عکس پروفایل زیر شلواری راه راهز
۱۱۶ عضو

زیر شلواری راه راه

ساده نویسی با مداد گُلی با زیرشلواری راه راه

undefined️ ارتباط undefined @akhosravi55
زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1 قسمت دوم قرنطینه! دلم آرام گرفت. ذوق کردم دیپورت نشدم. پرسیدم "از کجا؟" -همین اتاق روبرو رفتیم اتاق روبرو، خانم روپوس سفید و مقنعه سرمه‌ای نسخه را گرفت، تخت نشانمان داد. چرخ ویلچر روی سرامیک برق افتاده اتاق از ذوق جیغ می‌کشید. امیرحسین دوباره بغلم زد روی تخت گذاشت. خانم مقنعه سرمه‌ای گفت "لباسش رو دربیارید" امیرحسین پرسید "پیرهن دربیارم؟" -گفتم "نه شلوار، معلومه دیگه پرسیدن داره! قلبم تو شلوار که نیست." خندید و گفت "از تو هیچی بعید نیست." خیالم که از زخم راحت شد، نطقم باز شد. ژل لیز شفافی روی استخوان‌های بیرون زده سینه‌م مالید، سعی کرد سیم‌هایی که سرش میک میکی داشت روی آن بچسباند. یکی گیر میداد ان یکی در می‌رفت. بعداز کلی تلاش مذبوحانه و حروم کردن چند متر کاغذ نوار قلب بلاخره موفق شد از قلب چموشم که تن به نوار دادن نمی‌داد، نوار قلب بگیرد. بعداز تایید نوار قلب توسط دکتر دستور بستری صادر شد. روی نیمکت چوبی دالان سرپوشیده سنگ فرش شده که چند ساختمان نما اجر سه سانتی به آن دهن باز کرده بودند، امیرحسین و آبجی فاطمه مقابل خانم قد بلند با روپوش قهوه‌ای، پرونده به دست ایستادند. خانم مانتو قهوه‌ای، یکی‌یکی مدارک طلب کرد، آبجی فاطمه تحویلش می‌داد. بعد فهمیدم مددکار است. از آبجی فاطمه سن، مدرک تحصیلی، شرایط تاهل مرا ‌پرسید. حس معلول ذهنی ناتوان در تکلم بهم دست داد. به غرور نداشتم برخورد از خودم نپرسید. گذاشتم کنج دلم به خوبی و خوشی بستری شوم. بعداز تکمیل پرونده خانم مددکار درخواست کارت حقوق کرد. قرارمان پرداخت شهریه ثابت ماهیانه بود، بدون اعتراض و سؤال ملت کارت تحویلش دادم تا بهانه نباشد. بلاخره خانم مددکار رضایت داد بستری شوم. امیرحسین همراه آبجی فاطمه ویلچرم را به سمت ساختمان‌ یک طبقه انتهای دالان، هل داد. از دو طرف ساختمان به دالان در باز کرده بود. برگ‌های پهن گل‌های رونده از باغچه جلوی هر ساختمان قد کشید از دیوار بالا رفته بودند روی تابلوی بیرون زده از باغچه نوشته بود بنفشه 1. تا بنفشه‌۵، بخش قرنطینه کرونا آسایشگاه رفتیم. بلوک بنفشه پنج ساختمان یک طبقه با بر حدود 30 متر و فضایی بیش از هزار متر، روبروی هم سالمندان آقا را در خود جا داده بود. امیرحسین و ابجی فاطمه جلو در ورودی بخش تحویلم دادن. پرستار با دیدن لپ‌تاب و خرده وسایل باقی مانده تمام خانه زندگی‌ام، سیم غرغر به برق زد که اینجا باید قیدشان را بزنم. با مقاومتم، خانمی با روپوش سفید و گوشی فشار سنج دور گردن مرا به خطا انداخت دکتر باشد، به کمکش آمد و خانم روپوش سرمه‌ای شیر فهمم کرد می‌توانم با پذیرفتن تمام مسئولیت اسیب و مفقودی نگهشان دارم. فامیلش عباسی بود کارش روانشناسی. پذیرفتم، مجوز ورود دادند. لپ تاپم تنها دارایی باقی مانده از کل زندگیم بود. برای بازگشت به جامعه و بدست اوردن تمام از دست رفته‌ها به آن دلخوش بودم. حتی یک لحظه بدون آن قابل تصور نبود. ادامه دارد... #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدافصل 1قسمت سومقرنطینه!
حتی یک لحظه بدون آن قابل تصور نبود. جوان روپوش کرم که رد افتاب حسابی بر چهره‌ش نشسته بود ویلچرم را گرفت و مانند بچه‌ای که بند ناف از مادرش ببرند مرا از خواهر برادرم جدا کرد حس غربت مثل باد خزان تمام وجودم را لرزاند. بغض پنجه در گلوم انداخت. تا اتاق ۶۰ متری با 15 تخت فلزی هول داد. بغل اولین تخت گوشه دیوار پارک کرد. به کمک آقای عینکی روپوش خاکستری، روی تخت گذاشتن. بعد لباس‌هام را برای برسی زخم از تن درآورد...سرعت کار پرستار در دراوردن لباس، ته دلم را خالی کرد، احساس غربت و تنهایی بهم حمله‌ور شد. ناتوان از کمترین حرکتی نگاه می‌کردم. قفل به زبانم خورده بود نتوانستم بگویم کمی مهربانتر با بدن نحیف خشک رفتار کنید. شلوارم را داخل سبد فلزی پرت کرد. زبان در دهان چرخاندم "لای رخت چرک‌ها نندازید تازه پوشیدم تمیزه" - پاسخ داد "می‌ره رختشورخونه می‌شورند"فکر کردم داخل یک سیستم دارای برنامه پیش‌فرض قرار گرفتم که برای همه مددجوها اعمال می‌شود و چاره‌ای جز پذیرش نیست. جوان روپوش کرمی ساید آهنی بغل تخت گذاشت. تخت زندان شد. هر چه گفتم نیازی نیست نگذار، توجهی نکرد. از پشت نرده ساید تخت مانند محبوسین در زندان، نظاره‌گر اطراف شدم.بی‌اختیار چشمانم تر می‌شد. قطره آب از لبه خلفی چشمم پایین می‌دوید. توی گرمای مرداد دلم یخ زده بود! پشت هم بند مشک درون دلم پاره می‌شد و مانند کیسه ابی که از ارتفاع زمین بخورد کف دلم می‌ترکید!هر قدر سعی کردم ارتباط بگیرم، پرستار گاردش باز نشد! اسمش حامد و لک تبار بود، بعدا متوجه دلیل این رفتارش شدم. سعی می‌کردند با مددجوهای جدید ارتباط نگیرند، ارتباط یعنی سخن گفتن، گفتن نیاز و شنیدن و براوردن، براوردن نیاز هم زحمت دارد!تخت برایم کوتاه بود پا از لای میله‌های انتهای تخت یک متر و هشتاد سانتی بیرون میزد. به ناچار گفتم جمعشان کنند. بوی تند ادرار فضای غربت را غلظت می‌داد ندانستن حقوقم باعث تحمیل فشار مضاعف روانی شده بود. حس مهاجر غیر قانونی به کشور دیگر ساکن در کمپ داشتم. نهار نخورده بودم، مهم نبود عادت داشتم، توی دو سال اخیر که به خاطر بیماری مفصلی زهرا سادات ساکن خانه آقام بودم کم خور شده بودم. بالا پایین کردن یک تنه داش امیر و از ان بدتر، تر و خشک کردن آقام فشار می‌اورد به غرورم!. با ۵۸ کیلو وزن و یک متر و نود قد! عین معتادها بود قیافه‌ام.نماز ظهر و عصرم مانده بود آب خواستم برای وضو، حامد خلقش در هم شد غرغر کرد و هزار بهانه برای نیاوردن. -گفتم "مهر یا سنگی چیزی حداقل!" صدایش بلند شد و شکایت برد به خانم ذولفقاری، بهیار و مسئول بخش. همان که گمان کردم دکتر هست، با لحن ملامت‌گر امد به نصیحت، که کار اضافه برای آقای پرستار نتراشم! -گفتم حداقل جهت قبله کدام طرف است؟! از اتاق بیرون رفت، برگشت رو به پنچره کمی مایل ایستاد گفت:- نماز‌خوان‌ها رو به این‌طرف می‌ایستند.ادامه دارد...
#با_یک_انگشت
@2neal
undefined۱۱
undefined۸
undefined۲
undefined۱

۲۳۸

۱۳:۳۱