زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1 قسمت سوم قرنطینه! حتی یک لحظه بدون آن قابل تصور نبود. جوان روپوش کرم که رد افتاب حسابی بر چهرهش نشسته بود ویلچرم را گرفت و مانند بچهای که بند ناف از مادرش ببرند مرا از خواهر برادرم جدا کرد حس غربت مثل باد خزان تمام وجودم را لرزاند. بغض پنجه در گلوم انداخت. تا اتاق ۶۰ متری با 15 تخت فلزی هول داد. بغل اولین تخت گوشه دیوار پارک کرد. به کمک آقای عینکی روپوش خاکستری، روی تخت گذاشتن. بعد لباسهام را برای برسی زخم از تن درآورد... سرعت کار پرستار در دراوردن لباس، ته دلم را خالی کرد، احساس غربت و تنهایی بهم حملهور شد. ناتوان از کمترین حرکتی نگاه میکردم. قفل به زبانم خورده بود نتوانستم بگویم کمی مهربانتر با بدن نحیف خشک رفتار کنید. شلوارم را داخل سبد فلزی پرت کرد. زبان در دهان چرخاندم "لای رخت چرکها نندازید تازه پوشیدم تمیزه" - پاسخ داد "میره رختشورخونه میشورند" فکر کردم داخل یک سیستم دارای برنامه پیشفرض قرار گرفتم که برای همه مددجوها اعمال میشود و چارهای جز پذیرش نیست. جوان روپوش کرمی ساید آهنی بغل تخت گذاشت. تخت زندان شد. هر چه گفتم نیازی نیست نگذار، توجهی نکرد. از پشت نرده ساید تخت مانند محبوسین در زندان، نظارهگر اطراف شدم. بیاختیار چشمانم تر میشد. قطره آب از لبه خلفی چشمم پایین میدوید. توی گرمای مرداد دلم یخ زده بود! پشت هم بند مشک درون دلم پاره میشد و مانند کیسه ابی که از ارتفاع زمین بخورد کف دلم میترکید! هر قدر سعی کردم ارتباط بگیرم، پرستار گاردش باز نشد! اسمش حامد و لک تبار بود، بعدا متوجه دلیل این رفتارش شدم. سعی میکردند با مددجوهای جدید ارتباط نگیرند، ارتباط یعنی سخن گفتن، گفتن نیاز و شنیدن و براوردن، براوردن نیاز هم زحمت دارد! تخت برایم کوتاه بود پا از لای میلههای انتهای تخت یک متر و هشتاد سانتی بیرون میزد. به ناچار گفتم جمعشان کنند. بوی تند ادرار فضای غربت را غلظت میداد ندانستن حقوقم باعث تحمیل فشار مضاعف روانی شده بود. حس مهاجر غیر قانونی به کشور دیگر ساکن در کمپ داشتم. نهار نخورده بودم، مهم نبود عادت داشتم، توی دو سال اخیر که به خاطر بیماری مفصلی زهرا سادات ساکن خانه آقام بودم کم خور شده بودم. بالا پایین کردن یک تنه داش امیر و از ان بدتر، تر و خشک کردن آقام فشار میاورد به غرورم!. با ۵۸ کیلو وزن و یک متر و نود قد! عین معتادها بود قیافهام. نماز ظهر و عصرم مانده بود آب خواستم برای وضو، حامد خلقش در هم شد غرغر کرد و هزار بهانه برای نیاوردن. -گفتم "مهر یا سنگی چیزی حداقل!" صدایش بلند شد و شکایت برد به خانم ذولفقاری، بهیار و مسئول بخش. همان که گمان کردم دکتر هست، با لحن ملامتگر امد به نصیحت، که کار اضافه برای آقای پرستار نتراشم! -گفتم حداقل جهت قبله کدام طرف است؟! از اتاق بیرون رفت، برگشت رو به پنچره کمی مایل ایستاد گفت: - نمازخوانها رو به اینطرف میایستند. ادامه دارد... #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدافصل 1قسمت چهارمقرنطینه!
-گفتم حداقل جهت قبله کدام طرف است؟! از اتاق بیرون رفت، برگشت رو به پنچره کمی مایل ایستاد گفت:- نمازخوانها رو به اینطرف میایستند.بدون مهر و وضو سر به سمت پنجره چرخاندم و گفتم: "الله اکبر!" سکوت درونم پیچید هیچ صدایی نمیامد حتی قلبم که هیچ وقت ارام و قرار نداشت! همه چشم شده بودند بیصدا به تماشا. تکتک سلولها دپرس و ماتم زده در غار تنهایی خود فرو رفته بودند. تنها زبان سخن میگفت. صدای آن در فضای خالی درونم میپیچید و هر سلول تکرار میکردارکعت اول نماز ظهر را خواندم رکعت دوم دستان مشت شده که قادر به باز کردن انگشتانش نبودم، برای قنوت روی سینه گذاشتم، سکوت کردم بغض یقهام را سفت گرفته بود نمیتوانستم حرف بزنم در نهایت ناتوانی مانند کودک بیدفاع گمشده غریب افتاده بودم بیاختیار این دعا بر زبانم جاری شد (رب انی لما انزلت الیه من خیر فقیر) اختیار هیچ یک از اعضای بدنم دستم نبود. گردن به پایین فلج کامل، و به بالا فرمان نمیبرد. صورتم بیاختیار خیس میشد.
نمیدانم آن زمان که حضرت موسی بعداز کشتن مامور فرعون به بیابان فرار کرد و سه روز بدون اب و غذا از شدت ضعف و ناتوانی این دعا را خواند چه حالی داشت! ولی من در اوج غربت و ناتوانی و احساس خسارت شدید، بدون پشت پناه این دعا بر زبانم جاری شد. بعداز سجده رکعت دوم تشهد گفتم یک لحظه بیاختیار ذکر سلام سر زبانم آمد و گفتم "اسلا...!" مکث کردم، بلاخره مغزم فرمان دست گرفت مشغول حساب شد. اینجا مسافر محسوب میشوم؟! چرا نماز ظهر را دو رکعتی سلام میدهم؟حواسم نیود دیگر ساکن آسایشگاه شدم! باور نداشتم مسافر نیستم و اینجا ماندگارم. به خودم آمدم، فهمیدم باید نماز کامل بخوانم؛ باورش مانند تخت سنگی سخت و سنگین، روی سینه راه بر نفس میبست. دلم میخواست سلام میدادم، مگر چند روز قرار بود اینجا بمانم؟! تمام این کابوس با سلام نماز دورکعتی تمام میشد بعد بیدار میشدم از این خواب ترسناکی که درش هستم. بعد نفس عمیقی با خیال راحت میکشیدم خواب بوده. بعد دوباره میخوابیدم، خوابی شیرین و ابدی. انگار هیچ وقت بیدار نبودم اما نه خواب بود و نه به خواب فرو رفته بودم. مانند مجرمان محکوم به حبس ابد در سلول انفرادی باید ادامه میدادم، چیزی که نامش زندگی بود.چه واژه غریبی، زندگی! واقعا زندگی یعنی چه! وقتی خوش به مردن داری؟! زندگی یعنی امید داشتن برای حیات، داشتن دلیل برای ماندن و ادامه دادن. به سختی گفتم: "بحوللله و قوة اقوم و اقعد." کوهی بر دوشم سنگینی میکرد. با این جمله به سختی در خیالم بلند شدم رکعت سوم نماز ظهر را خواندم. رکعت سوم یعنی نمازم شکسته نیست یعنی مسافر نیستم یعنی از این به بعد اینجا ادامه میدهم یعنی اینجا زندگی خواهم کرد. با همین شرایط، با تمام محرومیتها و محدودیتها. یعنی باید برای ماندن و ادامه دادن دلیل بتراشم. دلیلی که برایش بجنگم و سختی تحمل کنم. در یک کلام یعنی خدا خواسته و من باید بپذیرم. پذیرشی اجباری مانند خوردن جام دارویی تلخ که هیچ راه گریزی از ان نیست. اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم.
#با_یک_انگشت
@2Neal
-گفتم حداقل جهت قبله کدام طرف است؟! از اتاق بیرون رفت، برگشت رو به پنچره کمی مایل ایستاد گفت:- نمازخوانها رو به اینطرف میایستند.بدون مهر و وضو سر به سمت پنجره چرخاندم و گفتم: "الله اکبر!" سکوت درونم پیچید هیچ صدایی نمیامد حتی قلبم که هیچ وقت ارام و قرار نداشت! همه چشم شده بودند بیصدا به تماشا. تکتک سلولها دپرس و ماتم زده در غار تنهایی خود فرو رفته بودند. تنها زبان سخن میگفت. صدای آن در فضای خالی درونم میپیچید و هر سلول تکرار میکردارکعت اول نماز ظهر را خواندم رکعت دوم دستان مشت شده که قادر به باز کردن انگشتانش نبودم، برای قنوت روی سینه گذاشتم، سکوت کردم بغض یقهام را سفت گرفته بود نمیتوانستم حرف بزنم در نهایت ناتوانی مانند کودک بیدفاع گمشده غریب افتاده بودم بیاختیار این دعا بر زبانم جاری شد (رب انی لما انزلت الیه من خیر فقیر) اختیار هیچ یک از اعضای بدنم دستم نبود. گردن به پایین فلج کامل، و به بالا فرمان نمیبرد. صورتم بیاختیار خیس میشد.
نمیدانم آن زمان که حضرت موسی بعداز کشتن مامور فرعون به بیابان فرار کرد و سه روز بدون اب و غذا از شدت ضعف و ناتوانی این دعا را خواند چه حالی داشت! ولی من در اوج غربت و ناتوانی و احساس خسارت شدید، بدون پشت پناه این دعا بر زبانم جاری شد. بعداز سجده رکعت دوم تشهد گفتم یک لحظه بیاختیار ذکر سلام سر زبانم آمد و گفتم "اسلا...!" مکث کردم، بلاخره مغزم فرمان دست گرفت مشغول حساب شد. اینجا مسافر محسوب میشوم؟! چرا نماز ظهر را دو رکعتی سلام میدهم؟حواسم نیود دیگر ساکن آسایشگاه شدم! باور نداشتم مسافر نیستم و اینجا ماندگارم. به خودم آمدم، فهمیدم باید نماز کامل بخوانم؛ باورش مانند تخت سنگی سخت و سنگین، روی سینه راه بر نفس میبست. دلم میخواست سلام میدادم، مگر چند روز قرار بود اینجا بمانم؟! تمام این کابوس با سلام نماز دورکعتی تمام میشد بعد بیدار میشدم از این خواب ترسناکی که درش هستم. بعد نفس عمیقی با خیال راحت میکشیدم خواب بوده. بعد دوباره میخوابیدم، خوابی شیرین و ابدی. انگار هیچ وقت بیدار نبودم اما نه خواب بود و نه به خواب فرو رفته بودم. مانند مجرمان محکوم به حبس ابد در سلول انفرادی باید ادامه میدادم، چیزی که نامش زندگی بود.چه واژه غریبی، زندگی! واقعا زندگی یعنی چه! وقتی خوش به مردن داری؟! زندگی یعنی امید داشتن برای حیات، داشتن دلیل برای ماندن و ادامه دادن. به سختی گفتم: "بحوللله و قوة اقوم و اقعد." کوهی بر دوشم سنگینی میکرد. با این جمله به سختی در خیالم بلند شدم رکعت سوم نماز ظهر را خواندم. رکعت سوم یعنی نمازم شکسته نیست یعنی مسافر نیستم یعنی از این به بعد اینجا ادامه میدهم یعنی اینجا زندگی خواهم کرد. با همین شرایط، با تمام محرومیتها و محدودیتها. یعنی باید برای ماندن و ادامه دادن دلیل بتراشم. دلیلی که برایش بجنگم و سختی تحمل کنم. در یک کلام یعنی خدا خواسته و من باید بپذیرم. پذیرشی اجباری مانند خوردن جام دارویی تلخ که هیچ راه گریزی از ان نیست. اگر بپذیرم دیگر مانند پرنده محبوس با بیتابی به میلههای قفس نمیکوبم بال پر زخمی کنم.
#با_یک_انگشت
@2Neal
۲۱۰
۹:۰۹