بازارسال شده از بسیجدانشجوییدانشگاهامامصادق(ع)
#دفتر_راوی#واحد_نشر__
۱۱:۴۹
آزادیدر مورد آزادی صحبت کنیم؟ گفته اند یکی در یک جایی در یک تاریخی برگشته گفته آزادی یعنی اینکه میخواهی آنچه را که در درونت هست با آنچه که در بیرونت هست یکی کنی. یعنی اگر تو آدم خوبی باشی دوست داری همه را خوب کنی. اگر آدم بدی باشی دوست داری همه را بد کنی...تا چه؟ تا اینکه احساس آزادی کنی. حتی اگر فقط یک نفر مثل تو نباشد احساس خواهی کرد که همه دنیا سوزن شده و فرو میرود در چشمانت. نمیتوانی او را تحمل کنی. خودمانیم ها...مردم چقدر بیکارند. درباره چه چیز هایی فکر میکنند.
طبق معمول بیخواب شده بودم و تا صلاة صبح خوابم نبرد. شش هفت صبح بود که چشمانم گرم شد. یک لحظه بعد که بیدار شدم ساعت ۱۲ و ربع ظهر بود. محمد گوشی ام را داشت میسوزاند.-کجایی؟ شنیدی دانشگاه شهید بهشتی تجمع کردند؟ ما داریم میروم. میآیی؟ -چند نفرید؟-فعلا سه نفر...-باشد شما بروید بگذارید من بچه ها را هم خبر کنم.سریع بلند شدم. نمیدانستم اگر بروم بهشتی میتوانم آنجا نماز بخوانم یا نه. پس اول نمازم را خواندم. کلاس ساعت ۱۲ و نیم را بیخیال شدم، سپردم غذایم را کسی بگیرد و در گروه نویسندگان پیام گذاشتم.-بچه ها دارم میروم بهشتی...انگار تجمع شده...کسی میآید برویم؟کلا یک نفر کاسب شدیم.
از همان اول ترسی به دلم افتاد. ترس دلم را میتوانستی وقتی ببینی که در میان جمعیت بودم و شال را تا چشمانم بالا و کلاه را تا روی ابرو پایین کشیده بودم. خب حق داشتم یا نه؟ ۴۰۱ خیابان نرفته بودم تا واقعا تجمع ببینم. اولین تجمع عمرم را داشتم میدیدم. یخ یخ بودم. نه شعار میدادم نه کاری میکردم. فقط گوش میکردم و و میگشتم. از این ور به آن ور.
دوست داشتم بیشتر بین بچه های معترض باشم و درک کنم چه میگویند ولی باز میترسیدم که نکند بفهمند که بسیجی ام و بریزند سرم. انگشترم را چرخاندم و هر چیزی که نشان میداد بسیجی ام، داخل جیب های مخفی کاپشنم گذاشتم. واقعا چرا اینقدر از این ها میترسیدم؟ من که کارشان نداشتم.باید چند تا تصویر برایتان بسازم تا بفهمید دقیقا چه اتفاقی داشت میافتاد.
دانشگاهی که روی کوه ساخته شده و همینطوری اکسیژن به مغز آدم کم میرسد، ۲۰۰ نفر دانشجوی معترض، اغلب ماسک زده، دوست دختر پسر های دست در دست هم، یک قاب بسته از انگشت های وسط، فحش های ک و خ دار، آنطرف ۱۰۰ تا بسیجی، پسر ها جلو و خانم ها عقب، قاب بسته از پرچم های افراشته ایران، مشت گره کرده، پنج شش نفر نگهبان که میان دو گروه ایستاده بودند، یک عالم تماشاچی که هیچ طرفی نبودند و قلب من که داشت محکم میزد و منتظر یک فاجعه بود.
خسته شدم از بس که بین بسیجی ها و معترض ها جابهجا شدم. میان دو گروه ایستادم. دو گروه با موج داشتند به هم برخورد میکردند که حراست نگذاشت. بچه های معترض شعار میدادند. آزادی، آزادی، آزادی. پا روی زمین میکوبیدند. وقتی حراست داشت آن ها را آرام میکردند یکی شان روی پنجه پا ایستاد. هودی سفیدی پوشیده و ماسک سیاهی هم زده بود. قیافه اش با بقیه بچه ها فرق میکرد. نه موهایش بلند بود نه فر داشت و نه عینک گرد یا هشت ضلعی زده بود. با حالتی نزدیک به گریه داد زد: "چرا شما بسیجی ها از دانشگاه نمیروید؟ (فحش های ک دار)چرا نمیگذارید راحت باشیم؟ (دوباره فحش های ک دار) چرا بدبخت مان کردید؟"صدایش خش دار شد. نفس کم آورد."چرا نفس مان را بریدید؟"بعد صدای دوباره شعار جمعیت.--------کات--------
طبق معمول بیخواب شده بودم و تا صلاة صبح خوابم نبرد. شش هفت صبح بود که چشمانم گرم شد. یک لحظه بعد که بیدار شدم ساعت ۱۲ و ربع ظهر بود. محمد گوشی ام را داشت میسوزاند.-کجایی؟ شنیدی دانشگاه شهید بهشتی تجمع کردند؟ ما داریم میروم. میآیی؟ -چند نفرید؟-فعلا سه نفر...-باشد شما بروید بگذارید من بچه ها را هم خبر کنم.سریع بلند شدم. نمیدانستم اگر بروم بهشتی میتوانم آنجا نماز بخوانم یا نه. پس اول نمازم را خواندم. کلاس ساعت ۱۲ و نیم را بیخیال شدم، سپردم غذایم را کسی بگیرد و در گروه نویسندگان پیام گذاشتم.-بچه ها دارم میروم بهشتی...انگار تجمع شده...کسی میآید برویم؟کلا یک نفر کاسب شدیم.
از همان اول ترسی به دلم افتاد. ترس دلم را میتوانستی وقتی ببینی که در میان جمعیت بودم و شال را تا چشمانم بالا و کلاه را تا روی ابرو پایین کشیده بودم. خب حق داشتم یا نه؟ ۴۰۱ خیابان نرفته بودم تا واقعا تجمع ببینم. اولین تجمع عمرم را داشتم میدیدم. یخ یخ بودم. نه شعار میدادم نه کاری میکردم. فقط گوش میکردم و و میگشتم. از این ور به آن ور.
دوست داشتم بیشتر بین بچه های معترض باشم و درک کنم چه میگویند ولی باز میترسیدم که نکند بفهمند که بسیجی ام و بریزند سرم. انگشترم را چرخاندم و هر چیزی که نشان میداد بسیجی ام، داخل جیب های مخفی کاپشنم گذاشتم. واقعا چرا اینقدر از این ها میترسیدم؟ من که کارشان نداشتم.باید چند تا تصویر برایتان بسازم تا بفهمید دقیقا چه اتفاقی داشت میافتاد.
دانشگاهی که روی کوه ساخته شده و همینطوری اکسیژن به مغز آدم کم میرسد، ۲۰۰ نفر دانشجوی معترض، اغلب ماسک زده، دوست دختر پسر های دست در دست هم، یک قاب بسته از انگشت های وسط، فحش های ک و خ دار، آنطرف ۱۰۰ تا بسیجی، پسر ها جلو و خانم ها عقب، قاب بسته از پرچم های افراشته ایران، مشت گره کرده، پنج شش نفر نگهبان که میان دو گروه ایستاده بودند، یک عالم تماشاچی که هیچ طرفی نبودند و قلب من که داشت محکم میزد و منتظر یک فاجعه بود.
خسته شدم از بس که بین بسیجی ها و معترض ها جابهجا شدم. میان دو گروه ایستادم. دو گروه با موج داشتند به هم برخورد میکردند که حراست نگذاشت. بچه های معترض شعار میدادند. آزادی، آزادی، آزادی. پا روی زمین میکوبیدند. وقتی حراست داشت آن ها را آرام میکردند یکی شان روی پنجه پا ایستاد. هودی سفیدی پوشیده و ماسک سیاهی هم زده بود. قیافه اش با بقیه بچه ها فرق میکرد. نه موهایش بلند بود نه فر داشت و نه عینک گرد یا هشت ضلعی زده بود. با حالتی نزدیک به گریه داد زد: "چرا شما بسیجی ها از دانشگاه نمیروید؟ (فحش های ک دار)چرا نمیگذارید راحت باشیم؟ (دوباره فحش های ک دار) چرا بدبخت مان کردید؟"صدایش خش دار شد. نفس کم آورد."چرا نفس مان را بریدید؟"بعد صدای دوباره شعار جمعیت.--------کات--------
۱۹:۴۲
بعد از تجمع کمی ایستادم. میخواستم بروم ببینم حوزه بسیج دانشگاه کجاست و چه کار میکنند؟ فضولی است دیگر. وقت و بی وقت نمیشناسد. بهار نشده گل میکند. دوباره این ور و آن ور را پاییدم. آرام آرام رفتم سمت ساختمان آی تی. مدام ترس، ترس، ترس...
وارد بسیج که شدم کمی یخم وا شد. راحت تر بودم آنجا. با یکی از بچه های آنجا قبلا تلفنی صحبت کرده بودم. ناگهان همدیگر را دیدم و شروع کردیم به صحبت کردن. یک عالم سوال داشتم که ازش میپرسیدم. دیگر یک جاهایی فکر کردم بنده خدا دیگر حوصله اش سر رفت. گفتم: "آخرین سوالم این است که نشریه دارید؟" گفتند: "آری چهار پنج تایی هست." گفتم: "کدامشان الان اینجا هست؟" از یک سوراخ سمبه ای یک برگه کاغذ A3 درآوردند و دادند بهم. کاغذ را سه بار تا زدم تا اندازه جیبم شد. دوباره خیلی آرام و مرموز از دفتر بسیج آمدم بیرون. مستقیم سرم را انداختم پایین و از دانشگاه خارج شدم. حتی بیرون از دانشگاه هم نمیخواستم برگه را باز کنم بخوانم. رفتم تا بی آر تی. جلوترین ردیف نشستم. آن جا احساس کردم میتوانم کاغذ را باز کنم و بخوانم. شروع کردم به خواندن. ایستگاه به ایستگاه مسافرین بیشتری سوار اتوبوس میشدند. تا جایی که احساس کردم کسی دارد میآید کنار من بنشیند. سریع کاغذ را تا زدم و گذاشتم توی جیبم. ناگهان دیدم قیافه این کسی که کنارم نشسته خیلی آشناست. فهمیدم هم دانشگاهی مان است. برگشتم عقب دیدم سه چهار نفر از هم دانشگاهی هایمان هم هستند. بعد دیدم ایستگاه ایستگاه دانشگاه خودمان است.
باور نمیکنید نمیتوانم بگویم چقدر احساس شادی و راحتی میکردم. انگار از زندان آزاد شده باشم. آنجا بود که تازه معنی آن حرف اول را فهمیدم. تا وقتی جایی بودم که بیرون از من با من خیلی تفاوت داشت میترسیدم، احساس خفقان میکردم. همان که رسیدم ایستگاه دانشگاه خودمان از همان دور احساس راحتی داشتم...احساس آزادی.
شاید کم کم معنی آزادی ای که بچه های معترض میخواستند را هم میفهمیدم. چه کار میتوانیم بکنیم. هیچکس شبیه به دیگری نیست. بالاخره یک جایی با هم فرق میکنند. اگر بخواهیم درون همه را با بیرون شان یکی کنیم باید به هر آدمی در این دنیا یک دنیا بدهیم تا آزادی داشته باشد. میدانی من این وسط دوست دارم چه کار کنم؟ دوست دارم همان پسری را که هودی سفید پوشیده بود به نمایندگی از بقیه شان بنشانم پشت میز معامله. یک چایی برایش بریزم. البته نمیدانم چای میخورد یا نه. بچه های آنجا معمولا قهوه خورند. اسمش را بپرسم. از زندگی اش بپرسم. چه رشته ای میخواند سال چندم است. بپرسم با چه کسانی دوست است. بپرسم چه رویایی دارد. خودم را معرفی کنم. بگویم که خیلی دوست دارم با او دوست شوم ولی وقتی آمدم توی جمعشان یک احساس ناامنی و خفقانی داشتم. اگر او هم بهم اعتماد کند میگوید که من هم وقتی شما بسیجی ها را میبینم احساس ناامنی و خفقان میکنم. بهش بگویم که نمیتوانیم که تا آخر دنیا روی هم پنجول بکشیم. بیا یک معامله ای بکنیم. شکاکانه به من نگاه خواهد کرد. خواهم گفت که بیا معامله کنیم نه آزادی تو آزادی مرا از بین ببرد نه آزادی من آزادی تو را. بیا قول بدهیم همدیگر را تحمل کنیم. هر وقت هم به مشکل خوردیم بیایی بنشینیم و صحبت کنیم. این کار ها را بکنیم تا بعدش ببینیم به درد دوستی میخوریم یا نه. قبول؟
نگاهی از روی دودلی و ترس میکند. هنوز نتوانسته باورم کند. از این میترسم که هرچه رشته ام را با فریادی از بین ببرد. بگوید من هیچ وقت با تویی که بسیجی هستی نمیتوانم دوست باشم. البته امیدوار هم هستم که قبول کند و این دعواها را ختم به خیر کنیم. یعنی واقعا بعدش میتوانیم با هم دست بدهیم و برویم دنبال کارمان؟
پنجشنبه | ۱۱ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
وارد بسیج که شدم کمی یخم وا شد. راحت تر بودم آنجا. با یکی از بچه های آنجا قبلا تلفنی صحبت کرده بودم. ناگهان همدیگر را دیدم و شروع کردیم به صحبت کردن. یک عالم سوال داشتم که ازش میپرسیدم. دیگر یک جاهایی فکر کردم بنده خدا دیگر حوصله اش سر رفت. گفتم: "آخرین سوالم این است که نشریه دارید؟" گفتند: "آری چهار پنج تایی هست." گفتم: "کدامشان الان اینجا هست؟" از یک سوراخ سمبه ای یک برگه کاغذ A3 درآوردند و دادند بهم. کاغذ را سه بار تا زدم تا اندازه جیبم شد. دوباره خیلی آرام و مرموز از دفتر بسیج آمدم بیرون. مستقیم سرم را انداختم پایین و از دانشگاه خارج شدم. حتی بیرون از دانشگاه هم نمیخواستم برگه را باز کنم بخوانم. رفتم تا بی آر تی. جلوترین ردیف نشستم. آن جا احساس کردم میتوانم کاغذ را باز کنم و بخوانم. شروع کردم به خواندن. ایستگاه به ایستگاه مسافرین بیشتری سوار اتوبوس میشدند. تا جایی که احساس کردم کسی دارد میآید کنار من بنشیند. سریع کاغذ را تا زدم و گذاشتم توی جیبم. ناگهان دیدم قیافه این کسی که کنارم نشسته خیلی آشناست. فهمیدم هم دانشگاهی مان است. برگشتم عقب دیدم سه چهار نفر از هم دانشگاهی هایمان هم هستند. بعد دیدم ایستگاه ایستگاه دانشگاه خودمان است.
باور نمیکنید نمیتوانم بگویم چقدر احساس شادی و راحتی میکردم. انگار از زندان آزاد شده باشم. آنجا بود که تازه معنی آن حرف اول را فهمیدم. تا وقتی جایی بودم که بیرون از من با من خیلی تفاوت داشت میترسیدم، احساس خفقان میکردم. همان که رسیدم ایستگاه دانشگاه خودمان از همان دور احساس راحتی داشتم...احساس آزادی.
شاید کم کم معنی آزادی ای که بچه های معترض میخواستند را هم میفهمیدم. چه کار میتوانیم بکنیم. هیچکس شبیه به دیگری نیست. بالاخره یک جایی با هم فرق میکنند. اگر بخواهیم درون همه را با بیرون شان یکی کنیم باید به هر آدمی در این دنیا یک دنیا بدهیم تا آزادی داشته باشد. میدانی من این وسط دوست دارم چه کار کنم؟ دوست دارم همان پسری را که هودی سفید پوشیده بود به نمایندگی از بقیه شان بنشانم پشت میز معامله. یک چایی برایش بریزم. البته نمیدانم چای میخورد یا نه. بچه های آنجا معمولا قهوه خورند. اسمش را بپرسم. از زندگی اش بپرسم. چه رشته ای میخواند سال چندم است. بپرسم با چه کسانی دوست است. بپرسم چه رویایی دارد. خودم را معرفی کنم. بگویم که خیلی دوست دارم با او دوست شوم ولی وقتی آمدم توی جمعشان یک احساس ناامنی و خفقانی داشتم. اگر او هم بهم اعتماد کند میگوید که من هم وقتی شما بسیجی ها را میبینم احساس ناامنی و خفقان میکنم. بهش بگویم که نمیتوانیم که تا آخر دنیا روی هم پنجول بکشیم. بیا یک معامله ای بکنیم. شکاکانه به من نگاه خواهد کرد. خواهم گفت که بیا معامله کنیم نه آزادی تو آزادی مرا از بین ببرد نه آزادی من آزادی تو را. بیا قول بدهیم همدیگر را تحمل کنیم. هر وقت هم به مشکل خوردیم بیایی بنشینیم و صحبت کنیم. این کار ها را بکنیم تا بعدش ببینیم به درد دوستی میخوریم یا نه. قبول؟
نگاهی از روی دودلی و ترس میکند. هنوز نتوانسته باورم کند. از این میترسم که هرچه رشته ام را با فریادی از بین ببرد. بگوید من هیچ وقت با تویی که بسیجی هستی نمیتوانم دوست باشم. البته امیدوار هم هستم که قبول کند و این دعواها را ختم به خیر کنیم. یعنی واقعا بعدش میتوانیم با هم دست بدهیم و برویم دنبال کارمان؟
پنجشنبه | ۱۱ دی ۱۴۰۴ |
۱۹:۴۳
بازیجمعیت زیادی یک پسر موفرفری با هودی سفید را داشتند کتک میزدند. او فقط میتوانست یکی دو تا ضربه را رد کند، بقیه را میخورد. در لحظه سه چهار تا لگد و مشت بود که سمتش پرتاب میشد. به زور سر پا ایستاده بود. اسمش امیر بود. شنیدم از بچه های دانشکده فنی بود. همه داشتند داد میزدند.نگهش دارید. دانشجو نیست دانشجو نیست.
از همان دانشگاه شهید بهشتی با داستان هایش میخواستم مستقیم بروم دانشگاه تهران. توحید پیاده شدم. نزدیکترین کسی که میتوانست من را به دانشگاه تهران برساند یک موتوری بود که تیغ به دست دنبال قربانی میگشت. گفتم: چند؟گفت: "صد و پنجاه."گفتم: "برو بابا."گفت: "صد و بیست."راهم را کشیدم رفتم. داد زد: "صد."کلا قبول نکردم. یک موتوری دیگر گفت: "چقدر میدهی؟"گفتم: "نهایتا پنجاه."گفت: "باشد. هر چه کرمت بود بیشتر بده."هفتاد دادم و پیاده شدم. به هزار کلک خودم را کشیدم داخل دانشگاه. وقتی رفتم داخل دیدم اینجا خیلی با بهشتی فرق میکند. آنجا اکسیژن برای تنفس نبود، اینجا همه عمری دود خورده بودند. اینجا همه چیز واقعی تر و خشن تر بود. یعنی اگر در بهشتی دو بار دعوا میشد اینجا هر ۵ دقیقه دو نفر جرقه میزدند و همدیگر را لت و پار میکردند. تعداد هر دو طرف هم زیاد بود.
حراست اینجا خیلی ریلکس با بچه ها برخورد میکرد. یعنی اول میگفت دعوا نکنید بچه ها. بعد که بچه ها دعوا میکردند صبر میکردند که خودشان کوتاه بیایند تا دوباره آن ها بتوانند دیالوگ همیشگی شان را بگویند. "بچه ها دعوا نکنید."
بعد از تمام شدن ماجرا بود که خیلی آرام به گروه سه چهارتایی هر کدام از دو طرف سر میزدم. داشتند از اینکه چطوری همدیگر را زده بودند شاهنامه ای میساختند که خود رستم هم میخواست بازیگرش باشد.-داداش حال کردی چطوری جفت پا رفتم تو شکمش؟-آره حاجی بسیجی کثافت را خوب زدی.-داداش ای کاش وقتی بنر حاج قاسم را پاره کردند با چوب میزدم سرشان اغتشاش گر های بی شعور.
برایم سوال بود که این دانشجو های دو طرف مگر با هم همکلاس نیستند؟ هم دانشگاهی نیستند؟ مگر با هم سلف نمیروند؟ مگر همدیگر را در دانشگاه نمیبینند؟ پس چطور میتوانند الان همدیگر را به قصد کشت بزنند ولی بعدا بروند و در کنار هم زندگی کنند؟ این سوال را از بهشتی با خودم آورده بودم. از بسیجی های آنجا هم پرسیدم. حتی آن ها گفتند ما با بعضی از معترضین سلام علیک داریم. خیلی عجیب است که همکلاسی خودت را بزنی بعد با هم سر یک کلاس بنشینید. این سوال داشت پوچم میکرد.
اذان گفتند. لحظه ای همه سکوت کردند. دیگر نه شعار میدادند نه دعوا میکردند. آرامش حاکم شد. این وری ها سیگارهایشان را روشن کردند و در گروه های سه چهار نفری پراکنده شدند. آن وری ها هم رفتند نماز بخوانند. امیر تنها مانده بود. کلاه هودی اش را کشید روی سرش و هندزفری اش را چپاند توی گوشش. راهش را کشید و به سمت در ۱۶ آذر حرکت کرد.
از همان دانشگاه شهید بهشتی با داستان هایش میخواستم مستقیم بروم دانشگاه تهران. توحید پیاده شدم. نزدیکترین کسی که میتوانست من را به دانشگاه تهران برساند یک موتوری بود که تیغ به دست دنبال قربانی میگشت. گفتم: چند؟گفت: "صد و پنجاه."گفتم: "برو بابا."گفت: "صد و بیست."راهم را کشیدم رفتم. داد زد: "صد."کلا قبول نکردم. یک موتوری دیگر گفت: "چقدر میدهی؟"گفتم: "نهایتا پنجاه."گفت: "باشد. هر چه کرمت بود بیشتر بده."هفتاد دادم و پیاده شدم. به هزار کلک خودم را کشیدم داخل دانشگاه. وقتی رفتم داخل دیدم اینجا خیلی با بهشتی فرق میکند. آنجا اکسیژن برای تنفس نبود، اینجا همه عمری دود خورده بودند. اینجا همه چیز واقعی تر و خشن تر بود. یعنی اگر در بهشتی دو بار دعوا میشد اینجا هر ۵ دقیقه دو نفر جرقه میزدند و همدیگر را لت و پار میکردند. تعداد هر دو طرف هم زیاد بود.
حراست اینجا خیلی ریلکس با بچه ها برخورد میکرد. یعنی اول میگفت دعوا نکنید بچه ها. بعد که بچه ها دعوا میکردند صبر میکردند که خودشان کوتاه بیایند تا دوباره آن ها بتوانند دیالوگ همیشگی شان را بگویند. "بچه ها دعوا نکنید."
بعد از تمام شدن ماجرا بود که خیلی آرام به گروه سه چهارتایی هر کدام از دو طرف سر میزدم. داشتند از اینکه چطوری همدیگر را زده بودند شاهنامه ای میساختند که خود رستم هم میخواست بازیگرش باشد.-داداش حال کردی چطوری جفت پا رفتم تو شکمش؟-آره حاجی بسیجی کثافت را خوب زدی.-داداش ای کاش وقتی بنر حاج قاسم را پاره کردند با چوب میزدم سرشان اغتشاش گر های بی شعور.
برایم سوال بود که این دانشجو های دو طرف مگر با هم همکلاس نیستند؟ هم دانشگاهی نیستند؟ مگر با هم سلف نمیروند؟ مگر همدیگر را در دانشگاه نمیبینند؟ پس چطور میتوانند الان همدیگر را به قصد کشت بزنند ولی بعدا بروند و در کنار هم زندگی کنند؟ این سوال را از بهشتی با خودم آورده بودم. از بسیجی های آنجا هم پرسیدم. حتی آن ها گفتند ما با بعضی از معترضین سلام علیک داریم. خیلی عجیب است که همکلاسی خودت را بزنی بعد با هم سر یک کلاس بنشینید. این سوال داشت پوچم میکرد.
اذان گفتند. لحظه ای همه سکوت کردند. دیگر نه شعار میدادند نه دعوا میکردند. آرامش حاکم شد. این وری ها سیگارهایشان را روشن کردند و در گروه های سه چهار نفری پراکنده شدند. آن وری ها هم رفتند نماز بخوانند. امیر تنها مانده بود. کلاه هودی اش را کشید روی سرش و هندزفری اش را چپاند توی گوشش. راهش را کشید و به سمت در ۱۶ آذر حرکت کرد.
۱۴:۴۲
شب که برگشتم خوابگاه مُردم. وسط صحبت با تلفن خوابم برده بود. ساعت ۱۱ بیدار شدم. آن سوال هنوز داشت اذیتم میکرد. زنگ زدم به علی، یکی از بچه های دانشگاه تهران. بسیجی اهل قلم و نشریه بود. سوالم را پرسیدم. او هم مرا سر در گم تر کرد. گفت: "اتفاقا خیلی اتفاق میافتد که ما همکلاسی های خودمان را بزنیم. آن روز به یکی شان که ورودی جدید بود گفتم که فلانی کتک خوردی یا نه؟ او هم با نگاه مظلومی گفت که آری خوردم. خیلی هم بد میزدید. ازش عذرخواهی کردم. یا... مبین را میشناسی؟ همانی که چشم هایش را سرمه کشیده بود. همانی که با روز دانشجو با سعید جلیلی سر شاخ شد؟ یک بار در همین اعتراضات بود که ساعتش را شکستیم. همگی مان رفتیم و عذرخواهی کردیم. خیلی مسئله عادی است."
دیگر داشتم روانی میشدم. یا این بچه ها با هم دشمنند یا دوستند. اگر دشمن باشند باید به قصد کشت همدیگر را بزنند. باید نفرت داشته باشند از هم. باید جواب سلام هم را ندهند. باید از هر فرصتی برای ضربه زدن به هم استفاده کنند. حتی قبل از آن اگر دشمنند باید هر کدام یک جور به دنیا نگاه کنند. اینجا الان بیشتر از اینکه مشخص شود هر کسی چطور به دنیا نگاه میکند بیشتر نفرت و عصبانیت دو گروه نسبت به همدیگر دیده میشود. وقتی اینها الان به هم فحش ناموسی میدهند، الان هم را میزنند، الان نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند ولی بعدا با هم کافه میروند، بعدا با هم سر یک کلاس مینشینند، جزوه رد و بدل میکنند، سلام علیک دارند. اینها دشمنند یا دوست؟ یا شاید دوست هایی هستند که دارند دشمن بازی میکنند.
یادم میآید وقتی کلاس سوم چهارم بودم با دوستانمان دو گروه میشدیم و در حیاط مدرسه آنقدر همدیگر را میزدیم تا ناظم میآمد و لش مان را از وسط حیاط جمع میکرد. بعد میبردمان دفتر و نفری یک چک آبدار میزد توی گوش مان. می گفت: "شما دوست نیستید؟ شما همکلاسی نيستيد؟ چرا دعوا میکنید؟" بعد آنجا بود که با لپ های قرمز میگفتیم که آقا داشتیم بازی میکردیم.
ناظم میگفت: "آخر احمق ها این چه بازی است که دارید میکنید؟ چرا طوری بازی میکنید که همه فکر میکنند دارید واقعا همدیگر را میکشید؟" بعدش بهمان میگفت که سریع روی همدیگر را ببوسید و بروید کلاس. جای سختش همینجا بود. صورت های کثیف و عرقی همدیگر را به هزار زحمت و بالا آوردن میبوسیدیم و میرفتیم سر کلاس. یکی دو روز هم با هم صحبت نمیکردیم. چون مثلا دعوا کرده بودیم. حالا شانس مان میگرفت و کسی از کلاس بغلی به دوست مان چیزی میگفت. میگرفتیم پاره اش میکردیم.
واقعا داستان همه ما هم همین است؟ آن حراستی های دانشگاه تهران را یادتان هست؟ یکی شان خیلی خوب گفت. به بچه های معترضی که دورش جمع شده بودند گفت: "بچه ها این کارها برای سن شما خوب است ولی توجه داشته باشید که ۹۰ درصد بچه هایی که زمان دانشجویی ما شلوغ کاری میکردند الان رفتند دنبال زندگی خودشان. الان دیگر هیچ کاری هم به کسی ندارند."
انگار حراستی زودتر از ما بو برده بود که این کار های ما خیلی اش بازی است. شاید بپرسید من کجای داستان بودم؟ من که داشتم داستان این بازی را مینوشتم کجا بودم؟ هنوز خودم هم نمیدانم.
جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
دیگر داشتم روانی میشدم. یا این بچه ها با هم دشمنند یا دوستند. اگر دشمن باشند باید به قصد کشت همدیگر را بزنند. باید نفرت داشته باشند از هم. باید جواب سلام هم را ندهند. باید از هر فرصتی برای ضربه زدن به هم استفاده کنند. حتی قبل از آن اگر دشمنند باید هر کدام یک جور به دنیا نگاه کنند. اینجا الان بیشتر از اینکه مشخص شود هر کسی چطور به دنیا نگاه میکند بیشتر نفرت و عصبانیت دو گروه نسبت به همدیگر دیده میشود. وقتی اینها الان به هم فحش ناموسی میدهند، الان هم را میزنند، الان نمیتوانند همدیگر را تحمل کنند ولی بعدا با هم کافه میروند، بعدا با هم سر یک کلاس مینشینند، جزوه رد و بدل میکنند، سلام علیک دارند. اینها دشمنند یا دوست؟ یا شاید دوست هایی هستند که دارند دشمن بازی میکنند.
یادم میآید وقتی کلاس سوم چهارم بودم با دوستانمان دو گروه میشدیم و در حیاط مدرسه آنقدر همدیگر را میزدیم تا ناظم میآمد و لش مان را از وسط حیاط جمع میکرد. بعد میبردمان دفتر و نفری یک چک آبدار میزد توی گوش مان. می گفت: "شما دوست نیستید؟ شما همکلاسی نيستيد؟ چرا دعوا میکنید؟" بعد آنجا بود که با لپ های قرمز میگفتیم که آقا داشتیم بازی میکردیم.
ناظم میگفت: "آخر احمق ها این چه بازی است که دارید میکنید؟ چرا طوری بازی میکنید که همه فکر میکنند دارید واقعا همدیگر را میکشید؟" بعدش بهمان میگفت که سریع روی همدیگر را ببوسید و بروید کلاس. جای سختش همینجا بود. صورت های کثیف و عرقی همدیگر را به هزار زحمت و بالا آوردن میبوسیدیم و میرفتیم سر کلاس. یکی دو روز هم با هم صحبت نمیکردیم. چون مثلا دعوا کرده بودیم. حالا شانس مان میگرفت و کسی از کلاس بغلی به دوست مان چیزی میگفت. میگرفتیم پاره اش میکردیم.
واقعا داستان همه ما هم همین است؟ آن حراستی های دانشگاه تهران را یادتان هست؟ یکی شان خیلی خوب گفت. به بچه های معترضی که دورش جمع شده بودند گفت: "بچه ها این کارها برای سن شما خوب است ولی توجه داشته باشید که ۹۰ درصد بچه هایی که زمان دانشجویی ما شلوغ کاری میکردند الان رفتند دنبال زندگی خودشان. الان دیگر هیچ کاری هم به کسی ندارند."
انگار حراستی زودتر از ما بو برده بود که این کار های ما خیلی اش بازی است. شاید بپرسید من کجای داستان بودم؟ من که داشتم داستان این بازی را مینوشتم کجا بودم؟ هنوز خودم هم نمیدانم.
جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ |
۱۴:۴۳
🤍 ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم...
اما اگر از من درباره آنکه عکس رخ یار در پیاله دیده بپرسند آنان را به خیابان های پر تب و تاب میبرم، به میدان آزادی سال ۸۸، به میدان سعدی سال ۹۸، به امینی بیات سال ۱۴۰۱، به این شب ها؛ شب های برادرکشی.
آنان را مینشانم کنار نوجوان بسیجی که هنوز مو به صورت ندارد..."هنوز صورت عشق را به سینه نفشرده است!"... بسیجی آن لحظه ای که زمین خورده، دورش شلوغ شده و دارد محاصره اش کامل میشود، زیر لب "و ان یکاد" میخواند، چهار قل، ناد علی و تند تند به جانب شرق فوت میکند... او ابدا برای خودش، برای هیاهوی دورش و برای بی شمار تیزی که نیش بر پیکر نحیفش میزنند دعا نمیکند. او در آن بین دارد برای سلامتی امام نذر و نیاز میکند و آخرین فکرش قبل از اینکه چشمش تیره و تار شود این است؛ کاش امشب قلب امام درد نگیرد...
راستی سید ما ملتِ سالها مست از عکس رخ یارانمان در پیاله ها نیستیم؟!
فطرس
جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
اما اگر از من درباره آنکه عکس رخ یار در پیاله دیده بپرسند آنان را به خیابان های پر تب و تاب میبرم، به میدان آزادی سال ۸۸، به میدان سعدی سال ۹۸، به امینی بیات سال ۱۴۰۱، به این شب ها؛ شب های برادرکشی.
آنان را مینشانم کنار نوجوان بسیجی که هنوز مو به صورت ندارد..."هنوز صورت عشق را به سینه نفشرده است!"... بسیجی آن لحظه ای که زمین خورده، دورش شلوغ شده و دارد محاصره اش کامل میشود، زیر لب "و ان یکاد" میخواند، چهار قل، ناد علی و تند تند به جانب شرق فوت میکند... او ابدا برای خودش، برای هیاهوی دورش و برای بی شمار تیزی که نیش بر پیکر نحیفش میزنند دعا نمیکند. او در آن بین دارد برای سلامتی امام نذر و نیاز میکند و آخرین فکرش قبل از اینکه چشمش تیره و تار شود این است؛ کاش امشب قلب امام درد نگیرد...
راستی سید ما ملتِ سالها مست از عکس رخ یارانمان در پیاله ها نیستیم؟!
جمعه | ۱۲ دی ۱۴۰۴ |
۱۸:۳۲
پرچم
حسن نوشت؛ تهران قیامت شده. همین مسیرمان را از دانشگاه شهید بهشتی به خیابان ۱۶ آذر تغییر داد. نمازش را که خواند ترکش روی موتور علی نشستم. هنوز به اتوبان نرسیده علی زنگ زد که صبر کنید من هم می آیم. از قضا او هم دلش برای فحش و لگد تنگ شده بود. حسن «فاستبقوا الخیرات» را در ذهن زمزمه میکرد و میان ماشینها گاز میداد. لباس شخصیها و لباس رزمیها دور میدان را گرفته بودند و چشم میچرخاندند. اما نه سطل آشغالی آتش گرفته بود نه از لباسی خون میچکید.
مرگ بر دیکتاتور یا حیدر حیدر دقیق یادم نیست. پشت میلههای دانشگاه همفکری می کردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمیکند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم بچه های دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیریها کرده بودند. معترضین شعار میدادند و بسیجیها جواب، اما نه آنها درد وطن داشتند نه اینها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینههایی که در طول ترم داشتند خالی میکردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان میدادند که کاری به کار اینها ندارند.
میان جمعیت پسرها زد و خورد میکردند. دخترهای چادری هم مثل پرچمهایی که دست داشتند، فریاد حمایت بلند کرده بودند. به اتفاقاتی که میافتاد فکر میکردم که صدای جیغ و فریاد بلند شد. اول منتظر سرخی خون روی لباس یا زمین بودم، اما سرخی پرچم را میان آسمان دیدم. دو بسیجی از ساختمان دانشکده بالا رفته بودند و درست پشت سر معترضین و رو به روی بسیجیها پرچم ایران را بلند کردند. از خود بیخود شدم و خون در رگهایم گفت لبخند بزن. اصلا مگر میشود جایی پرچم ایران بالا برود و کسی خوشحال نشود، حتی همین هایی هم که الان مقابل این پرچم ایستادهاند. حال اما میان اهل خانه دعوا شده بود. اگر گوش شنوایی پیدا میکردم فریاد میزدم که بیکفایتی بعضی را بهانه چار طاق باز کردن در خانه نکنید.
دعوا را از دانشکده پزشکی به سیاسی کشاندند. هر طور که بود درست یا غلط این بار هم بسیجیها خودشان را خرج کردند تا حداقل شعارها از کف دانشگاه به کف خیابان نریزد. خورشید که رنگ باخت همه از رمق افتاده بودند. صدای اذان پخش شد سکوت شروع کرد به صحبت کردن. بسیجیها مهرهای تربت را وسط دانشگاه پخش کردند و روی زمین سفت و سرد به نماز ایستادن. هر چقدر جلوی ظلم سرشان بلند است و فریاد میزنند، در پیشگاه معبود سر در گریبان فرو میبرند. و زیر لب طلب شهادت میکنند. غائله تمام شد و در راه برگشت به دانشگاه بغضی داشت خفهام می کرد. بغضی که از ۱۳ دی ۹۸ شروع شده بود و امروز زیر پای چند دختر و پسر جوان ترکید.
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
حسن نوشت؛ تهران قیامت شده. همین مسیرمان را از دانشگاه شهید بهشتی به خیابان ۱۶ آذر تغییر داد. نمازش را که خواند ترکش روی موتور علی نشستم. هنوز به اتوبان نرسیده علی زنگ زد که صبر کنید من هم می آیم. از قضا او هم دلش برای فحش و لگد تنگ شده بود. حسن «فاستبقوا الخیرات» را در ذهن زمزمه میکرد و میان ماشینها گاز میداد. لباس شخصیها و لباس رزمیها دور میدان را گرفته بودند و چشم میچرخاندند. اما نه سطل آشغالی آتش گرفته بود نه از لباسی خون میچکید.
مرگ بر دیکتاتور یا حیدر حیدر دقیق یادم نیست. پشت میلههای دانشگاه همفکری می کردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمیکند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم بچه های دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیریها کرده بودند. معترضین شعار میدادند و بسیجیها جواب، اما نه آنها درد وطن داشتند نه اینها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینههایی که در طول ترم داشتند خالی میکردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان میدادند که کاری به کار اینها ندارند.
میان جمعیت پسرها زد و خورد میکردند. دخترهای چادری هم مثل پرچمهایی که دست داشتند، فریاد حمایت بلند کرده بودند. به اتفاقاتی که میافتاد فکر میکردم که صدای جیغ و فریاد بلند شد. اول منتظر سرخی خون روی لباس یا زمین بودم، اما سرخی پرچم را میان آسمان دیدم. دو بسیجی از ساختمان دانشکده بالا رفته بودند و درست پشت سر معترضین و رو به روی بسیجیها پرچم ایران را بلند کردند. از خود بیخود شدم و خون در رگهایم گفت لبخند بزن. اصلا مگر میشود جایی پرچم ایران بالا برود و کسی خوشحال نشود، حتی همین هایی هم که الان مقابل این پرچم ایستادهاند. حال اما میان اهل خانه دعوا شده بود. اگر گوش شنوایی پیدا میکردم فریاد میزدم که بیکفایتی بعضی را بهانه چار طاق باز کردن در خانه نکنید.
دعوا را از دانشکده پزشکی به سیاسی کشاندند. هر طور که بود درست یا غلط این بار هم بسیجیها خودشان را خرج کردند تا حداقل شعارها از کف دانشگاه به کف خیابان نریزد. خورشید که رنگ باخت همه از رمق افتاده بودند. صدای اذان پخش شد سکوت شروع کرد به صحبت کردن. بسیجیها مهرهای تربت را وسط دانشگاه پخش کردند و روی زمین سفت و سرد به نماز ایستادن. هر چقدر جلوی ظلم سرشان بلند است و فریاد میزنند، در پیشگاه معبود سر در گریبان فرو میبرند. و زیر لب طلب شهادت میکنند. غائله تمام شد و در راه برگشت به دانشگاه بغضی داشت خفهام می کرد. بغضی که از ۱۳ دی ۹۸ شروع شده بود و امروز زیر پای چند دختر و پسر جوان ترکید.
شنبه | ۱۳ دی ۱۴۰۴ |
۱۲:۱۹
سرمای دانشگاه
محسن مهر ماهی بود. متولد ۱۳۳۶ در تهران. خانواده اش متمول بودند و بی نیاز. محسن در نعمت بزرگ شد. از همان بچگی معلوم بود که کسی میشود برای خودش. بیست های دبیرستان را که گرفت ، کوله بار را بست برای رفتن به آمریکا. کارشناسی و کارشناسی ارشد را در رشته فیزیک مکانیک گذراند. اواخر سال 1359 ، اسم شخصی در ایران به گوشش خورد. آیت الله خمینی (ره). میگفتند انقلاب کرده علیه نظام طاغوتی محمدرضا شاه. عزمش جزم شد برای بازگشتن به خاک خودش. درسش را اما رها نکرد. اینبار در ایران، رشته جامعه شناسی و دانشگاه ملی ایران. روز به روز امام بیشتر او را جذب میکرد. شده بود از مریدان امام.
اولین بهار انقلاب اسلامی شروع شده بود اما در دانشگاه ها هنوز سرمای قبل از انقلاب احساس میشد. دانشگاه ها شده بودند مرکز گروهک های ضد انقلاب. از مارکسیست ها تا لیبرالیست ها. سی ام فروردین بود که امام دستور انقلاب فرهنگی را در جمع دانشجویان اعلام کرد. محسن هم دیگر نمیتوانست در دانشگاهی بماند که در آن از اساتیدش تا برخی دانشجو هایش بوی شرق و غرب میدادند.
محسن مهر ماهی بود. متولد ۱۳۳۶ در تهران. خانواده اش متمول بودند و بی نیاز. محسن در نعمت بزرگ شد. از همان بچگی معلوم بود که کسی میشود برای خودش. بیست های دبیرستان را که گرفت ، کوله بار را بست برای رفتن به آمریکا. کارشناسی و کارشناسی ارشد را در رشته فیزیک مکانیک گذراند. اواخر سال 1359 ، اسم شخصی در ایران به گوشش خورد. آیت الله خمینی (ره). میگفتند انقلاب کرده علیه نظام طاغوتی محمدرضا شاه. عزمش جزم شد برای بازگشتن به خاک خودش. درسش را اما رها نکرد. اینبار در ایران، رشته جامعه شناسی و دانشگاه ملی ایران. روز به روز امام بیشتر او را جذب میکرد. شده بود از مریدان امام.
اولین بهار انقلاب اسلامی شروع شده بود اما در دانشگاه ها هنوز سرمای قبل از انقلاب احساس میشد. دانشگاه ها شده بودند مرکز گروهک های ضد انقلاب. از مارکسیست ها تا لیبرالیست ها. سی ام فروردین بود که امام دستور انقلاب فرهنگی را در جمع دانشجویان اعلام کرد. محسن هم دیگر نمیتوانست در دانشگاهی بماند که در آن از اساتیدش تا برخی دانشجو هایش بوی شرق و غرب میدادند.
۱۰:۱۷
چهل و پنج سال از آن روز ها میگذرد. سه سال بعد از انقلاب فرهنگی، دوباره دانشگاه ها باز شدند. دانشگاه محسن هم اسمش شد شهید بهشتی. قدم گذاشته بودم در جایی که قبلاً محسن گذاشته بود.در دانشگاه شهید بهشتی. دوباره میشد سرمای دانشگاه را احساس کرد. بوی غرب را هم. کتاب اموال و مالکیت کاتوزیان را طوری دستم گرفتم که در گیت ورودی دانشگاه اذیتمان نکنند. قرار من و علی این شد که اگر پرسیدند اینجا چه کار دارید، بگوییم کلاس داریم با استاد علیزاده. سراشیبی دانشگاه را گز کردیم سمت سلف. از سرمای هوا به خودم میپیچیدم که علی گفت: "شالت رو سفت کن." نه برای سرما، بلکه برای جمعیتی که رو به رویمان بودند. برخی از دانشجو های شهید بهشتی فراخوان تجمع داده بودند. ما هم رفته بودیم برای آرام کردن اوضاع. نزدیک تر که شدیم، علی زیر لب زمزمه میکرد : " اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله" من هم شروع کردم به خواندن. صدای جیغ و کف دختر و پسر در هم پیچیده بود. تجمع کرده بودند برای گرانی های اخیر اما انگار دردشان ، درد گرانی نبود. درد آنها مردم نبود. از شعارها و توهین هایی که به آقا میکردند میشد حدس زد. من و علی از هم دور شدیم. انگشترم را از دستم در آوردم و رفتم در میان جمعیت. بسیجی های دانشگاه شهید بهشتی هم رو به رویشان ایستادند. جمعیت اینطرفی ها اما میچربید. جمعیت بسیجی ها که نزدیک تر شدند ، فحش ها و اهانت ها هم بیشتر شد. بسیجی ها هم شروع کردند به شعار دادن. ضعف محتوایی را میشد در شعار هایشان جدید. اینطرفی ها مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر ... میگفتند، آنطرفی ها حیدر حیدر. تکیه دادم به درختی که دقیقا بین دو گروه بود. حراست دانشگاه هم ایستاده بود بین دو گروه. هر چند دقیقه یکبار، دو گروه به هم نزدیک میشدند و میخواست دعوا بالا بگیرد که حراست به سختی اینها را از هم دور میکرد.
همینطور که چپ ها را دید میزدم، پسری با شلوار زاپ دار و ماسک روی صورت امد سمت من. آمده شدم برای برخورد که رو کرد سمت رفیقش انگار : " به مولا اینا هیچ .... نیستن. این حراست .... همش سمت اوناس. بزارن میرم همشونو ..... به مولا." نمیدانم منظورش از مولا چه کسی بود اما تناسبی میان سه نقطه ها با مولایی که امیر المومنین (ع) باشد، پیدا نکردم. یکی از دختر های سمت چپی که خیلی هم جوش آورده بود ، رو کرد به سمت یکی از حراست ها: "این صفایی .... دیشب چنتا از بچه ها رو زده. .... کنید این .... رو." جمعیت خیز برداشت سمت یکی از حراست ها. از داخل جمعیت پوست موزی رفت سمت راستی ها. خیز برداشتند که زد و خورد صورت بگیرد که چند نفر دیگر از نیرو های حراست ریختند وسط و فاصله را بیشتر کردند. در همین بین یکی از حراست ها که فکر کنم آقای صفایی هم بود خیز برداشت تا جواب کسی را که توهین ناموسی کرده بود را بدهد. چند نفری رفتیم جلو و دستش را گرفتیم که مبادا خودش شر به پا کند. در همین بین یک چپی به یک راستی گفت: " به خدا ... ."_ تو اول ماسکت رو دربیار ببینم کی هستی اصلا. بعدش حالا با هم راه میایم... .از جوابش خنده ام گرفت. یارو هم قلاف کرد و برگشت داخل جمعیت چپی ها.
کم کم اوضاع آرام شد و همه رفتند. الحمد الله زد و خوردی رخ نداد اما در این بین باز هم آقا بیشترین ضربه را خورد.
دو روز از تجمع دانشگاه شهید بهشتی میگذرد. محسن همان چهل و پنج سال پیش شهید شد. در عملیات آزادسازی خرمشهر اما من دو روز پیش دیدمش. دیدم که دیگر نمیتوانست در این دانشگاه بماند. در دانشگاهی که بوی غرب میدهد. در میان دانشجو هایی از کار سیاسی ، فحش دادنش را دیکته کرده بودند. محسن نوروزی دو روز پیش شهید شد. توسط برخی از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی ... .
پ.ن: اسامی فرضی هستند.
یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
همینطور که چپ ها را دید میزدم، پسری با شلوار زاپ دار و ماسک روی صورت امد سمت من. آمده شدم برای برخورد که رو کرد سمت رفیقش انگار : " به مولا اینا هیچ .... نیستن. این حراست .... همش سمت اوناس. بزارن میرم همشونو ..... به مولا." نمیدانم منظورش از مولا چه کسی بود اما تناسبی میان سه نقطه ها با مولایی که امیر المومنین (ع) باشد، پیدا نکردم. یکی از دختر های سمت چپی که خیلی هم جوش آورده بود ، رو کرد به سمت یکی از حراست ها: "این صفایی .... دیشب چنتا از بچه ها رو زده. .... کنید این .... رو." جمعیت خیز برداشت سمت یکی از حراست ها. از داخل جمعیت پوست موزی رفت سمت راستی ها. خیز برداشتند که زد و خورد صورت بگیرد که چند نفر دیگر از نیرو های حراست ریختند وسط و فاصله را بیشتر کردند. در همین بین یکی از حراست ها که فکر کنم آقای صفایی هم بود خیز برداشت تا جواب کسی را که توهین ناموسی کرده بود را بدهد. چند نفری رفتیم جلو و دستش را گرفتیم که مبادا خودش شر به پا کند. در همین بین یک چپی به یک راستی گفت: " به خدا ... ."_ تو اول ماسکت رو دربیار ببینم کی هستی اصلا. بعدش حالا با هم راه میایم... .از جوابش خنده ام گرفت. یارو هم قلاف کرد و برگشت داخل جمعیت چپی ها.
کم کم اوضاع آرام شد و همه رفتند. الحمد الله زد و خوردی رخ نداد اما در این بین باز هم آقا بیشترین ضربه را خورد.
دو روز از تجمع دانشگاه شهید بهشتی میگذرد. محسن همان چهل و پنج سال پیش شهید شد. در عملیات آزادسازی خرمشهر اما من دو روز پیش دیدمش. دیدم که دیگر نمیتوانست در این دانشگاه بماند. در دانشگاهی که بوی غرب میدهد. در میان دانشجو هایی از کار سیاسی ، فحش دادنش را دیکته کرده بودند. محسن نوروزی دو روز پیش شهید شد. توسط برخی از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی ... .
پ.ن: اسامی فرضی هستند.
یکشنبه | ۱۴ دی ۱۴۰۴ |
۱۰:۱۸
زره پوشنمیدانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من هم عصر شده بود با دهه ۸۰ انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کم کم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ میداد. با دوران پختگی صدای سید حسن نصرالله. روز های تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون.با روی بورس آمدن S313 بجای شلوار شیش جیب. با آن زمان ها که دیگر نوار و vhs ور افتاده بود و خانه ما همیشه پر بود از سی دی؛ گلچین سخنرانی دکتر رفیعی؛ محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و...آن روز ها که هنوز گاهی خورشید به شهر های دور و نزدیک سر میزد و داستان میساخت از آن شهرها؛ داستان قم، داستان کردستان، همان روز ها که امیرخانی تازه داستان سیستان را نوشته بود، داستان سیستان؛ روایت بازدید رهبر از سیستان...روز های بلوغ انقلاب، روز های شعار "وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد"، "ما عاشق مبارزه با صهیونیستیم"، "شهید گمنام سلام..."، روز های نسل جنگ ندیده و امام ندیده و انقلاب ندیده، روز های نسل ندیده عاشق شده ها!روز های میانسالیِ آن چهره سبزه و آفتاب سوختهی کرمانی!پدرم میگفت حاج قاسم کابوسشان شده. هرچه میزنند به کاهدون میخورد.حاج قاسم برای من یک اسطوره بود شانه به شانهی شاهنامه اینها. کسی که یک تنه جلوی داعش می ایستد، با کت و شلوار محور آزاد میکند و پیام میدهد: خدا به دادتان برسد اگر لباس جنگ بپوشم!حاج قاسم نامیرا بود، به تعداد موهای سرم یادم هست که خبر شایعه شهادتش را در کودکی میشنیدیم و با بچه های مدرسه غش میکردیم از خنده... بازم سر کارشان گذاشته اند، بدبخت ها! مگر اصلا زورشان میرسد که حاج قاسم را بزنند؟!حاج قاسم برایم مثل سایه بود، چندان چیزی از او نمیدانستم... شب ها با ذوق مینشستم پای صحبت های علی آقا فامیلمان که پاسدار بود. طوری تعریف میکرد که انگار دست راست سردار است؛"باید میدیدش بچه ها، حاجی چنان آمرلی رو از محاصره درآورد که کف همهشون بریده بود...میگن ابوبکرالبغدادی تو یه سخنرانیش برا سرش جایزه گذاشته، بعدا حاجی پیام داده که من خودم توی اون مجلس سخنرانی نشسته بودم...چشم خدا بهش[اصطلاح لری] مرده... مرد..."قوی تر از حاج قاسم نبود، این را مطمئن بودم. انقدر که وقتی میوه نمیخوردم عمویم میگفت: "بخور که مثل حاج قاسم قوی بشی" و من همان شب خواب میدیدم که قوی شده ام. آنقدر قوی که دارم کنار حاج قاسم میجنگم...بچه که بودم هیچوقت از داعش نترسیدم، چون مطمئن بودم که حاج قاسم از همهشان قوی تر است و کمتر از سه ماه دیگر پایان داعش را اعلام میکند.بچه که بودم فکر میکردم زندگی خیلی آسان است، نگو حاج قاسم آسانش کرده بود...وقتی آن صبح سرد با صدای مادرم بیدار شدم؛ سبحان! حاج قاسم و مهندس المهدی(آن ساعات اول همه اسم ابومهدی را اینطور میگفتند) رو شهید کردن!اولین چیزی که ناخودآگاه و چند بار تکرار کردم همین بود؛ "دروغه... دروغه... به خدا شایعست..."امکان نداشت زورشان به حاج قاسم برسد... اصلا مگر مرد نامیرای مقاومت زمین میخورد... باور نکردم.هنوز هم باور نمیکنم! اگر او را کشتند پس چرا هنوز انقدر میترسند؟ چرا هنوز صدر افتخاراتشان زدنِ اوست و هربار دهان نجسشان را باز میکنند از او اسم میبرند؟اگر او رفته چه کسی معبر ها را باز میکند؟ چه کسی موشک ها را به حزب الله میرساند؟ چه کسی پژاک و کومله را جزغاله میکند؟او هنوز فرماندهی همهی نیروهای قدس است، از تهران تا ونزوئلا، زیر گوش شیطان بزرگ و هنوز همهشان، از ترامپ تا خلبانِ آن بالگرد، شب ها با قرص اعصاب میخوابند، زیر بالشتشان اسلحه میگذارند، درب اتاق را دو قفله میکنند و تا چشم میبندند چشمانی را میبینند که خیره به آنهاست، چشم هایی که حریف میطلبند، این قمار هنوز تمام نشده!
دوشنبه | ۱۵ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
دوشنبه | ۱۵ دی ۱۴۰۴ |
۱۰:۴۹
مارکس بسیجی
زمان مرگ آدم، همه آرزو هایش جلوی چشمانش میآید؛ مخصوصا اگر حوالی ۵۰ سالش باشد. نه ۳۰ سالش است نه ۸۰ سالش. فکر میکند که چون از جوانی و خطراتش گذشته و نمرده میتواند در یک جاده صاف و بی خطر مستقیم تا ۸۰ سالگی برود. بدی داستان آنجایی است که عزرائیل یقه ت را در این سن که فکر میکنی هنوز وقت داری میگیرد و میکشد و میبرد آن دنیا برای حساب و کتاب.
مردم اعتراض دارند اما نمیتوانند حسابشان را با اغتشاش گر و مزدور جدا کنند. همانطور که جمهوری اسلامی نمیتواند حسابش را از مدیران فاسد جدا کند. هر دو مظلوماند: هم جمهور هم اسلام. مردم اعتراض کنند مدیر فاسد برچسب اغتشاش گر بهشان میزند و اگر مسئول خادم جمهوری اسلامی صحبت کند، آن اغتشاش گر، انگ خائن و مفت خور بهش میچسباند. بعد آن فاسد و این اغتشاش گر میروند و با هم آن پُشت مُشت ها مینشینند دلار های غنیمتی شان را میشمارند و به ریش ما میخندند.
ولی آخر نمیشود. نمیشود خندید و فیلم کمدی و کارگردانی کار نباشد. نمیشود تصور کرد مدیر فاسد و اغتشاش گر در سوپرمارکت سر محل با هم آشنا شده اند و کمی که از گرانی و تورم صحبت کرده اند اغتشاش گر فهمیده که آقا، مدیر فاسد است و مدیر فاسد فهمیده ایشان اغتشاش گر است. حتما دشمنی، آمریکایی، چیزی، نشسته و این دو را سر میز یک مهمانی در یکی از برج های شمال تهران با هم آشنا کرده یا حتی آشنایشان نکرده ولی هر دو را جوری چیده که کاری را که او میخواهد انجام بدهند.
حالا ما چه میکنیم؟ مردم یک گوشه افسرده، مسئول خادم نگران که چه میشود؟ ولی یکی نیست که دست مسئول خادم را با مردم در دست هم بگذارد. دقیقا آن روزی که زیر جنازه سردار رفتند، دقیقا روزی که زیر جنازه شهید جمهور رفتند. نه مردم و نه مسئول خادم، بسیج نمیشوند.
بسیجی یعنی اویی که جلودار است، اویی که قائم است؛ مثل حاج قاسم. اویی که فرصت را از دست نمیدهد، حتی تهدید را تبدیل به فرصت میکند، ولی بسیجی الان نشسته. فعلا به جمع بندی نرسیده که باید چه کار کند. وفاق شکن باشد یا صبور و ساکت؟ یقه مسئول را بگیرد یا حفظ نظام کند؟ با جامعه صحبت کند یا سرکوب؟ وسط میدان باشد یا در ساحت نظر و فکر؟ مشاور باشد یا مدیر؟ یا شاید فکر میکند که این هم میگذرد و او باید به آینده فکر کند؟ شاید نمیداند هر آینده ای از همین الان میگذرد و آینده میشود! شاید نمیداند باید بلند شود و دست مردم و مسئول خادم را به هم گره بزند! شاید نمیداند که دشمن اصلی یک بسیجی الان خود خود آمریکا است! شاید بسیجی شده ۵۰ ساله ای که خیلی آرزو ها دارد و منتظر است آن ها را محقق کند ولی ممکن است هرگز به آن نرسد! شاید نمیداند که باید الان تصمیم بگیرد!
مارکس یک زمانی وقتی دید کارگرها حرکتی نمیکنند بهشان گفت: "کارگران متحد شوید شما چیزی برای از دست دادن ندارید جز زنجیر هایتان" شاید اگر الان زنده بود و ما را میدید میگفت: "بسیجی ها شما حتی زنجیر هایتان را هم آمریکا به دست مسئولین فاسد فروخته است و به جیب اغتشاش گران ریخته است؛ حالا میخواهید متحد شوید یا نشوید."
چهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
زمان مرگ آدم، همه آرزو هایش جلوی چشمانش میآید؛ مخصوصا اگر حوالی ۵۰ سالش باشد. نه ۳۰ سالش است نه ۸۰ سالش. فکر میکند که چون از جوانی و خطراتش گذشته و نمرده میتواند در یک جاده صاف و بی خطر مستقیم تا ۸۰ سالگی برود. بدی داستان آنجایی است که عزرائیل یقه ت را در این سن که فکر میکنی هنوز وقت داری میگیرد و میکشد و میبرد آن دنیا برای حساب و کتاب.
مردم اعتراض دارند اما نمیتوانند حسابشان را با اغتشاش گر و مزدور جدا کنند. همانطور که جمهوری اسلامی نمیتواند حسابش را از مدیران فاسد جدا کند. هر دو مظلوماند: هم جمهور هم اسلام. مردم اعتراض کنند مدیر فاسد برچسب اغتشاش گر بهشان میزند و اگر مسئول خادم جمهوری اسلامی صحبت کند، آن اغتشاش گر، انگ خائن و مفت خور بهش میچسباند. بعد آن فاسد و این اغتشاش گر میروند و با هم آن پُشت مُشت ها مینشینند دلار های غنیمتی شان را میشمارند و به ریش ما میخندند.
ولی آخر نمیشود. نمیشود خندید و فیلم کمدی و کارگردانی کار نباشد. نمیشود تصور کرد مدیر فاسد و اغتشاش گر در سوپرمارکت سر محل با هم آشنا شده اند و کمی که از گرانی و تورم صحبت کرده اند اغتشاش گر فهمیده که آقا، مدیر فاسد است و مدیر فاسد فهمیده ایشان اغتشاش گر است. حتما دشمنی، آمریکایی، چیزی، نشسته و این دو را سر میز یک مهمانی در یکی از برج های شمال تهران با هم آشنا کرده یا حتی آشنایشان نکرده ولی هر دو را جوری چیده که کاری را که او میخواهد انجام بدهند.
حالا ما چه میکنیم؟ مردم یک گوشه افسرده، مسئول خادم نگران که چه میشود؟ ولی یکی نیست که دست مسئول خادم را با مردم در دست هم بگذارد. دقیقا آن روزی که زیر جنازه سردار رفتند، دقیقا روزی که زیر جنازه شهید جمهور رفتند. نه مردم و نه مسئول خادم، بسیج نمیشوند.
بسیجی یعنی اویی که جلودار است، اویی که قائم است؛ مثل حاج قاسم. اویی که فرصت را از دست نمیدهد، حتی تهدید را تبدیل به فرصت میکند، ولی بسیجی الان نشسته. فعلا به جمع بندی نرسیده که باید چه کار کند. وفاق شکن باشد یا صبور و ساکت؟ یقه مسئول را بگیرد یا حفظ نظام کند؟ با جامعه صحبت کند یا سرکوب؟ وسط میدان باشد یا در ساحت نظر و فکر؟ مشاور باشد یا مدیر؟ یا شاید فکر میکند که این هم میگذرد و او باید به آینده فکر کند؟ شاید نمیداند هر آینده ای از همین الان میگذرد و آینده میشود! شاید نمیداند باید بلند شود و دست مردم و مسئول خادم را به هم گره بزند! شاید نمیداند که دشمن اصلی یک بسیجی الان خود خود آمریکا است! شاید بسیجی شده ۵۰ ساله ای که خیلی آرزو ها دارد و منتظر است آن ها را محقق کند ولی ممکن است هرگز به آن نرسد! شاید نمیداند که باید الان تصمیم بگیرد!
مارکس یک زمانی وقتی دید کارگرها حرکتی نمیکنند بهشان گفت: "کارگران متحد شوید شما چیزی برای از دست دادن ندارید جز زنجیر هایتان" شاید اگر الان زنده بود و ما را میدید میگفت: "بسیجی ها شما حتی زنجیر هایتان را هم آمریکا به دست مسئولین فاسد فروخته است و به جیب اغتشاش گران ریخته است؛ حالا میخواهید متحد شوید یا نشوید."
چهارشنبه | ۱۷ دی ۱۴۰۴ |
۱۱:۰۵
بازارسال شده از نشریه فتح
گل دقیقه نود.mp3
۰۵:۱۵-۱۲.۷ مگابایت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبرای چشمهای از خستگی قرمز، ولی سرشار از نشاط و طراوت.برای دستهای زخمی و شکسته در معرکه اما همچنان پرکار.برای دلهای سوخته و زخمی اما کماکان عاشق برای آنها که عادت کردهاند به همیشه در صحنه بودن و هیچگاه دیده نشدن.برای خندههای بلند و نالههای پنهانی، لبخندهای در جمع و اشکهای سر سجاده.برای آن ها که دیدارشان نویدبخش روزهای روشن و طراوتبخش سختیهای روزگار است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۶:۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
هشدار! ماسک خود را درنیاورید ...
ماسک را چپاند روی صورتم. نفس بالا نمی آمد. بوی پلاستیک آزارم میداد اما چه کنم که درآوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. هدیه شده توسط دولت نمیدانم متشخص و از این چرت و پرت های فدرال آلمان. تا حالا ماسک شیمیایی نزده بودم. به سختی میشد در آن نفس کشید. تک تک نفس هایت را برایت میشمرد. اطرافم پر بود از بسیجی. صف کشیده بودند رو به روی سفارت همان کشور نمیدانم متشخص که مرگ را برای جوان هایمان به ارمغان آورده بود همین چندی پیش.
جمعیت، پشت به سفارت بود. من برگشتم به سمت سفارت. نگاهی انداختم به پرچمی که انگار خجالت میکشد بگوید من آلمانی هستم. روی دیوار سفارت، عکس هایی از ورزشکار هایی زده بودند که فلان مدال را در فلان مسابقه کسب کرده اند . انگار نه انگار خیر سرش یک زمانی ابر قدرتی بوده است.
یاد یکی از داستان هایی افتادم که فرمانده برایمان تعریف میکرد. " روزی سربازان ریختند در شهر ی و به زنان آنجا تجاوز کردند. یک زن اما مقاومت کرده و سرباز متجاوز را کشته بود. سربازان متجاوز که با و بندیل خود را بستند و رفتند، زنان آن شهر ریختند سر آن یک زنی که به آن تجاوز نشده بود و او را کشتند که مباد زنی در این شهر باشد که به او تجاوز نشده باشد.
در جنگ جهانی دوم، کشور هایی از قبیل آمریکا و انگلیس، هر چه خواستند بر سر آلمان آوردند. هیتلری که خودش را تنها قدرت جهان میدید، حالا خودش را در قعر خاک میبیند. ملت آلمان کشورشان را تکه تکه میدیدند. کشوری که دیگر نایی برای ندا ندارد.
سال ها گذشت و حالا آلمان شده است مصداق همان زنانی که به آنها تجاوز شده؛ قصد آشوب و جنگ در کشور هایی را کرده که مقاومت میکنند در برابر آمریکا و شغال هایش. گاز شیمیایی خردل میدهد. پول میدهد . اطلاعات میفرستد. جاسوسی میکند ... . اما برای چه؟ برای اینکه مباد کشوری بگوید من مقاومت کردم. ایرانی نباشد که آقایش سید علی باشد. شهید کاظمی هایش بگویند آمریکا هیچ غلطی نمیکند.
همان رو به روی سفارت در دلم گفتم: خیلی خری... . ملت ما خیلی وقت است که بیدار شده. خیلی وقت است که به آمریکا توهین میکند و خواهد کرد. این تو هستی که به تیکه پاره های آهنی دلبسته بودی و بر بلندای خوش خیالیَت ، زمینت زدند. ایران بر کوهی از ایمان استوار است. ایران را نه تو و تانک ها، بلکه مکتب سلیمانی ها زنده نگه داشته است. گنده تر از دهان تو و امثال توست که ایران اسلامی را رو به زوال بخوانی.
صورتم را که برگرداندم، همان که ماسک را چپانده بود روی صورتم، آمد تا آن را بِکَند و ببرد اما دلم نمی خواست ماسک را پس بدهم. در آوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. مرگ بدون درد وطن ارزشی ندارد. بگذار نفس هایم به شماره بیافتد اما بدانم هنوز با این درد زندگی میکنم.
پنجشنبه | ۹ بهمن ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
هشدار! ماسک خود را درنیاورید ...
ماسک را چپاند روی صورتم. نفس بالا نمی آمد. بوی پلاستیک آزارم میداد اما چه کنم که درآوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. هدیه شده توسط دولت نمیدانم متشخص و از این چرت و پرت های فدرال آلمان. تا حالا ماسک شیمیایی نزده بودم. به سختی میشد در آن نفس کشید. تک تک نفس هایت را برایت میشمرد. اطرافم پر بود از بسیجی. صف کشیده بودند رو به روی سفارت همان کشور نمیدانم متشخص که مرگ را برای جوان هایمان به ارمغان آورده بود همین چندی پیش.
جمعیت، پشت به سفارت بود. من برگشتم به سمت سفارت. نگاهی انداختم به پرچمی که انگار خجالت میکشد بگوید من آلمانی هستم. روی دیوار سفارت، عکس هایی از ورزشکار هایی زده بودند که فلان مدال را در فلان مسابقه کسب کرده اند . انگار نه انگار خیر سرش یک زمانی ابر قدرتی بوده است.
یاد یکی از داستان هایی افتادم که فرمانده برایمان تعریف میکرد. " روزی سربازان ریختند در شهر ی و به زنان آنجا تجاوز کردند. یک زن اما مقاومت کرده و سرباز متجاوز را کشته بود. سربازان متجاوز که با و بندیل خود را بستند و رفتند، زنان آن شهر ریختند سر آن یک زنی که به آن تجاوز نشده بود و او را کشتند که مباد زنی در این شهر باشد که به او تجاوز نشده باشد.
در جنگ جهانی دوم، کشور هایی از قبیل آمریکا و انگلیس، هر چه خواستند بر سر آلمان آوردند. هیتلری که خودش را تنها قدرت جهان میدید، حالا خودش را در قعر خاک میبیند. ملت آلمان کشورشان را تکه تکه میدیدند. کشوری که دیگر نایی برای ندا ندارد.
سال ها گذشت و حالا آلمان شده است مصداق همان زنانی که به آنها تجاوز شده؛ قصد آشوب و جنگ در کشور هایی را کرده که مقاومت میکنند در برابر آمریکا و شغال هایش. گاز شیمیایی خردل میدهد. پول میدهد . اطلاعات میفرستد. جاسوسی میکند ... . اما برای چه؟ برای اینکه مباد کشوری بگوید من مقاومت کردم. ایرانی نباشد که آقایش سید علی باشد. شهید کاظمی هایش بگویند آمریکا هیچ غلطی نمیکند.
همان رو به روی سفارت در دلم گفتم: خیلی خری... . ملت ما خیلی وقت است که بیدار شده. خیلی وقت است که به آمریکا توهین میکند و خواهد کرد. این تو هستی که به تیکه پاره های آهنی دلبسته بودی و بر بلندای خوش خیالیَت ، زمینت زدند. ایران بر کوهی از ایمان استوار است. ایران را نه تو و تانک ها، بلکه مکتب سلیمانی ها زنده نگه داشته است. گنده تر از دهان تو و امثال توست که ایران اسلامی را رو به زوال بخوانی.
صورتم را که برگرداندم، همان که ماسک را چپانده بود روی صورتم، آمد تا آن را بِکَند و ببرد اما دلم نمی خواست ماسک را پس بدهم. در آوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. مرگ بدون درد وطن ارزشی ندارد. بگذار نفس هایم به شماره بیافتد اما بدانم هنوز با این درد زندگی میکنم.
پنجشنبه | ۹ بهمن ۱۴۰۴ |
۱۳:۱۹
-2552413826848186621_91700076413061.mp3
۰۴:۰۰-۴.۹۶ مگابایت
بسم الله الرحمن الرحیم
هشدار! ماسک خود را درنیاورید ...
ماسک را چپاند روی صورتم. نفس بالا نمی آمد. بوی پلاستیک آزارم میداد اما چه کنم که درآوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. هدیه شده توسط دولت نمیدانم متشخص و از این چرت و پرت های فدرال آلمان. تا حالا ماسک شیمیایی نزده بودم. به سختی میشد در آن نفس کشید. تک تک نفس هایت را برایت میشمرد. اطرافم پر بود از بسیجی. صف کشیده بودند رو به روی سفارت همان کشور نمیدانم متشخص که مرگ را برای جوان هایمان به ارمغان آورده بود همین چندی پیش.
با همکاری دفتر آوا
دوشنبه | ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
هشدار! ماسک خود را درنیاورید ...
ماسک را چپاند روی صورتم. نفس بالا نمی آمد. بوی پلاستیک آزارم میداد اما چه کنم که درآوردن ماسک مساوی بود با مرگ. مرگی بدون درد. هدیه شده توسط دولت نمیدانم متشخص و از این چرت و پرت های فدرال آلمان. تا حالا ماسک شیمیایی نزده بودم. به سختی میشد در آن نفس کشید. تک تک نفس هایت را برایت میشمرد. اطرافم پر بود از بسیجی. صف کشیده بودند رو به روی سفارت همان کشور نمیدانم متشخص که مرگ را برای جوان هایمان به ارمغان آورده بود همین چندی پیش.
دوشنبه | ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ |
۱۷:۲۳
#دفتر_راوی#واحد_نشر__
۱۳:۱۴
جلسه ۳۰ راوی به روایت حسام کمالی.m4a
۰۱:۲۱:۳۵-۲۸.۵۶ مگابایت
#راوی_باش
۲۰:۳۷
ما شبیه ایم؟
قرار بود برویم به بهشت زهرا و بنویسیم که چه به سر خانوادههای داغدار اغتشاشات اخیر آمده است؛ دقت کنید خانوادههای داغدار، نه فقط بسیجی و نه فقط مردم عادی.
رفتیم و رسیدیم به بهشت زهرا. جشنهای اول شعبان بود. از یکسو صدای مولودیخوانی حاج مهدی رسولی به گوش میرسید و از سوی دیگر صدای مداحی سیدرضا نریمانی. ظرف مکان و زمان حتماً وسیع شده بود که غم و اندوه، اشک و گریه، شربت و خرما را با هم، در یکجا، پذیرفته بود.
دنبال شهدای حادثهی اخیر بودیم؛ باز میگویم شهدا، چه بسیجی و چه مردم، اما انگار آنچه دنبالش بودیم یافت نمیشد. از جوانی که داشت چای میریخت پرسیدم:«شهدای اخیر را کجا دفن کردهاند؟»گفت: «قطعهی ۴۲.»قبلاً، صدقهسری ورودیهای جدید دانشگاه، ۴۲ رفته بودم. اردوی بصیرتشان رفته بودیم گلزار. آن موقع اولین بارم بود که گلزار را میدیدم و این، دومین بار بود که دوباره ۴۲ را میدیدم.
دنیا رسم عجیبی دارد. داغ عزیزان بعضیها را زودتر میفرستد تا آنها سنگِ صبور و تسلیبخش داغهای بعدی باشند. ۴۲ هم همینطور بود. خانوادههای جنگ دوازدهروزه آنجا بودند؛ هم داغ خودشان تازه بود و تازهتر میشد، هم مجبور بودند کوه باشند تا بقیه بتوانند گریه کنند.یک در میان از مردم میپرسیدم:«آقا، خانم، کسی میداند شهدای مردمی کجا هستند؟»هیچکس نمیدانست؛ نه جوان موتوری، نه خانم کمحجاب، و نه خادم گلزار.روبروی ۴۲، از پیرمردی که داشت چای میریخت پرسیدم:«شهدا کجا دفن شدهاند؟»گفت: «همینجا.»گفتم: «نه، آنهایی که مردم بودند.»گفت: «نمیدانم؛ پخش شدند. بقیه را هم بردند دهاتشان.»
گاهی وقتها کلمات از سنگ سختتر میشوند و از خاک، سردتر و مردهتر.میخواستم وقتی رسیدم ۴۲، مرثیهخوانی کنم؛ روایت مردمکشی دشمن را بنویسم، روایت اینکه وقتی میخواهند بکشندمان، تیغشان یکی است؛ بسیجی و غیربسیجی نمیشناسد، فقط رگ گردن ایرانی را میشناسد. میخواستم بنویسم ما اهل خانهی برادر، خواهر مردهایم. بعد، علم انتقام بردارم و بکوبم سر دشمن؛ اما حرفهای آن پیرمرد فکرهایم را بههم ریخت، با بادی به سردی سردخانههای کهریزک.
سوار ماشینهای زائربر گلزار شدم. باد سرد به صورتم میخورد. از ۴۲ تا ۵۰، از ۵۰ تا ۴۲؛ هی میرفتم و میآمدم تا نشانی از شهدای مردم پیدا کنم، اما نشد که نشد. شب شد و ماه بالا آمد. آخرین نشانی که دستگیرم شد، جایی بود که اولین بار جنازهها را آورده بودند آنجا. نگهبان جوانی دم در گذاشته بودند. رفتم جلو و گفتم:«ببخشید، من نویسندهام. میخواهم با خانوادههای داغدار صحبت کنم و ازشان بنویسم.»نگاهی مشکوکانه به من کرد و گفت:«که چه بشود؟»گفتم: «هیچی، فقط میخواهم بنویسم.»گفت: «فعلاً برو، شنبه بیا. الان کسی اینجا نیست.»
در راه برگشت، توی مترو نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم. ناگهان متوجه شدم به مرد کلاهشاپودار روبهروییام نگاه میکنم؛ آنقدر بیخیال بود که نگاه من نمیتوانست معذبش کند، و من در افکاری عمیق و مواج غرق شده بودم.
داشتم به تنهایی و غریبی فکر میکردم؛ غریبی پدری که فرزندش را با همسرش، تنها، خاک کرده است، یا دختری که معشوقش را از دست داده و هر روز میآید بالای سر قبرش. با خودم فکر میکردم مگر یک لباس سیاه چقدر قیمت دارد که بپوشم و بیایم سر خاک مردهی کس دیگری؟ مگر یک شاخه گل چقدر میشود که بشود گذاشت روی قبرهای خاکیای که بعد از ۱۸ دی، توی بهشت زهرا، اسم گرفتهاند؟ مگر یک دست نوازشگر روی سر بچههای یتیم، یا یک تسلیت ساده به مادرِ جگرخونآلودهی جوانمرده، چقدر میتواند من را از عرش به زمین بیاورد؟ مگر باید حتماً روی قبرشان نوشته باشد «بسم ربالشهدا و الصدیقین»، و کلمهی «شهید» قرمز شده باشد روی سنگ قبر؟ یا آرم بنیاد شهید خورده باشد گوشهی آن؟
مگر همهی کشتههای آن روز را یک دشمن از ما نگرفت؟داشتم به این فکر میکردم که چهلم شهدای ۱۸ دی دور نیست. باید فکری بکنم. حالِ چندتایشان را هم اگر خوب کنم، برای من بس است؛ شاید دفعهی بعد یکی دو قبر کمتر اسم بگیرد، یا یکی دو پدر کمتر جوانش را در قبر بگذارد، یا دختر و پسری به هم برسند و زندگی کنند، یا یک مادر کمتر قابعکس بچهاش را تا آخر عمر، گوشهی هال خانه، با روبان سیاه تماشا کند.
دوشنبه | ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ |











مدرسهروایتگری راوی
شما هم روایت کنید؛ ارسال به شناسه@ravi_addmin#راوی_باش
https://ble.ir/ravischool
https://eitaa.com/ravi_school
قرار بود برویم به بهشت زهرا و بنویسیم که چه به سر خانوادههای داغدار اغتشاشات اخیر آمده است؛ دقت کنید خانوادههای داغدار، نه فقط بسیجی و نه فقط مردم عادی.
رفتیم و رسیدیم به بهشت زهرا. جشنهای اول شعبان بود. از یکسو صدای مولودیخوانی حاج مهدی رسولی به گوش میرسید و از سوی دیگر صدای مداحی سیدرضا نریمانی. ظرف مکان و زمان حتماً وسیع شده بود که غم و اندوه، اشک و گریه، شربت و خرما را با هم، در یکجا، پذیرفته بود.
دنبال شهدای حادثهی اخیر بودیم؛ باز میگویم شهدا، چه بسیجی و چه مردم، اما انگار آنچه دنبالش بودیم یافت نمیشد. از جوانی که داشت چای میریخت پرسیدم:«شهدای اخیر را کجا دفن کردهاند؟»گفت: «قطعهی ۴۲.»قبلاً، صدقهسری ورودیهای جدید دانشگاه، ۴۲ رفته بودم. اردوی بصیرتشان رفته بودیم گلزار. آن موقع اولین بارم بود که گلزار را میدیدم و این، دومین بار بود که دوباره ۴۲ را میدیدم.
دنیا رسم عجیبی دارد. داغ عزیزان بعضیها را زودتر میفرستد تا آنها سنگِ صبور و تسلیبخش داغهای بعدی باشند. ۴۲ هم همینطور بود. خانوادههای جنگ دوازدهروزه آنجا بودند؛ هم داغ خودشان تازه بود و تازهتر میشد، هم مجبور بودند کوه باشند تا بقیه بتوانند گریه کنند.یک در میان از مردم میپرسیدم:«آقا، خانم، کسی میداند شهدای مردمی کجا هستند؟»هیچکس نمیدانست؛ نه جوان موتوری، نه خانم کمحجاب، و نه خادم گلزار.روبروی ۴۲، از پیرمردی که داشت چای میریخت پرسیدم:«شهدا کجا دفن شدهاند؟»گفت: «همینجا.»گفتم: «نه، آنهایی که مردم بودند.»گفت: «نمیدانم؛ پخش شدند. بقیه را هم بردند دهاتشان.»
گاهی وقتها کلمات از سنگ سختتر میشوند و از خاک، سردتر و مردهتر.میخواستم وقتی رسیدم ۴۲، مرثیهخوانی کنم؛ روایت مردمکشی دشمن را بنویسم، روایت اینکه وقتی میخواهند بکشندمان، تیغشان یکی است؛ بسیجی و غیربسیجی نمیشناسد، فقط رگ گردن ایرانی را میشناسد. میخواستم بنویسم ما اهل خانهی برادر، خواهر مردهایم. بعد، علم انتقام بردارم و بکوبم سر دشمن؛ اما حرفهای آن پیرمرد فکرهایم را بههم ریخت، با بادی به سردی سردخانههای کهریزک.
سوار ماشینهای زائربر گلزار شدم. باد سرد به صورتم میخورد. از ۴۲ تا ۵۰، از ۵۰ تا ۴۲؛ هی میرفتم و میآمدم تا نشانی از شهدای مردم پیدا کنم، اما نشد که نشد. شب شد و ماه بالا آمد. آخرین نشانی که دستگیرم شد، جایی بود که اولین بار جنازهها را آورده بودند آنجا. نگهبان جوانی دم در گذاشته بودند. رفتم جلو و گفتم:«ببخشید، من نویسندهام. میخواهم با خانوادههای داغدار صحبت کنم و ازشان بنویسم.»نگاهی مشکوکانه به من کرد و گفت:«که چه بشود؟»گفتم: «هیچی، فقط میخواهم بنویسم.»گفت: «فعلاً برو، شنبه بیا. الان کسی اینجا نیست.»
در راه برگشت، توی مترو نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم. ناگهان متوجه شدم به مرد کلاهشاپودار روبهروییام نگاه میکنم؛ آنقدر بیخیال بود که نگاه من نمیتوانست معذبش کند، و من در افکاری عمیق و مواج غرق شده بودم.
داشتم به تنهایی و غریبی فکر میکردم؛ غریبی پدری که فرزندش را با همسرش، تنها، خاک کرده است، یا دختری که معشوقش را از دست داده و هر روز میآید بالای سر قبرش. با خودم فکر میکردم مگر یک لباس سیاه چقدر قیمت دارد که بپوشم و بیایم سر خاک مردهی کس دیگری؟ مگر یک شاخه گل چقدر میشود که بشود گذاشت روی قبرهای خاکیای که بعد از ۱۸ دی، توی بهشت زهرا، اسم گرفتهاند؟ مگر یک دست نوازشگر روی سر بچههای یتیم، یا یک تسلیت ساده به مادرِ جگرخونآلودهی جوانمرده، چقدر میتواند من را از عرش به زمین بیاورد؟ مگر باید حتماً روی قبرشان نوشته باشد «بسم ربالشهدا و الصدیقین»، و کلمهی «شهید» قرمز شده باشد روی سنگ قبر؟ یا آرم بنیاد شهید خورده باشد گوشهی آن؟
مگر همهی کشتههای آن روز را یک دشمن از ما نگرفت؟داشتم به این فکر میکردم که چهلم شهدای ۱۸ دی دور نیست. باید فکری بکنم. حالِ چندتایشان را هم اگر خوب کنم، برای من بس است؛ شاید دفعهی بعد یکی دو قبر کمتر اسم بگیرد، یا یکی دو پدر کمتر جوانش را در قبر بگذارد، یا دختر و پسری به هم برسند و زندگی کنند، یا یک مادر کمتر قابعکس بچهاش را تا آخر عمر، گوشهی هال خانه، با روبان سیاه تماشا کند.
دوشنبه | ۲۰ بهمن ۱۴۰۴ |
۲۰:۱۲
#دفتر_راوی#واحد_نشر__
۱۸:۳۰
صدا ۰۴۴.m4a
۳۵:۵۰-۱۶.۶۴ مگابایت
#راوی_باش
۱۶:۵۳
7455238243217645315_673443126521459.pdf
۶.۲۶ مگابایت
#راوی_باش
۱۶:۵۴