.صد... نود و نه... نود و هشت...اما فایده‌ای نداشت!تا نزدیک‌های عدد هشتاد رفته بودم که یادم آمد چه کار بیهوده‌ای دختر... چرا صلوات را امشب از یاد بردی؟! نکند این هم از دلتنگی و اضطرابی است که خودت هم دلیلش را نمی‌دانی.بامداد جمعه شب بود... درست سیزدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و هشت...نمی‌دانم چندمین صلوات را فرستادم که خوابم برد، اما دقیق یادم هست که صبح قبل از ساعت هشت صدای پچ پچ خواهر و مادرم را شنیدم. چشم‌های نیمه بازم را کمی باز کردم؛ صدا قطع شده بود. پنداشتم عجب خوابی! خواب می‌دیدم خواهر و مادرم داشتند باهم پچ پچ می‌کردند، اما انگار مادر میان صدایی که سعی داشت خیلی آهسته باشد گریه هم می‌کرد. خواستم چشم‌هایم را ببندم و دوباره بخوابم که این بار صدای گریه‌ی مادر کمی بلندتر شد جوری که انگار دیگر نتوانست آهسته ادامه دهد. ناگهان خواب از سرم پرید. چشم‌هایم را کامل باز کردم و از اتاق بیرون رفتم و دلیل گریه‌هایشان را پرسیدم. از لابه‌لای گریه‌هایشان فهمیدم حاج قاسم شهید شده...نمی‌خواستم باور کنم... دوست نداشتم باور کنم کسی که عامل اصلی نابودی داعش بود، خودش به این زودی رفته باشد. شهادتش را انکار می‌کردم و مدام می‌گفتم نه امکان ندارد‌. خبر شهادتش را به دروغ پخش کرده‌اند.گریه می‌کردم و از خدا می‌خواستم ای کاش این خبر کذب باشد. نذر صلوات کردم و عهد بستم همه‌ی هزار صلوات را همین امروز می‌فرستم؛ فقط حاج قاسم زنده باشد، اما خبرهای رسمی هم خبر شهادتش را تایید کردند و اشک‌هایم دیگر بند آمدنی نبودند. آن روز حس می‌کردم باز هم پدرم را از دست داده‌ام، درست بعد از شش ماه...حس می‌کردم برای بار دوم یتیم شده‌ام...نه تنها من بلکه کشورم ایران؛ جمعه سیزدهم دی ماه سال نود و هشت یتیم شد...
به مناسبت سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانیراویان رسا#خدیجه_جهانگیریان |بیجار|کردستان

@ravayatrasa

۱۷:۱۵

بازارسال شده از حسین دادگر
thumbnail
مرام شیعه
ما یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان را که سالها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعلیت می‌کرد و هم از تعداد زیادی از بچه‌های ما را شهید کرده بود را با روش های پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه‌ی خاصی و پس از ورود آنها به آنجا، او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم.خیلی خوشحال بودیم. او کسی بود که حکمش مثلا پنجاه بار اعدام بود.در جلسه‌ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم، من این مسئله را مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ماوقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم. رهبری بافاصله فرمودند: (( همین الان زنگ بزن آزادش کنند!)) من بدون چون و چرا زنگ زدم، اما بلافاصله با تعجب زیاد پرسیدم که: (( آقا چرا؟ من اصلا متوجه نمی‌شوم که چرا باید این کار را می‌کردم؟ چرا دستور دادین آزادش کنیم؟)) رهبری گفتند: ((مگر نمی‌گویی دعوتش کردیم؟)).بعد از این جمله من خشکم زد.البته ایشان فرمودند: ((حتما دستگیرش کنید)). و ما در عملیات سخت دیگری دستگیرش کردیم.مرام شیعه این است که کسی را که دعوت می‌کنی و مهمان تو است، حتی اگر قاتل پدرت هم باشد، حق ندرای او را آزار بدهی.
انتشار‌ به‌ مناسبت‌‌ سالروز شهادت سردار دلها
از خاطرات شفاهی شهید حاج قاسم سلیمانی
از کتاب ؛ ذوالفقار


@ravayatrasa

۷:۴۸

thumbnail
عکس تابوت
مدتی از شهادت حاج قاسم‌گذشته بود، مراسم بزرگداشتی را در حسینیه‌‌ی انصارالرسول (ص) شهرستان دیواندره تدارک دیده بودیم، طبق معمول جعفر قبل از همه آمده بود، هرجایی که کار لنگ بود؛ گره‌کار با دست جعفر باز میشد.
همزمان هم به بچه های چایخانه کمک میکرد، و هم سیستم صوتی را مدیریت میکرد؛ و به هنگام سینه زنی هم میدان دار بود.
با خنده گفتم: (جعفر کنار عکس حاج قاسم وایستا یه عکس برای شهادتت ازت بگیرم.)لبخندی زد و با کمی تامل گفت: (ان شاءالله...)

۴ ماه از آن شب گذشت و ماه رمضان فرا رسیده بود. آن روزها بیشتر به ماموریت می رفت و کمتر او را میدیدم، ۱۳ رمضان بود که خبر آوردند، جعفر در کمین ضد انقلاب با زبان‌روزه به شهادت رسیده است.
تابوت پیکرش را آوردند‌، تا با رفیق ديرينه‌ام وداع کنم، با دیدن تابوت جا خوردم‌ عکس روی تابوت‌ همان عکسی بود‌ که آن شب با شوخی برای شهادتش گرفته بودم...
شهید پاسدار جعفرنظامپورراوی: دوست شهید
سیده حدیث حسین زاده | راویان رسا | بیجار | کردستان

@ravayatrasa

۱۱:۲۱

thumbnail
حتی با دلار ۱۶۰ تومنی
۵ ساعتی بود که داشتم با او بحث میکردم، من از جنایات دشمن در روز ۱۳ و ۱۴ جنگ ۱۲ روزه می گفتم و او نیز مغالطه میکرد.به قول معروف آن طرفی بود، و مدام آمار و ارقام شبکه های ماهواره ای را شرح میداد آن هم با استناد به اینستاگرام!
بحث مان داشت جدی تر میشد که گفت: یه سوال می پرسم اگر جواب قانع کننده ای دادی دیگه هیچ مشکلی با شما طرفدارای نظام ندارم.و ادامه داد: هنوز هم با این اوضاع اقتصادی و گرونی پشت خامنه ای میمونی!؟ کمی فکر کردم تا جواب دندان شکنی به او بدهم که ناگهان یاد سخن سید حسن ره افتادم.

به او گفتم: اگر همگی کشته شویم، و اگر بدانیم کشته می‌شویم، سپس سوزانده می شویم، سپس ذرات مان در آسمان پخش می شود، سپس زنده می شویم، این کار با ما ۱۰۰۰ مرتبه انجام شود، سید علی خامنه ای را ترک نمی کنیم...
قانع شده بود. دیگر نه از مغالطه هایش خبری بود نه از عدد و ارقام های ساختگیه دشمن، انگار فهمیده بود که عشق به سید علی غیره قابل معامله است حتی با دلار ۱۶۰ تومنی...

#ادامه_دارد‌

راویان رساسیده حدیث حسین زاده جمعه | ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ | بیجار | کردستان

@ravayatrasa

۸:۴۲

thumbnail
اعلام اسامی برتر جشنوار ره آورد سرزمین نور استان کردستان

برگزیده شدن اثر روایت (عکس تابوت) خاطره ای از زندگی شهید پاسدار جعفرنظامپور کاری از راویان رسا

۱۰:۵۶

thumbnail
وقتی ناوشکن نیوجرسی درسال۱۹۸۳وارد لبنان شدروزنامه فالانژیست کار نوشت:کجاست خدای مستضعفین دربرابر عظمت نیوجرسی؟!
اندک زمانی بعد شهید مغنیه،بامنفجر کردن مقر تفنگداران دریاییUSA وکشتن ۲۴۱نفر ازکماندوها پاسخ دادپیامی فرستادگفت:پرودگار مستضعفان اینجاست،پس عظمت نیوجرسی کجاست؟


@ravayatrasa

۱۹:۵۰

بازارسال شده از حسین دادگر
thumbnail
undefined پویش رمضان به روایت تو
هر کدام ما یک رمضان داریم، یک قصه برای خودمان یکی اولین روزه اش را یادش می آیدیکی می گوید امسال سفره افطارمان یک نفر کمتر است یکی هم یادش می آید امسال اولین رمضان زندگی اش را با کسی که تازه آمده اینجا خانه ی خاطره هاست ما دعوت تان کرده ایم تا روایت خودتان از ماه خدا را برایمان بگویی...

از اولین تجربه روزه ات....از شیرین ترین افطاری که مهمان بودی....از جلسات قرآن....از ورزش های بعد افطار...از اولین رمضان پدر یا مادر شدنت...از اولین رمضان زندگی مشترک...و...
روایت های خودتون‌رو در پیام‌رسان های ایتا و بله به شماره ۰۹۳۰۰۹۲۴۶۷۳ ارسال کنید

۵:۴۶