زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل۱_قرنطینه قسمت دوازدهم من هیئتی یازده روز از قرنطینه گذشت یک روز مانده به محرم، تازه داشتم با محیط کنار میامدم؛ دلم با رسیدن محرم پر کشید به آسمان هیئتهای عزای امام حسین. بخش هیچ رنگ و بویی از محرم نداشت باند استیشن برای فرهاد دوبس دوبس میکرد. با ذوق دست و پای لاغرش را تکان میداد. حتی در مخیلهم نمیگنجید اینطور وارد ماه عزای حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام شوم. روحالله رفیق سیساله گرمابه و گلستانم که در طول هجده سال معلولیت لحظهای ازم غافل نشد؛ زنگ زد بیاید دنبالم برویم هیئت. بغض قورت دادم گفتم محل نیستم رفتم آسایشگاه. طفلی شنید آسایشگاه هستم بهم ریخت و بغض کرد. بعداز چند ساعت دوباره زنگ زد. محکم گفت: "برگرد خونه ما پای کارت هستیم هر مشکلی باشه با کمک بچهها حل میکنیم. کسر شأنمونه تو بری اسایشگاه." دل گرم شدم. اگر به زبان هم گفته بود. بهم چسبید. چقدر خوب بود، داشتن چنین رفقایی. همیشه خدا را شاکر بودم بابتش. ازش تشکر کردم گفتم "راهیه که باید تنها برم. بدون اسیر کردن کسی برای انجام کارم" تجربه هجده سال زندگی معلولیت با زهرا سادات اندوخته زیادی برایم داشت. صحبت یکی دو روز و هفته نبود که پیشنهاد اِند مرام و معرفتش را بپذیرم. تا زمانی که استقلال پیدا نکنم نباید بیجهت محبت و لطف دوستان را خرج میل خودم میکردم. خودم اسایشگاه بودم دلم هیئت. خاطراتم مانند پرده سینما روی سقف سفید اتاق ظاهر میشد.. چند سال، پیش از سکته زدن آقام، قبل تکان خوردن حواسش. پرسیدم "بابا چرا اسم منو عبدالله گذاشتی؟" با چشای گرد زُل زد بهم. حس کردم به یه موجود گوش دراز با پوزه کشیده نگاه میکند! با اخم گفت: "مگه چشه، بده؟!" این مگه چشه خیلی معنی داشت یک «به سرت زیاده» ملموسی درش نهفته بود. برای همین قانع شدم از پاسخ دندان شکن و دیگر هیچ نگفتم! بنده خدا یادش رفته بود 5 محرم که متعلق حضرت عبدالله ابن حسن است بر سر سفره امام حسین نشسته بود خبر بدنیا آمدم را شنید. لبخند رضایت از کاردستی که ساخته بود بر لبانش نشست، با دست چرب به سیبیلش کشید؛ که نادر در فتح هند اینگونه ذوق نکرده بود. مادرم میگفت "عزیزت نرجس خاتون (مادر آقام) خدابیامرز اسمت رو عبدالله گذاشت". روحش شاد. به گمونم همین تقارن خجسته باعث گره خوردن زلفم نداشتهم به بیرق امام حسین علیهالسلام شد و در مغناطیس دستگاه عریض و طویلش قرار گرفتم. اینکه مادرم در کودکی مرا روضه برد یا نه و یا شش ماهگی لباس علی اصغر به تنم کرد و با مالیدن بیرق و کتیبه عزای امام حسین به تنم بیمهم کرد یا نه نمیدانم. تا جایی که یاد دارم مقید به حضور در مجالس امام حسین بود. اقام نذر داشت هرسال موقع خواندن تعزیه عبدالله یک پیراهن بدهد حسینیه قودجان. #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدا
فصل۱_قرنطینه
قسمت سیزدهم
من هیئتیدوران کودکی علم و کتل هیئتها برام جذاب بود رقص تیغهها در اسمان؛ صدای زنگولهها و ماشاءالله گفتنها همراه صلوات و دود اسفندی که علم و چلچراغها از لای آن بیرون میامد و یا کتلهای زرد و قرمز مخمل گرد که هر رنگش با نوار پلیسه از هم جدا میشد و ابیاتی بر روی ان گلدوزی شده را دوست داشتم.
هشت سالم بود بدون اقام رفتم هیئت خانه خادمی، چسبیده به خانه حاج مختار بابای روحالله توی کوچه نساجی فلکه دوم مقداد. روحالله را نمیشناختم؛ به عشق چلچراغ بزرگ پر از چراغ انگلیسی روشن جلوی هیئت، میرفتم انجا. داخل حیاط روبری چلچراغ مینشستم لحظهای از رخ زیبای چلچراغ چشم برنمیداشتم. تا وقت راه افتادن هیئت، با سربند یا مهدی، زنجیر دست بگیرم توی خیابون بیافتم پشت چلچراغ, آنوقتها چلچراغ و تعداد تیغههای علم به هیئت اعتبار میداد.
قبل از ان، تبار خوانساری اقام میجنبید روی باک گرد موتور رکسش مینشاندم میبردتم هیئت خوانساریهای مقیم تهران خیابون اول نیروهوایی. یکی از دستههای بزرگ منطقه بود. حسینیه دوبار پر و خالی میشد به عزاداران نهار بدهد. آقام ظرف میشست برای همین تا ته کار میماند بشقابهای استیل شسته شود. هنوز عطر دارچین عدس پلوی حسینیه داخل گاو صندوق ذهنم مانده. هر وقت به سراغش میروم بوی دارچین لابهلای سلولهای مغزم آزاد میشود.
اهالی شهرستان خوانسار محرم هر کجا تشریف داشته باشند مویشان را در خوانسار آتش میزنند. انگار فقط خوانسار محرم دارد! البته از حق نگذریم اسب و شتر و نمایش تعزیه خیابانی جلوی دستهها و علمهای کوچک و بزرگ و ستون بلند دسته بسیار منظم عزاداری پشت آن، جاذبه دارد مخصوصا آبگوشت محلی خوانسار که فقط گوشت است و نخود با زعفران، آنقدر زور دارد به تنهایی هر خوردهای را از سرتاسر ایران به خوانسار بکشاند. کافیست فقط یکبار مزه ان زیر دندانش رفته باشه.
مسئولین دستههای خوانسار روی نظم حساساند فاصله زنجیرزنان در طول حرکت باید یکسان و همه همزمان زنجیر بر دوش چپ و راست فرود بیاورند، هر کس خطا میزد پشت سری مسئول کوبیدن دسته زنجیر توی سرش! برای تنظیم ریتم. قضیه حیثیتی بود.نظم و انضباط از اوجب واجبات بود و هر چه باعث بر هم زدن آن میشد محکوم به فنا. میخواهد نماز اول وقت باشه یا سبک متفاوت نوحه هیئت روبرو. به هم که میرسیدند طبل و سنج محکمتر مینواختند، رو کم کنی. اگر یکی کوتاه نمیامد عزاداران دو هیئت از خجالت هم در میامدند با خلوص نیت برای امام حسین یک فس همدیگر را کتک ناب محمدی پسند مهمان میکردند! خدا قبول کند.
یکبار دایی محمد با سر و کله خونی از هیئت امد! گفتم:"عجب عزاداری کردی دایی اجرت با امام حسین" دو تا فحش نثارم کرد. چه میدانستم کتک خورده. گفت "فردا خدمتشون میرسم،" فرداش نانچیکو گذاشت پر کمرش رفت برای عزاداری!
#با_یک_انگشت @2neal
فصل۱_قرنطینه
قسمت سیزدهم
من هیئتیدوران کودکی علم و کتل هیئتها برام جذاب بود رقص تیغهها در اسمان؛ صدای زنگولهها و ماشاءالله گفتنها همراه صلوات و دود اسفندی که علم و چلچراغها از لای آن بیرون میامد و یا کتلهای زرد و قرمز مخمل گرد که هر رنگش با نوار پلیسه از هم جدا میشد و ابیاتی بر روی ان گلدوزی شده را دوست داشتم.
هشت سالم بود بدون اقام رفتم هیئت خانه خادمی، چسبیده به خانه حاج مختار بابای روحالله توی کوچه نساجی فلکه دوم مقداد. روحالله را نمیشناختم؛ به عشق چلچراغ بزرگ پر از چراغ انگلیسی روشن جلوی هیئت، میرفتم انجا. داخل حیاط روبری چلچراغ مینشستم لحظهای از رخ زیبای چلچراغ چشم برنمیداشتم. تا وقت راه افتادن هیئت، با سربند یا مهدی، زنجیر دست بگیرم توی خیابون بیافتم پشت چلچراغ, آنوقتها چلچراغ و تعداد تیغههای علم به هیئت اعتبار میداد.
قبل از ان، تبار خوانساری اقام میجنبید روی باک گرد موتور رکسش مینشاندم میبردتم هیئت خوانساریهای مقیم تهران خیابون اول نیروهوایی. یکی از دستههای بزرگ منطقه بود. حسینیه دوبار پر و خالی میشد به عزاداران نهار بدهد. آقام ظرف میشست برای همین تا ته کار میماند بشقابهای استیل شسته شود. هنوز عطر دارچین عدس پلوی حسینیه داخل گاو صندوق ذهنم مانده. هر وقت به سراغش میروم بوی دارچین لابهلای سلولهای مغزم آزاد میشود.
اهالی شهرستان خوانسار محرم هر کجا تشریف داشته باشند مویشان را در خوانسار آتش میزنند. انگار فقط خوانسار محرم دارد! البته از حق نگذریم اسب و شتر و نمایش تعزیه خیابانی جلوی دستهها و علمهای کوچک و بزرگ و ستون بلند دسته بسیار منظم عزاداری پشت آن، جاذبه دارد مخصوصا آبگوشت محلی خوانسار که فقط گوشت است و نخود با زعفران، آنقدر زور دارد به تنهایی هر خوردهای را از سرتاسر ایران به خوانسار بکشاند. کافیست فقط یکبار مزه ان زیر دندانش رفته باشه.
مسئولین دستههای خوانسار روی نظم حساساند فاصله زنجیرزنان در طول حرکت باید یکسان و همه همزمان زنجیر بر دوش چپ و راست فرود بیاورند، هر کس خطا میزد پشت سری مسئول کوبیدن دسته زنجیر توی سرش! برای تنظیم ریتم. قضیه حیثیتی بود.نظم و انضباط از اوجب واجبات بود و هر چه باعث بر هم زدن آن میشد محکوم به فنا. میخواهد نماز اول وقت باشه یا سبک متفاوت نوحه هیئت روبرو. به هم که میرسیدند طبل و سنج محکمتر مینواختند، رو کم کنی. اگر یکی کوتاه نمیامد عزاداران دو هیئت از خجالت هم در میامدند با خلوص نیت برای امام حسین یک فس همدیگر را کتک ناب محمدی پسند مهمان میکردند! خدا قبول کند.
یکبار دایی محمد با سر و کله خونی از هیئت امد! گفتم:"عجب عزاداری کردی دایی اجرت با امام حسین" دو تا فحش نثارم کرد. چه میدانستم کتک خورده. گفت "فردا خدمتشون میرسم،" فرداش نانچیکو گذاشت پر کمرش رفت برای عزاداری!
#با_یک_انگشت @2neal
۱۳۴
۵:۱۴