زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1 قسمت چهارم قرنطینه! -گفتم حداقل جهت قبله کدام طرف است؟! از اتاق بیرون رفت، برگشت رو به پنچره کمی مایل ایستاد گفت: - نمازخوانها رو به اینطرف میایستند. بدون مهر و وضو سر به سمت پنجره چرخاندم و گفتم: "الله اکبر!" سکوت درونم پیچید هیچ صدایی نمیامد حتی قلبم که هیچ وقت ارام و قرار نداشت! همه چشم شده بودند بیصدا به تماشا. تکتک سلولها دپرس و ماتم زده در غار تنهایی خود فرو رفته بودند. تنها زبان سخن میگفت. صدای آن در فضای خالی درونم میپیچید و هر سلول تکرار میکردا رکعت اول نماز ظهر را خواندم رکعت دوم دستان مشت شده که قادر به باز کردن انگشتانش نبودم، برای قنوت روی سینه گذاشتم، سکوت کردم بغض یقهام را سفت گرفته بود نمیتوانستم حرف بزنم در نهایت ناتوانی مانند کودک بیدفاع گمشده غریب افتاده بودم بیاختیار این دعا بر زبانم جاری شد (رب انی لما انزلت الیه من خیر فقیر) اختیار هیچ یک از اعضای بدنم دستم نبود. گردن به پایین فلج کامل، و به بالا فرمان نمیبرد. صورتم بیاختیار خیس میشد. نمیدانم آن زمان که حضرت موسی بعداز کشتن مامور فرعون به بیابان فرار کرد و سه روز بدون اب و غذا از شدت ضعف و ناتوانی این دعا را خواند چه حالی داشت! ولی من در اوج غربت و ناتوانی و احساس خسارت شدید، بدون پشت پناه این دعا بر زبانم جاری شد. بعداز سجده رکعت دوم تشهد گفتم یک لحظه بیاختیار ذکر سلام سر زبانم آمد و گفتم "اسلا...!" مکث کردم، بلاخره مغزم فرمان دست گرفت مشغول حساب شد. اینجا مسافر محسوب میشوم؟! چرا نماز ظهر را دو رکعتی سلام میدهم؟ حواسم نیود دیگر ساکن آسایشگاه شدم! باور نداشتم مسافر نیستم و اینجا ماندگارم. به خودم آمدم، فهمیدم باید نماز کامل بخوانم؛ باورش مانند تخت سنگی سخت و سنگین، روی سینه راه بر نفس میبست. دلم میخواست سلام میدادم، مگر چند روز قرار بود اینجا بمانم؟! تمام این کابوس با سلام نماز دورکعتی تمام میشد بعد بیدار میشدم از این خواب ترسناکی که درش هستم. بعد نفس عمیقی با خیال راحت میکشیدم خواب بوده. بعد دوباره میخوابیدم، خوابی شیرین و ابدی. انگار هیچ وقت بیدار نبودم اما نه خواب بود و نه به خواب فرو رفته بودم. مانند مجرمان محکوم به حبس ابد در سلول انفرادی باید ادامه میدادم، چیزی که نامش زندگی بود. چه واژه غریبی، زندگی! واقعا زندگی یعنی چه! وقتی خوش به مردن داری؟! زندگی یعنی امید داشتن برای حیات، داشتن دلیل برای ماندن و ادامه دادن. به سختی گفتم: "بحوللله و قوة اقوم و اقعد." کوهی بر دوشم سنگینی میکرد. با این جمله به سختی در خیالم بلند شدم رکعت سوم نماز ظهر را خواندم. رکعت سوم یعنی نمازم شکسته نیست یعنی مسافر نیستم یعنی از این به بعد اینجا ادامه میدهم یعنی اینجا زندگی خواهم کرد. با همین شرایط، با تمام محرومیتها و محدودیتها. یعنی باید برای ماندن و ادامه دادن دلیل بتراشم. دلیلی که برایش بجنگم و سختی تحمل کنم. در یک کلام یعنی خدا خواسته و من باید بپذیرم. پذیرشی اجباری مانند خوردن جام دارویی تلخ که هیچ راه گریزی از ان نیست. اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم. #با_یک_انگشت @2Neal
به نام خدافصل 1قسمت پنجمقرنطینه!
اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم.ساعت ۶ عصر شام اوردن، کباب تابهای داخل ظرف یکبار مصرف. اولین وعده غذایی آسایشگاه؛ چقدر زیاد و خوش طعم. با دو لقمه سیر شدم، چسبید. اولین نان و نمک آسایشگاه به جانم نشست. ساعت ۷ عصر جوان لر خوش برخوردی به نام احمد آمد جای پرستار صبح. صورت سفید، ریش حنایی و سر خلوت با موهای گشاد گشاد. چشمان تیلهای ته گودی کاسه صورتش میدرخشید. قد میانه و جثه کوچکتری نسبت به پرستارها داشت.
زخمهایم را پمادمال کرد، محبت صدایش به دلم نشست، حین کار احوالپرسم شد چه شد به این حال و روز افتادی و گذرت به اینجا افتاد. احمد بعد از شنیدن رنجنامهم محبت بیشتری خرج کرد. برای تغییر فضا باب شوخی باز کرد. ارام و دلنشین. حس امنیت و آرامش. حس یک آشنای قدیمی که بعد مدتها در شهر غریب پیدایش میکنی و به دادت میرسد.پیرمرد خوابیده روی تخت انطرف اتاق به گرسنگی زبان باز کرد. صداش مثل نمکی فیلم مسافران مهتاب بود. احمد عین کودکی تر و خشکش میکرد. دوستانه گفت "چشم باباجون صبر کن زیرتو تمیز کنم دستام کثیفه بعدا برات لقمه میگیرم. ماشاالله دهن داریا پدرجان!"
من که در شام خودم مانده بودم از اشتهای سیری ناپذیر پیرمرد که بعداز خوردن یک غازی نون و پنیر درخواست تکرار داد تعجب کردم. احمد غازی دیگری تحویلش داد بعد قانعش کرد در معدهاش را بگذارد تا صبح بخوابد.پیرمرد دهندار مانند بچه به حرف احمد گوش کرد، کرکره معده بست در گاز خروجی را باز کرد. با هر صدایی احمد رو به من میگفت "داره تشکر میکنه!".
سیستم سرمایش مرکزی مثل اسب از داخل دریچه کولر شیحه میکشید، به خوبی گرمای مرداد زیر سُمش له میشد. شش پنکه از روی دیوار به همه جا سر میچرخاندن. شب، برای پناه گرفتن از باد پنکه و سرمای تهویه با خجالت درخواست کردم رو تختی قرمز رنگ پرز بلند تا خورده پایین تخت را رویم بکشند. بوی تند ادرار با رو تختی بالا امد توی دماغم پیچید. باز به عمق غربت فرو رفتم. دم نزنم و با همان رو تختی صبح کردم.
خواب بهترین راه فرار از حال خراب بود با تاریک شدن هوا غم بیدار میشود در میدان سکوت به روح انسان میتازد. قلبم ارام و بیصدا میزد. خنجر به دلم افتاده بود، مدام انار میترکاند. نور قرمز شبخواب از پشت پلک راه به چشمم یافت چفیه به صورتم کشیدم از شر نور خلاص شدم سر و صدای سیستم خنک کننده و رفت و آمد بیرون اتاق و ناله پیرزنی مانعی برای ورود به گوشم نداشتن. چندبار از سر و صدای پیر مرد الزایمری ته اتاق که تلاش میکرد برای رفتن خانه لیلا از تخت پایین بیاید، بیدار شدم قطاری به سمتم در حرکت بود از خواب پریدم روی تخت داخل اتاق قرمز خودم را یافتم. صدای کوبش چرخهای فولادی قطار بر روی ریل از خواب بیرون امده بود فکر کردم هنوز خواب میبینم. صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه بود. باید به صدای محیط عادت میکردم.
#با_یک_انگشت@2Neal
اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم.ساعت ۶ عصر شام اوردن، کباب تابهای داخل ظرف یکبار مصرف. اولین وعده غذایی آسایشگاه؛ چقدر زیاد و خوش طعم. با دو لقمه سیر شدم، چسبید. اولین نان و نمک آسایشگاه به جانم نشست. ساعت ۷ عصر جوان لر خوش برخوردی به نام احمد آمد جای پرستار صبح. صورت سفید، ریش حنایی و سر خلوت با موهای گشاد گشاد. چشمان تیلهای ته گودی کاسه صورتش میدرخشید. قد میانه و جثه کوچکتری نسبت به پرستارها داشت.
زخمهایم را پمادمال کرد، محبت صدایش به دلم نشست، حین کار احوالپرسم شد چه شد به این حال و روز افتادی و گذرت به اینجا افتاد. احمد بعد از شنیدن رنجنامهم محبت بیشتری خرج کرد. برای تغییر فضا باب شوخی باز کرد. ارام و دلنشین. حس امنیت و آرامش. حس یک آشنای قدیمی که بعد مدتها در شهر غریب پیدایش میکنی و به دادت میرسد.پیرمرد خوابیده روی تخت انطرف اتاق به گرسنگی زبان باز کرد. صداش مثل نمکی فیلم مسافران مهتاب بود. احمد عین کودکی تر و خشکش میکرد. دوستانه گفت "چشم باباجون صبر کن زیرتو تمیز کنم دستام کثیفه بعدا برات لقمه میگیرم. ماشاالله دهن داریا پدرجان!"
من که در شام خودم مانده بودم از اشتهای سیری ناپذیر پیرمرد که بعداز خوردن یک غازی نون و پنیر درخواست تکرار داد تعجب کردم. احمد غازی دیگری تحویلش داد بعد قانعش کرد در معدهاش را بگذارد تا صبح بخوابد.پیرمرد دهندار مانند بچه به حرف احمد گوش کرد، کرکره معده بست در گاز خروجی را باز کرد. با هر صدایی احمد رو به من میگفت "داره تشکر میکنه!".
سیستم سرمایش مرکزی مثل اسب از داخل دریچه کولر شیحه میکشید، به خوبی گرمای مرداد زیر سُمش له میشد. شش پنکه از روی دیوار به همه جا سر میچرخاندن. شب، برای پناه گرفتن از باد پنکه و سرمای تهویه با خجالت درخواست کردم رو تختی قرمز رنگ پرز بلند تا خورده پایین تخت را رویم بکشند. بوی تند ادرار با رو تختی بالا امد توی دماغم پیچید. باز به عمق غربت فرو رفتم. دم نزنم و با همان رو تختی صبح کردم.
خواب بهترین راه فرار از حال خراب بود با تاریک شدن هوا غم بیدار میشود در میدان سکوت به روح انسان میتازد. قلبم ارام و بیصدا میزد. خنجر به دلم افتاده بود، مدام انار میترکاند. نور قرمز شبخواب از پشت پلک راه به چشمم یافت چفیه به صورتم کشیدم از شر نور خلاص شدم سر و صدای سیستم خنک کننده و رفت و آمد بیرون اتاق و ناله پیرزنی مانعی برای ورود به گوشم نداشتن. چندبار از سر و صدای پیر مرد الزایمری ته اتاق که تلاش میکرد برای رفتن خانه لیلا از تخت پایین بیاید، بیدار شدم قطاری به سمتم در حرکت بود از خواب پریدم روی تخت داخل اتاق قرمز خودم را یافتم. صدای کوبش چرخهای فولادی قطار بر روی ریل از خواب بیرون امده بود فکر کردم هنوز خواب میبینم. صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه بود. باید به صدای محیط عادت میکردم.
#با_یک_انگشت@2Neal
۲۱۸
۱۵:۰۶