زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل 1-قسمت ششم قرنطینه! صدای رد شدن قطار باری از نزدیکی اسایشگاه. باید به صدای محیط عادت میکردم. با هر بیدار شدن، نگران قضا شدن نماز صبح به پنجره انتهای اتاق چشم میدوختم. از ان فاصله آسمان پنهان بود از نگاهم. اجرهای سه سانتی دیوار بخش کنار و فضای سبز بینشان در دید بود. روشنایی لامپ مهتابی بیرون اجازه تشخیص وقت تقریبی اذان نمیداد. دست کشیدم کنار پهلو بدنبال گوشی. زیر دست راست سمت دیوار حس کردم لای دو انگشت سبابه و اشاره، چسباندم به پهلو لای انگشتانم قفل کردم بالا کشیدم، روی شکم روشن کردم، ساعت ۳۰: ۲ نشانم داد چشم بستم چفیه به صورتم کشیدم از نور شبخواب. ساعت ۵ صبح احمد با چرخ دو طبقهای که تجهیزات تعویض ملحفه و پوشینه بارش بود آمد. چراغ روشن کرد. دوباره زخمهایم را پمادمال و به تک تک مددجوها سر زد. ساعت ۷ صبح شیفت عوض شد هر دوازده ساعت یک شیفت، جوان خوش قامت با هیبت آبگرمکن مخزنی که سرش کوچکتراز بدنش به نظر میرسید جای احمد آمد. سجاد صدایش میکردند، جوان سفید روی خوش خنده کُرد. ساعت هشت با یک چرخ استیل که ترالی میگفتند وارد اتاق شد بعد سلام پرسید "نون پنیر یا شیر برنج؟" صبحانه پخش میکرد، با تردید گفتم "شیر برنج!" اصلا توقع همچین منوی صبحانهای نداشتم. کاسه شیر برنج آورد گفت چطور میخوری گفتم "مثل آدم! بزار پهلوی چپم قاشق هم بزار داخلش کاریت نباشه." چفیه روی سینهام باز کردم دسته قاشق از روی شصتم رد کردم تهش را به کف دست چسباندم و آرام خوردم. سجاد زیر چشمی چند بار دید زد مطمئن شود بی دردسر میخورم برایش کار زیاد نمیکنم. چای داخل لیوان پلاستیکی ریخت لیوانی که دوست نداشتم با ان چای بخورم ولی خوردم. صدای گوشخراش شبیه جارو برقی که صدا از صدا میبرید فضا را پر کرد. کفشور بود. هر روز کف سالن بخش راه میانداختند. کف اتاقها با تی دستی میکشیدن. با زهراسادات در ارتباط بودم. حالا دخترخاله پسرخاله بودیم همان نسبت قبل ازدواج. نگران حال هم. با گریه اصرار کرد برگردم. پشیمان از کاری که انجام دادیم. عملی نبود. احساسی حرف میزد، هر دو بخوبی میدانستیم امکان ادامه زندگی مشترک نداریم. من نیازمند پرستار و او همسر. تکیهگاه، کسی که از او مراقبت کند. دو نیاز متفاوت باعث افتراق ما شد. میگفت شبها خوابم نمیبرد، تا صبح در رختخواب جان میکنم. یک شب از ترس بیدار شده بود. لیفم را از حمام آورد بغل کرده بود تا صبح با رایحه آن خوابیده بود! بعداز دنبال کردن رد ترکهای سقف و شمردن چندین باره هفت مگس گیر کرده بر روی چسب لولهای آویزان، رو جمع کردم از سجاد خواهش کردم ساید بغل تخت بردارد لبتاپ از کیف درارود، روی ویلچرم کنار تخت بگذارد، سجاد با خوشرویی اجابت کرد. فهمیدم محبت اینجا در جریان است. اختلاف ارتفاع سطح تخت با ویلچر زیاد بود گردن درد گرفتم. به زحمت سری به بازار بورس زدم همه چی قرمز، خون از بازار میچکید. کل بازار در شیب نزولی افتاده بود. دو هفته پیش اقای رییس جمهور با نیش باز توی تلویزیون گفت "مردم باید همه چیزشون رو به بورس بسپارند!" بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. ادامه دارد.... #با_یک_انگشت @2Neal
به نام خدافصل 1-قسمت هفتمقرنطینه!
بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. به امیرحسین زنگ زدم برای مُهر و مودم جیبی با کمی وسیله، زمان سوهان روحم بود. باید راهی برای فرار از نشخوار فکری پیدا میکردم، وگرنه زیر آوار خاطرات گذشتهام مدفون میشدم.
پیر مردی که شب خانه لیلا گم کرده بود، سُرم به دست قصد پایین امدن از تخت داشت. به گمانم یکی ادرس لیلا در گوشش خوانده بود. سجاد را صدا زدم از تخت نیافتد. بعداز ان شدم بپای پیرمرد! حس ان عروسک میمون کارتون اسباببازیها در مهد کودک که پشت مانیتور مراقب عروسکهای دیگر بود فرار نکنند داشتم.
سجاد از بهیار مدد طلبید، زن سی و خورده ساله پوست روشن جای ذولفقاری وارد اتاق شد. با طراوتتر از او بود ولی در تجربه به همان میزان کمتجربه و خامتر. از دستپاچگیاش میشد تشخیص داد.
سلامش دادم با پسوند پدرجان علیک گفت! یک عان همه چیز برایم متوقف شد. اولین بار پدرجان خطاب شدم. کلمه پدرجان از یک دختری که نهایتا 10 سال اختلاف سنی داشت تیر خلاص بود بر روح زخمیم. بنده خدا تقصیری نداشت چه میدانست سنگ آسیاب روزگار چطور گَرد سپیدی بر سر و رویم که جز پوست و استخوان نمانده بود پاشیده.
شیف شب پدریارمان میثم نامی بود. پرستاران را پدریار مینامیدن. پدر یاری رسان. جوان خوش قد و بالا با اندامی مناسب و چشم ابرو سیاه و پوستی سفید، از باقی خوشتیپتر. اخلاق و برخورد گرم میثم باعث جوش خوردن دلمان شد. آخر شب یک ساعتی با هم گرم گرفتیم.
حمامچهارشنبه صبح سجاد بجای ترالی صبحانه با تخت برانکاردی کف پلاستیکی با یک لایه فوم روش، پیچید داخل اتاق. کنار تختم پارک کرد. با تردید نگاهی به تخت برانکاردی انداختم، پرسیدم "جریان چیه؟"- با خنده گفت "حمومه حموم. بپر بالا بریم"
بعد چند بار صدا زد "قوتی، قوتی" مردی با لباس طوسی آمد. برخلاف فامیلش لاغر و لاجون. دوتایی سر و تهم را گرفتن گذاشتن روی تخت برانکادری یک ملحفه روم، هول دادن بیرون اتاق به سمت در بغل ایستگاه پرستاری که جلوش با پرده برزنت پوشیده شده بود.
وارد اتاقی که از سقفش گرما میبارید شدم سقف پوشیده از لولههای آبگرم. پیر و جوان کج و کوله لخت مانند خیارهای سالادی جلوی میوه فروشی روی برانکار ولو شده بودیم محفل کاملا خودمانی، حس حمام و استخرهای خارجه که تعریفش شنیده بودم بهم دست داد. فهمیدم فقط دکترها محرم نیستند اینحا همه بهم محرمند. گرما، بوی پوشینههای باز شده جا تمیز نشده را در هم قاطی میکرد تانکر تانکر از دماغم داخل مغزم میچپاند. حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام.
#با_یک_انگشت@2Neal
بیچاره مردمی که اعتماد کردن به شارلاتانی که رییسجمهور شده بود و داراییشان را آوردند در بورس از شر تورم افسارگسیخته در امان باشد. به امیرحسین زنگ زدم برای مُهر و مودم جیبی با کمی وسیله، زمان سوهان روحم بود. باید راهی برای فرار از نشخوار فکری پیدا میکردم، وگرنه زیر آوار خاطرات گذشتهام مدفون میشدم.
پیر مردی که شب خانه لیلا گم کرده بود، سُرم به دست قصد پایین امدن از تخت داشت. به گمانم یکی ادرس لیلا در گوشش خوانده بود. سجاد را صدا زدم از تخت نیافتد. بعداز ان شدم بپای پیرمرد! حس ان عروسک میمون کارتون اسباببازیها در مهد کودک که پشت مانیتور مراقب عروسکهای دیگر بود فرار نکنند داشتم.
سجاد از بهیار مدد طلبید، زن سی و خورده ساله پوست روشن جای ذولفقاری وارد اتاق شد. با طراوتتر از او بود ولی در تجربه به همان میزان کمتجربه و خامتر. از دستپاچگیاش میشد تشخیص داد.
سلامش دادم با پسوند پدرجان علیک گفت! یک عان همه چیز برایم متوقف شد. اولین بار پدرجان خطاب شدم. کلمه پدرجان از یک دختری که نهایتا 10 سال اختلاف سنی داشت تیر خلاص بود بر روح زخمیم. بنده خدا تقصیری نداشت چه میدانست سنگ آسیاب روزگار چطور گَرد سپیدی بر سر و رویم که جز پوست و استخوان نمانده بود پاشیده.
شیف شب پدریارمان میثم نامی بود. پرستاران را پدریار مینامیدن. پدر یاری رسان. جوان خوش قد و بالا با اندامی مناسب و چشم ابرو سیاه و پوستی سفید، از باقی خوشتیپتر. اخلاق و برخورد گرم میثم باعث جوش خوردن دلمان شد. آخر شب یک ساعتی با هم گرم گرفتیم.
حمامچهارشنبه صبح سجاد بجای ترالی صبحانه با تخت برانکاردی کف پلاستیکی با یک لایه فوم روش، پیچید داخل اتاق. کنار تختم پارک کرد. با تردید نگاهی به تخت برانکاردی انداختم، پرسیدم "جریان چیه؟"- با خنده گفت "حمومه حموم. بپر بالا بریم"
بعد چند بار صدا زد "قوتی، قوتی" مردی با لباس طوسی آمد. برخلاف فامیلش لاغر و لاجون. دوتایی سر و تهم را گرفتن گذاشتن روی تخت برانکادری یک ملحفه روم، هول دادن بیرون اتاق به سمت در بغل ایستگاه پرستاری که جلوش با پرده برزنت پوشیده شده بود.
وارد اتاقی که از سقفش گرما میبارید شدم سقف پوشیده از لولههای آبگرم. پیر و جوان کج و کوله لخت مانند خیارهای سالادی جلوی میوه فروشی روی برانکار ولو شده بودیم محفل کاملا خودمانی، حس حمام و استخرهای خارجه که تعریفش شنیده بودم بهم دست داد. فهمیدم فقط دکترها محرم نیستند اینحا همه بهم محرمند. گرما، بوی پوشینههای باز شده جا تمیز نشده را در هم قاطی میکرد تانکر تانکر از دماغم داخل مغزم میچپاند. حس گیر کردن پشت کامیون تخلیه فاضلاب در ترافیک. منتظر نوبت بودیم برویم زیر دست تنها معلول شور حمام.
#با_یک_انگشت@2Neal
۲۰۸
۱۱:۵۲