بله | کانال ▪︎《زهرا کاردانی》▪︎
عکس پروفایل ▪︎《زهرا کاردانی》▪︎

▪︎《زهرا کاردانی》▪︎

۴۲۸ عضو
قبلا نوشته بودم که به جای کودک درون یک دختر نوجوان همیشه ناراضی در درونم دارم که بهش کتاب‌های زیادی بدهکارم.نوجوان شدن سیدعلی اتفاق مبارکی‌ست. دختر نوجوان درونم این روزها دارد با سیدعلی هری‌پاتر می‌خواند و گوش می‌کند.

۱۶:۳۷

بازارسال شده از سلام پروتئین
فروردین بالاخره رفت!و آمدن اردی‌بهشت مبارک باداundefined



undefined @salamproteinundefined salamprotein.ir

۲۱:۰۷

thumbnail
مجید قیصری اخلاق با نمکی دارد. وقتی می‌خواهد خلاصه‌ی داستانی را تعریف کند، آن را می‌برد توی جهان خودش و با نگاه خودش خروجی می‌گیرد. معمولا خلاصه‌داستان‌هایی که می‌گوید از خود داستان جذاب‌تر است. ۱۰ سال پیش وقتی در مدح مارکز و این داستان گفت، برای اولین بار داستان را به اندازه‌ی خلاصه اش جذاب یافتم. همچنان هربار هوس یک داستان با ماجرای درست و حسابی دارم، می‌روم سراغ داستان کوتاه‌های مارکز.صوتی این داستان را می‌توانید امروز در فیدیبو رایگان گوش و عشق کنید.

undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۵:۲۸

thumbnail
رفیق قدیمی‌ش خوبه،کتابی که از فرط خونده شدن ورق‌ورق شده، محترمهفرش پا خورده قیمتیهو پرچم ریش‌ریش شده نشونه‌ی عشقه


undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۲۰:۵۶

بازارسال شده از ریحانه
thumbnail
undefined #می‌نویسم_برای_پدر_شهیدم | سنگ‌های کف رودخانه
undefined تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
undefined دخترهای سبز‌پوش سنگ کف این رودخانه‌اند. همیشه توی موکب‌اند. از اول تا پایان کارش. سرودها که پخش می‌شوند، شروع می‌کنند به هم‌خوانی و بچه‌های دیگر هرکدام به دلخواه می‌آیند روی سن و با آنها همراه می‌شوند. سبزپوشان همه‌ی سرودها را حفظند. از سلام فرمانده‌‌ تا سرودهایی که نامش را نمی‌دانم. هر فراز از سرودها برای خودش حرکت دست خاصی دارد. مثلاً وقتی اسم صاحب‌الزمان(عج) می‌آید با دست به پرچم سبز بزرگ گوشه‌ی صحنه اشاره می‌کنند که نام حضرت را دارد. دختران سبزپوش انگار علم هدایت‌اند. خرده‌بچه‌ها که کنارشان ایستاده‌اند؛ یک چشم‌شان به دخترهاست، یک چشم‌شان به جمعیتی که با اشک تماشایشان می‌کنند. هر حرکتی که سبزپوشان می‌کنند با چند ثانیه تأخیر در باقی بچه‌ها تکرار می‌شود. حتی لب‌خوانی‌ها.
undefined بچه‌ها را می‌بینید؟ از هر رنگ و شکل و ریختی هستند‌. از دختر چفیه‌به‌سر تا آن پسری که گوشه‌ی سن ایستاده، شلوار زاپ‌دار و تی‌شرت بت‌من دارد. دخترهای بی‌روسری، پسر‌های شیک‌پوش، بچه‌هایی که شاید بعضی‌هاشان نام خود را درست و حسابی بلد نیستند. همه پشت دست آن‌ها بازی می‌‌کنند. من شبیه آن دخترم که صورتی پوشیده و چشمش به سبز‌پوش‌هاست. ۹ اسفند که بیدار شدم حس می‌کردم زمین از مولد انرژی بزرگی خالی شده‌. هوا از وجود عنصری خالی بود که نمی‌شناختمش‌. به همسرم زنگ زدم و گفتم چرا تلویزیون حسین‌ طاهری پخش می‌کند؟ جنگ شده مگر؟
undefined سحر دهم، وقتی خبر یتیم شدن ایران آمد، بهت مرا برد. نه می‌توانستم گریه کنم، نه عقلم کار می‌کرد که باید توی آن اوضاع چه کرد. ما جمعیت یتیم‌های جنگ‌زده‌ای بودیم که مصیبت از همه‌سو به سمتمان هجوم آورده بود. مصائب اول ذهن‌هامان را محاصره کرده بود. سبزپوشان بودند که دست‌مان را کشیدند تا خیابان‌ها. توی خیابان آغوش‌های زیادی برای تسلی بود. شب‌های اول گریستیم و حرارت سینه هامان را فریاد کردیم. سبزپوش‌ها دست گره‌کردند، شعار دادند، مطالبه کردند. ما نگاه‌شان کردیم‌. دست‌هامان گره شد، شعار دادیم، انتقام خواستیم. حتی یادم نیست قبل از ۹ اسفند چه بلد بودم از زندگی.
undefined ۵۰ شب‌وروز بر ما گذشته. خیلی‌هایش سخت، دلگیر و جانکاه بوده. هربار آمده‌ایم خیابان و کنار سبزپوشان ایستادیم، اشک شادی ریخته‌ایم و غم‌ها رفته‌اند. هرگاه خشم تا پشت حلق‌هامان رسیده، سکوت آنها ما را آرام کرده. هربار هجوم خبرهای فتنه یأس آورده، برق چشم‌‌های آنها نشاط‌مان داده‌.سبزپوش‌ها سنگ کف رودخانه‌اند‌. آغوشند، عقل مطلقند، ضمیر بالغ‌اند. سبزپوش‌ها خواهرند.
undefined<img style=" />undefined زهرا کاردانی
undefined شماره ٢۴٨
undefined مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنیدundefined @khamenei_reyhaneh

۱۳:۰۱

یه گلایه از ملت دارم.چرا به معرفی کردن خودتون عادت ندارین؟خانم تماس می‌گیره. بیست دقیقه صحبت می‌کنه و اگر ازش سوال نکنی حتی از گفتن اسمش دریغ داره. چه برسه به اینکه از طرف کجا تماس می‌گیره.آقا پیامک می‌ده‌‌. قرار مصاحبه‌ی حضوری می‌ذاره. اسم و مکان مصاحبه رو می‌گه و اصلا فکر نمی‌کنه که باید خودش رو معرفی کنه.توی دنیای مجازی که واویلا!اسم اکانت‌هاشون در اینستا و ایتا رو باید رمزگشایی کرد‌. عکس که قربونش برم‌. همه یا گل و‌بلبل‌ان یا آقای شهید.فقط من آدم مهمی نیستم که از گذاشتن اسمم نمی‌ترسم؟ بقیه همه ذخایر انقلابن و باید مراقب خودشون باشن؟خیلی زشته بخدا🫠تماس می‌گیرین با کسی، اولین بار یک نفر رو ملاقات می‌کنین؛ به یک آدمی توی خیابون سلام می‌کنین؛ با اعتماد بنفس اول اسمتون رو بگین. خب؟undefinedundefined

۱۲:۵۵

همین روزها فیروزه یکساله می‌شود. می‌تواند مشتی حروف بی معنا را بلغور کند و دستش را به مبل و میز و دیوار بگیرد و بایستد. از ایستادن بدون تکیه‌گاه هنوز می‌ترسد.دلتنگ اینستاگرامم. نسخ‌ام انگار. از ۱۳م،۱۴م اسفند دیگر قندشکنم کار نکرده. هیچ آشنا و دوست و عزیزِ سپیدبختی هم اطرافم ندارم که با یک لحظه هات‌اسپات کامی بگیرم. هیچ!میان کارها گاهی گوشی دست می‌گیرم و بی‌اختیار قندشکن قدیمی‌ام را باز می‌کنم. دلم اسکرول کردن و تماشای محتوایی را می‌‌خواهد که حواسم را از روز و روزگاری که درش هستم پرت کند. نه اینکه ساعات بدی را می‌گذرانم، نه. اتفاقا دارم مفید زندگی می‌کنم. و آهسته آهسته سمتی قدم برمی‌دارم که همیشه دوست داشته‌ام و دارم . اما ذهنم از موفقیت می‌ترسد. از بزرگ شدن و بدون تکیه‌گاه ایستادن. مثل فیروزه دلم می‌خواهد بعد از چند ثانیه ایستادن خودم را بیاندازم روی زمین و بنشینم.
همین


undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۲۱:۵۶

صبح‌ها نسخ‌ترم. تلفنم دست بچه‌هاست و درگیر مدرسه‌ی آنلاین است. به هیچ کس نمی‌توانم زنگ بزنم، نمی‌توانم توی گوگل جستجو کنم، پیام بدهم. حتی نوشتنم هم بند مدرسه‌ی آنلاین است.روزنوشت‌ها را توی تلفنم می‌نوشتم. بیل‌بیلک کیبورد را وصل می‌کردم بهش و می‌توانستم تایپ ده انگشتی کنم. آن هم با مدرسه‌‌ها به زوال آمد. روزهای اول بدن دردِ نبودنش را با دستمال کشیدن زمین و برق انداختن خانه پر می‌کردم. کار یدی همیشه جواب است. اما مخ‌مخه‌ی ذهنم، همان جایی که با نوشتن آرامش می‌کنم از یک جایی اوج می‌گرفت. عاقبت مجبور شدم با قلم و کاغذ بنویسم. بعد از دو صفحه یخ ام باز شد و طوری بهم چسبید که تا ۲۴ ساعت بالا بودم. تا اینجایش هرچه که این جنگ تحمیل کرده برایم خیر بوده. از کم شدن شر اینستاگرام تا دسترسی کمی که به تلفنم دارم‌.
undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۲۲:۰۸

thumbnail
پرسید ناهار چیه؟گفتم: غذای محبوب مامان. چهره در هم کشید و برگشت سر کلاس آنلاین. غمش مرا برد. اینکه بدون نگاه کردن به قابلمه و محتویاتش از شنیدن نام غذایی که باب سلیقه ی من است، ناراحت شد اصلا نشانه‌ی خوبی نبود. چند ثانیه طول کشید تا لب و لوچه‌ی‌ وارفته‌ام را جمع کنم. سبزی‌ها را که توی بشقاب می‌کشیدم فکر کردم چه اهمیتی دارد؟ همیشه که نباید غذا باب میلشان باشد. همیشه همین‌قدر طول می‌کشد تا بالغ درونم از راه برسد و حرف‌های امیدوار کننده بزند‌. انگار همیشه دستش بند یک کاری‌ست. زمان می‌برد تا خودش را برساند و مرا از غرق شدن در احساساتم نجات دهد.نشست پشت پیشخوان آشپزخانه، مثل یک دوست صمیمی. چای خورد و گفت: مگه خودت همه‌ی غذاهایی که به خاطر اینا می‌پزی رو دوست داری؟ بهشون گفتی که حالت از الویه بهم می‌خوره؟سفره را که انداختم کلاس آنلاین تمام شده بود‌. یک دانه دلمه‌ی فلفل و چندتا دلمه‌ی کلم گذاشتم توی بشقاب و دادم در خانه‌ی حاج‌خانم همسایه‌. پیرزن تنهاست و حوصله‌ی آشپزی ندارد.اولین دلمه را برای بالغ درونم لقمه گرفتم. فاسا آمد بالای سرم. نگاهی به سفره انداخت و گفت: دلمه؟! یکی از دلمه ها را خالی خالی گذاشت توی دهانش. چشمش به تلویزیون بود. دوتای دیگر گذاشت توی بشقابش. ازش نپرسیدم چطور شده‌. بالغ درونم داشت کف بشقابش را نان می‌کشید و کیف می‌کرد‌.

undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۱۴:۰۲

▪︎《زهرا کاردانی》▪︎
undefined پرسید ناهار چیه؟ گفتم: غذای محبوب مامان. چهره در هم کشید و برگشت سر کلاس آنلاین. غمش مرا برد. اینکه بدون نگاه کردن به قابلمه و محتویاتش از شنیدن نام غذایی که باب سلیقه ی من است، ناراحت شد اصلا نشانه‌ی خوبی نبود. چند ثانیه طول کشید تا لب و لوچه‌ی‌ وارفته‌ام را جمع کنم. سبزی‌ها را که توی بشقاب می‌کشیدم فکر کردم چه اهمیتی دارد؟ همیشه که نباید غذا باب میلشان باشد. همیشه همین‌قدر طول می‌کشد تا بالغ درونم از راه برسد و حرف‌های امیدوار کننده بزند‌. انگار همیشه دستش بند یک کاری‌ست. زمان می‌برد تا خودش را برساند و مرا از غرق شدن در احساساتم نجات دهد. نشست پشت پیشخوان آشپزخانه، مثل یک دوست صمیمی. چای خورد و گفت: مگه خودت همه‌ی غذاهایی که به خاطر اینا می‌پزی رو دوست داری؟ بهشون گفتی که حالت از الویه بهم می‌خوره؟ سفره را که انداختم کلاس آنلاین تمام شده بود‌. یک دانه دلمه‌ی فلفل و چندتا دلمه‌ی کلم گذاشتم توی بشقاب و دادم در خانه‌ی حاج‌خانم همسایه‌. پیرزن تنهاست و حوصله‌ی آشپزی ندارد. اولین دلمه را برای بالغ درونم لقمه گرفتم. فاسا آمد بالای سرم. نگاهی به سفره انداخت و گفت: دلمه؟! یکی از دلمه ها را خالی خالی گذاشت توی دهانش. چشمش به تلویزیون بود. دوتای دیگر گذاشت توی بشقابش. ازش نپرسیدم چطور شده‌. بالغ درونم داشت کف بشقابش را نان می‌کشید و کیف می‌کرد‌. undefinedزهرا کاردانی @zanagha
اونایی که ایموجی گریه گذاشتن بیان توی لینک زیر بگن چرا اشکی شدن.
لینک ارسال پیام ناشناس:
ble.ir/mediasenderbot?start=XEP6pSEq3X6yGLcrXy458lIeY

۲۱:۰۳

thumbnail
یادم رفته بود خوراکی‌ای واسه بچه‌ها جذاب که بیافته زمین.همین پن‌کیک رو گذاشتم روی میزش، نخورد. انداختش زمین. اومد پایین برداشتش و نام‌نامundefinedترکیبش با پرز فرشه که خوشمزه‌ش می‌کنه؟!

۶:۲۳

بازارسال شده از معیار
thumbnail
حالا بری از همین حرومزاده‌ها بپرسی دینت چیه می‌گن انسانیت

۱۵:۳۵

thumbnail
امشب هم مثل دو شب پیش گوشه‌‌ی خلوتی از شهر پرچم چرخاندیم. اهالی کم تعداد محله‌ای آرام دور هم جمع شدیم. چای را در استکان شیشه‌ای خوردیم. شربت گلاب و زعفران بود. مهربانی بود، ایمان بود.حاج‌خانمی با خودش یک قابلمه آش آورده بود‌. قاشق‌هایش همه فلزی و لنگ به لنگ. وقت رفتن دنبال دانه‌ به دانه‌ی قاشق‌ها گشت. با احترام چیدشان توی ظرفی که ببرد خانه سر فرصت بشویدشان.همه‌چیز اینجا بوی خانه می‌داد‌.بوی خانه‌ای امن و آباد مثل ایران‌.


undefinedزهرا کاردانی@zanagha

۲۱:۲۸

بازارسال شده از ربات ناشناس
هر جا حالی پیدا شد،برای ماهایی که پایه نداریم بتونیم مثل شما تو تجمعات شرکت کنیم،دعا کنید،من فقط ۵ شب رفتم،چون تجمعات از منزلمان دور است و بچه هایم با من نمی آیند و همسرمم تا دیر سر کار است...چندین بار خواستم زودتر بیاید و با هم در تجمعات شرکت کنیمولی تا ساعت ۲ سر کار است و تا برسد خانه،۲:۳۰ میشود و شامش را میخورد و میخوابددلم در تجمعات جا ماندهفقط حسرتش را با خودم به دوش میکشمبرایم مهم نبود که هر شب تا خودم را به تجمعات برسانم،چقدر مورد تمسخر قرار میگیرمبرای تک تک آنهایی که مسخره ام میکردند،دعا میخواندم و استغفار میکردمولی امان از برگشت...برگشت یک راهه طولانی تاریک و خلوت بود...و من نمیتوانستم تنهایی آن راه را تا خانه بروم...همان چند شبی که بدو بدو تا خانه میدویدم،افسوس میخوردم که شاید به زودی دیگر همین هم از دستم برنیاید...

۳:۵۷

بازارسال شده از آمنه اسماعیلی/قلمه
thumbnail
حالا بعد از نزدیک هفتاد روز می‌تونم ادعا کنم که سم اعتیاد اینستاگرام بعد از دوازده سال از بدنم بیرون رفته... و حالا بالغ‌تر و با آشنایی نزدیک چهره به چهره با بیش از بیست سی نفر از اهالی اون خراب‌آباد مطمئنم که مسموم‌ترین و غیرحقیقی‌ترین نمایش سبک زندگی در این پلتفرم در اختیار انسا‌ن‌هاست؛ در قالبی فریبنده و پر از امکانات ارتباطی.چقدر انسا‌ها رو از خودشون ناامید کرد و چقدر رویا فروخت و چقدر همه‌چیز دروغ بود.

۸:۵۷

thumbnail
حمایت سربازان هزار و چهارصدی از حزب‌اللهundefined<img style=" />undefined


زهرا کاردانی

۱۲:۰۴

▪︎《زهرا کاردانی》▪︎
undefined کودکی که در من زندگی می‌کند ۶ ساله است. سنی بین دبستان و نوپایی. سنی عجیبی در بینابینی همیشگی. نه آنقدر کوچولو و گوگولی‌ست که بزرگتر‌ها لپش را بکشند و بالا و پایین بیاندازندش نه آنقدر بزرگ که مدرسه برود و داخل آدم حساب شود. کودک درونم از بچه‌هایم کوچک‌تر است. قبلا که ازشان بزرگتر بود، خیلی کمکم می‌کرد. او بود که به سیدعلی توپ بازی یاد داد. مداد را لای انگشت‌های فاسا گذاشت و باهم ساعت‌ها نقاشی کشیدند. او وقت باران باهاشان توی چاله های آب می‌پرید. اما حالا که بچه‌ها بزرگ شده‌اند و کودکم هنوز در شش سالگی مانده اوضاعم گاهی بهم می‌ریزد‌. کودکم عاشق خوراکی‌ست. بچه‌ها که می‌روند مدرسه[آنلاین یا حضوری] یا می‌خوابند حوصله‌اش سر می‌رود. می‌آید پاچه‌ی پیژامه‌ام را می‌گیرد و نق نرمه می‌زند. اگر کارهای خانه اجازه دهد، گاهی می‌برمش توی محله‌ دورش می‌دهم. برایش شیرموز می‌خرم. تاب بازی‌ دوست دارد. اگر مجتمع خلوت باشد توی تاب‌های پارک‌مان برایش تاب‌تاب می‌خوانم. smax دوست دارد. اگر پیدا کنم برایش اسمکس پنیری می‌خرم و برمی‌گردیم. این روزها کودکم مدام خشم و ناراحتی را تجربه می‌کند. وقتی می‌رود به بچه‌ها می‌گوید که برویم پارک یا حرم و آنها مسخره‌اش می‌کنند. وقتی خوراکی‌اش را که معصومانه یک جای تابلو قایم کرده، پیدا نمی‌کند. وقتی می‌فهمد خوراکی اش را خورده‌اند، یک آب هم رویش و کتمان می‌کنند. وقتی سلیقه اش را در پوشیدن لباس و انتخاب کتاب مسخره می‌کنند...گاهی کودکم از بچه‌هایم بدش می‌آید. مثل امروز عصر که دید نانی فندقی‌اش نیست، یک گوشه‌ بغض می‌کند و سرخ می شود. حتی کودک درونم هم سخت گریه می‌کند‌. باید بروم محکم بغلش کنم. آنقدر که گرمای بازدمش گردنم را بسوزاند. باید نازش را بکشم و بگویم: گریه کن عزیزم. زهرا کاردانی
البته معمولا کودک درونم فقط وقتی به آرامش می‌رسه که در حمایت ازش بچه‌هام رو کتک بزنم.اینم که امکان نداره. پس همیشه ناراحت می‌مونهundefined

۵:۲۰

thumbnail
امان از اون "آن"ی که با دستش چشمش رو می‌ماله. این لحظه نوید بخشه یه زمان کوتاه برای استراحته. برای توفیق خوردن یه چای که سرد نشده‌. برای دراز کشیدن و لمس زمین بر گودی کمر. برای آخیش‌تایم!دروغ گفتم!برای شستن ظرف‌ها ◔̯◔

زهرا کاردانی

۱۳:۵۹

thumbnail
کتاب‌هام باز بوی بچه گرفته. بوی لوسیون نوزاد، بوی ترشی زیر گلو، بوی چربی شیر.دوستی دارم که کتاب‌هایش ناموس‌اند‌. همه را جلد می‌کند. مهر می‌زند و موقع خواندن حواسش هست که ورق‌ها را آنقدر باز نکند که به عطف فشار آید.من از به فنا رفتن چهره‌ی کتابم، از خیس شدن کاغذها، تا خوردن و به دندان گرفته شدن جلدش نمی‌ترسم‌. ناراحت نمی‌شوم‌.برای من این چهره‌ی درهم ریخته نشان پایداری‌ست. علم زمین نگذاشتن و تسلیم شرایط جدید نشدن.برایم یادآور شب‌هایی‌ست که میان خواندن و شیر دادن رفته بودم قشم و داستانی هیجان انگیز را می دیدم. میان اولین لقمه‌های حریره‌ی بادام همراه استیونز لندن را می‌گشتم و حالا با اولین قدم‌ها در بغدادم.مادر شدن دنیای شیرین اما سنگینی‌ست. می‌تواند گاهی پاهایت را سفت در خود نگه‌دارد و راه رفتن را از سرت بیاندازد. باید مدام در کار تداعی بود. در تکرار کارهای پیش‌پا افتاده‌ که زمانی برایت ملکه بود و حالا ممکن است از زندگی‌ات رخت بندد.این تکرار و گره زدن انس‌ها ابزار می‌خواهد. یکی‌ش ترک کامل‌گرایی‌ست. ترک جزئیاتی که در حیات برخی چیز‌ها نقشی اساسی ندارد.مثلا شکل خوشگل اشیاء؛)

زهرا کاردانی

۱۴:۱۴

فردوسی روز بزرگداشت نمی‌خواد
همین که "بسی رنج بردم در این سال‌سی" رو بهش نسبت ندین راضیه.

زهرا کاردانی

۲۱:۰۸