زیر شلواری راه راه
به نام خد افصل 1 قسمت پنجم قرنطینه! اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم. ساعت ۶ عصر شام اوردن، کباب تابهای داخل ظرف یکبار مصرف. اولین وعده غذایی آسایشگاه؛ چقدر زیاد و خوش طعم. با دو لقمه سیر شدم، چسبید. اولین نان و نمک آسایشگاه به جانم نشست. ساعت ۷ عصر جوان لر خوش برخوردی به نام احمد آمد جای پرستار صبح. صورت سفید، ریش حنایی و سر خلوت با موهای گشاد گشاد. چشمان تیلهای ته گودی کاسه صورتش میدرخشید. قد میانه و جثه کوچکتری نسبت به پرستارها داشت. زخمهایم را پمادمال کرد، محبت صدایش به دلم نشست، حین کار احوالپرسم شد چه شد به این حال و روز افتادی و گذرت به اینجا افتاد. احمد بعد از شنیدن رنجنامهم محبت بیشتری خرج کرد. برای تغییر فضا باب شوخی باز کرد. ارام و دلنشین. حس امنیت و آرامش. حس یک آشنای قدیمی که بعد مدتها در شهر غریب پیدایش میکنی و به دادت میرسد. پیرمرد خوابیده روی تخت انطرف اتاق به گرسنگی زبان باز کرد. صداش مثل نمکی فیلم مسافران مهتاب بود. احمد عین کودکی تر و خشکش میکرد. دوستانه گفت "چشم باباجون صبر کن زیرتو تمیز کنم دستام کثیفه بعدا برات لقمه میگیرم. ماشاالله دهن داریا پدرجان!" من که در شام خودم مانده بودم از اشتهای سیری ناپذیر پیرمرد که بعداز خوردن یک غازی نون و پنیر درخواست تکرار داد تعجب کردم. احمد غازی دیگری تحویلش داد بعد قانعش کرد در معدهاش را بگذارد تا صبح بخوابد. پیرمرد دهندار مانند بچه به حرف احمد گوش کرد، کرکره معده بست در گاز خروجی را باز کرد. با هر صدایی احمد رو به من میگفت "داره تشکر میکنه!". سیستم سرمایش مرکزی مثل اسب از داخل دریچه کولر شیحه میکشید، به خوبی گرمای مرداد زیر سُمش له میشد. شش پنکه از روی دیوار به همه جا سر میچرخاندن. شب، برای پناه گرفتن از باد پنکه و سرمای تهویه با خجالت درخواست کردم رو تختی قرمز رنگ پرز بلند تا خورده پایین تخت را رویم بکشند. بوی تند ادرار با رو تختی بالا امد توی دماغم پیچید. باز به عمق غربت فرو رفتم. دم نزنم و با همان رو تختی صبح کردم. خواب بهترین راه فرار از حال خراب بود با تاریک شدن هوا غم بیدار میشود در میدان سکوت به روح انسان میتازد. قلبم ارام و بیصدا میزد. خنجر به دلم افتاده بود، مدام انار میترکاند. نور قرمز شبخواب از پشت پلک راه به چشمم یافت چفیه به صورتم کشیدم از شر نور خلاص شدم سر و صدای سیستم خنک کننده و رفت و آمد بیرون اتاق و ناله پیرزنی مانعی برای ورود به گوشم نداشتن. چندبار از سر و صدای پیر مرد الزایمری ته اتاق که تلاش میکرد برای رفتن خانه لیلا از تخت پایین بیاید، بیدار شدم قطاری به سمتم در حرکت بود از خواب پریدم روی تخت داخل اتاق قرمز خودم را یافتم. صدای کوبش چرخهای فولادی قطار بر روی ریل از خواب بیرون امده بود فکر کردم هنوز خواب میبینم. صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه بود. باید به صدای محیط عادت میکردم. #با_یک_انگشت @2Neal
به نام خدافصل 1-قسمت ششمقرنطینه!
صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه. باید به صدای محیط عادت میکردم. با هر بیدار شدن، نگران قضا شدن نماز صبح به پنجره انتهای اتاق چشم میدوختم. از ان فاصله آسمان پنهان بود از نگاهم. اجرهای سه سانتی دیوار بخش کنار و فضای سبز بینشان در دید بود. روشنایی لامپ مهتابی بیرون اجازه تشخیص وقت تقریبی اذان نمیداد. دست کشیدم کنار پهلو بدنبال گوشی. زیر دست راست سمت دیوار حس کردم لای دو انگشت سبابه و اشاره، چسباندم به پهلو لای انگشتانم قفل کردم بالا کشیدم، روی شکم روشن کردم، ساعت ۳۰: ۲ نشانم داد چشم بستم چفیه به صورتم کشیدم از نور شبخواب. ساعت ۵ صبح احمد با چرخ دو طبقهای که تجهیزات تعویض ملحفه و پوشینه بارش بود آمد. چراغ روشن کرد. دوباره زخمهایم را پمادمال و به تک تک مددجوها سر زد.ساعت ۷ صبح شیفت عوض شد هر دوازده ساعت یک شیفت، جوان خوش قامت با هیبت آبگرمکن مخزنی که سرش کوچکتراز بدنش به نظر میرسید جای احمد آمد. سجاد صدایش میکردند، جوان سفید روی خوش خنده کُرد. ساعت هشت با یک چرخ استیل که ترالی میگفتند وارد اتاق شد بعد سلام پرسید "نون پنیر یا شیر برنج؟" صبحانه پخش میکرد، با تردید گفتم "شیر برنج!" اصلا توقع همچین منوی صبحانهای نداشتم. کاسه شیر برنج آورد گفت چطور میخوری گفتم "مثل آدم! بزار پهلوی چپم قاشق هم بزار داخلش کاریت نباشه." چفیه روی سینهام باز کردم دسته قاشق از روی شصتم رد کردم تهش را به کف دست چسباندم و آرام خوردم. سجاد زیر چشمی چند بار دید زد مطمئن شود بی دردسر میخورم برایش کار زیاد نمیکنم. چای داخل لیوان پلاستیکی ریخت لیوانی که دوست نداشتم با ان چای بخورم ولی خوردم.صدای گوشخراش شبیه جارو برقی که صدا از صدا میبرید فضا را پر کرد. کفشور بود. هر روز کف سالن بخش راه میانداختند. کف اتاقها با تی دستی میکشیدن.با زهراسادات در ارتباط بودم. حالا دخترخاله پسرخاله بودیم همان نسبت قبل ازدواج. نگران حال هم. با گریه اصرار کرد برگردم. پشیمان از کاری که انجام دادیم. عملی نبود. احساسی حرف میزد، هر دو بخوبی میدانستیم امکان ادامه زندگی مشترک نداریم. من نیازمند پرستار و او همسر. تکیهگاه، کسی که از او مراقبت کند. دو نیاز متفاوت باعث افتراق ما شد. میگفت شبها خوابم نمیبرد، تا صبح در رختخواب جان میکنم. یک شب از ترس بیدار شده بود. لیفم را از حمام آورد بغل کرده بود تا صبح با رایحه آن خوابیده بود!بعداز دنبال کردن رد ترکهای سقف و شمردن چندین باره هفت مگس گیر کرده بر روی چسب لولهای آویزان، رو جمع کردم از سجاد خواهش کردم ساید بغل تخت بردارد لبتاپ از کیف درارود، روی ویلچرم کنار تخت بگذارد، سجاد با خوشرویی اجابت کرد. فهمیدم محبت اینجا در جریان است. اختلاف ارتفاع سطح تخت با ویلچر زیاد بود گردن درد گرفتم. به زحمت سری به بازار بورس زدم همه چی قرمز، خون از بازار میچکید. کل بازار در شیب نزولی افتاده بود. دو هفته پیش اقای رییس جمهور با نیش باز توی تلویزیون گفت "مردم باید همه چیزشون رو به بورس بسپارند!" بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. ادامه دارد....
#با_یک_انگشت
@2Neal
صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه. باید به صدای محیط عادت میکردم. با هر بیدار شدن، نگران قضا شدن نماز صبح به پنجره انتهای اتاق چشم میدوختم. از ان فاصله آسمان پنهان بود از نگاهم. اجرهای سه سانتی دیوار بخش کنار و فضای سبز بینشان در دید بود. روشنایی لامپ مهتابی بیرون اجازه تشخیص وقت تقریبی اذان نمیداد. دست کشیدم کنار پهلو بدنبال گوشی. زیر دست راست سمت دیوار حس کردم لای دو انگشت سبابه و اشاره، چسباندم به پهلو لای انگشتانم قفل کردم بالا کشیدم، روی شکم روشن کردم، ساعت ۳۰: ۲ نشانم داد چشم بستم چفیه به صورتم کشیدم از نور شبخواب. ساعت ۵ صبح احمد با چرخ دو طبقهای که تجهیزات تعویض ملحفه و پوشینه بارش بود آمد. چراغ روشن کرد. دوباره زخمهایم را پمادمال و به تک تک مددجوها سر زد.ساعت ۷ صبح شیفت عوض شد هر دوازده ساعت یک شیفت، جوان خوش قامت با هیبت آبگرمکن مخزنی که سرش کوچکتراز بدنش به نظر میرسید جای احمد آمد. سجاد صدایش میکردند، جوان سفید روی خوش خنده کُرد. ساعت هشت با یک چرخ استیل که ترالی میگفتند وارد اتاق شد بعد سلام پرسید "نون پنیر یا شیر برنج؟" صبحانه پخش میکرد، با تردید گفتم "شیر برنج!" اصلا توقع همچین منوی صبحانهای نداشتم. کاسه شیر برنج آورد گفت چطور میخوری گفتم "مثل آدم! بزار پهلوی چپم قاشق هم بزار داخلش کاریت نباشه." چفیه روی سینهام باز کردم دسته قاشق از روی شصتم رد کردم تهش را به کف دست چسباندم و آرام خوردم. سجاد زیر چشمی چند بار دید زد مطمئن شود بی دردسر میخورم برایش کار زیاد نمیکنم. چای داخل لیوان پلاستیکی ریخت لیوانی که دوست نداشتم با ان چای بخورم ولی خوردم.صدای گوشخراش شبیه جارو برقی که صدا از صدا میبرید فضا را پر کرد. کفشور بود. هر روز کف سالن بخش راه میانداختند. کف اتاقها با تی دستی میکشیدن.با زهراسادات در ارتباط بودم. حالا دخترخاله پسرخاله بودیم همان نسبت قبل ازدواج. نگران حال هم. با گریه اصرار کرد برگردم. پشیمان از کاری که انجام دادیم. عملی نبود. احساسی حرف میزد، هر دو بخوبی میدانستیم امکان ادامه زندگی مشترک نداریم. من نیازمند پرستار و او همسر. تکیهگاه، کسی که از او مراقبت کند. دو نیاز متفاوت باعث افتراق ما شد. میگفت شبها خوابم نمیبرد، تا صبح در رختخواب جان میکنم. یک شب از ترس بیدار شده بود. لیفم را از حمام آورد بغل کرده بود تا صبح با رایحه آن خوابیده بود!بعداز دنبال کردن رد ترکهای سقف و شمردن چندین باره هفت مگس گیر کرده بر روی چسب لولهای آویزان، رو جمع کردم از سجاد خواهش کردم ساید بغل تخت بردارد لبتاپ از کیف درارود، روی ویلچرم کنار تخت بگذارد، سجاد با خوشرویی اجابت کرد. فهمیدم محبت اینجا در جریان است. اختلاف ارتفاع سطح تخت با ویلچر زیاد بود گردن درد گرفتم. به زحمت سری به بازار بورس زدم همه چی قرمز، خون از بازار میچکید. کل بازار در شیب نزولی افتاده بود. دو هفته پیش اقای رییس جمهور با نیش باز توی تلویزیون گفت "مردم باید همه چیزشون رو به بورس بسپارند!" بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. ادامه دارد....
#با_یک_انگشت
@2Neal
۱۹۱
۱۲:۵۹