زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل۱_ قرنطینه قسمت یازدهم روز بعد حامد، دست جوان مو قشنگی که از پشت دم موشی بسته بود گرفت اورد روی تخت خالی خواباند. صورت کشیده با استخوان گونه بیرون زده. عینک ذرهبینی به چشم. جوان سکوت کامل بود. از حرکات دستش متوجه شدم تکلم ندارد. برای احتیاج زنگ اخبار زد حامد بیتجربه بیاعصاب متوجه نیازش نشد، نتوانست خودش را نگهدارد شلوار و تختش خیس شد. حامد با عصبانیت مشغول تعویض جا شد دیگر تاب نیاوردم، گفتم "بنده خدا که توان تکلم نداره بخاطر کرونا گفتید از تخت پایین نیاد، شما هم که متوجه اشارههاش نمیشی تقصیرش چیه؟" حرفی برای پاسخ نداشت ولی نمیتوانست غُر نزند! جوان ترسیده بود. ظرف شامش دست نخورده برگشت. در عوض شب احمد به خوبی متوجه اشاراتش شد. کش مو و مسواک برایش مهم بود ایضا یک MP3 به همراه یک باند کوچک. در کار شیش و هشت و اهنگ شاد بود. صبح فردا برای قضای حاجت از تخت پایین آمد به دستشویی نرسید، سنگهای سفید کفپوش اتاق اب لیمویی شد. از ترس توبیخ، هیکل لاغرش که مثل دو تکه چوب خشک با طناب بهم گره زده بود را پشت در مخفی کرد. سجاد با دیدن صحنه آهسته دستش را گرفت به حمام برد و کف اتاق تی کشید. جوان با شلوار راه راه و نیش باز برگشت براش دست باد دادم، به رویش خندیدم. با دهن همیشه بازش خندید و با دو دست علامت قلب روی سینه نشانم داد بعد به من اشاره کرد. این اولین جملاتی بود که بینمان رد و بدل شد. بیسکوبیت تعارفش زدم چشمهاش برق زد. به یک عدد قناعت کرد یواش یواش خورد. مشکل بلع داشت. با اشاره چیزی گفت متوجه نمیشدم گوشی نوکیا از جیب دراورد با فشاردادن دکمهها روی صفحه نوشت فرهاد هستم اسم شما چیه؟ خوشحال از پیدا کردن وسیله ارتباطی گفتم عبدالله بعد سنش را نوشت 38 سال. گفتم 44 سال. احترام نظامی گذاشت بعد نوشت شما از من بزرگتری احترامت واجبه. فرهاد هر قدر توان نداشت، شعور داشت. کمکم زبان اشاره را کمی تا قسمتی ابری یاد گرفتم و او با قلبی که نشان میداد یا احترام نظامی تایید میکرد. #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدا
فصل۱_قرنطینه
قسمت دوازدهم
من هیئتییازده روز از قرنطینه گذشت یک روز مانده به محرم، تازه داشتم با محیط کنار میامدم؛ دلم با رسیدن محرم پر کشید به آسمان هیئتهای عزای امام حسین.
بخش هیچ رنگ و بویی از محرم نداشت باند استیشن برای فرهاد دوبس دوبس میکرد. با ذوق دست و پای لاغرش را تکان میداد. حتی در مخیلهم نمیگنجید اینطور وارد ماه عزای حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام شوم.روحالله رفیق سیساله گرمابه و گلستانم که در طول هجده سال معلولیت لحظهای ازم غافل نشد؛ زنگ زد بیاید دنبالم برویم هیئت. بغض قورت دادم گفتم محل نیستم رفتم آسایشگاه. طفلی شنید آسایشگاه هستم بهم ریخت و بغض کرد. بعداز چند ساعت دوباره زنگ زد. محکم گفت: "برگرد خونه ما پای کارت هستیم هر مشکلی باشه با کمک بچهها حل میکنیم. کسر شأنمونه تو بری اسایشگاه."
دل گرم شدم. اگر به زبان هم گفته بود. بهم چسبید. چقدر خوب بود، داشتن چنین رفقایی. همیشه خدا را شاکر بودم بابتش. ازش تشکر کردم گفتم "راهیه که باید تنها برم. بدون اسیر کردن کسی برای انجام کارم"
تجربه هجده سال زندگی معلولیت با زهرا سادات اندوخته زیادی برایم داشت. صحبت یکی دو روز و هفته نبود که پیشنهاد اِند مرام و معرفتش را بپذیرم. تا زمانی که استقلال پیدا نکنم نباید بیجهت محبت و لطف دوستان را خرج میل خودم میکردم.
خودم اسایشگاه بودم دلم هیئت. خاطراتم مانند پرده سینما روی سقف سفید اتاق ظاهر میشد..
چند سال، پیش از سکته زدن آقام، قبل تکان خوردن حواسش. پرسیدم "بابا چرا اسم منو عبدالله گذاشتی؟" با چشای گرد زُل زد بهم. حس کردم به یه موجود گوش دراز با پوزه کشیده نگاه میکند! با اخم گفت: "مگه چشه، بده؟!" این مگه چشه خیلی معنی داشت یک «به سرت زیاده» ملموسی درش نهفته بود. برای همین قانع شدم از پاسخ دندان شکن و دیگر هیچ نگفتم!
بنده خدا یادش رفته بود 5 محرم که متعلق حضرت عبدالله ابن حسن است بر سر سفره امام حسین نشسته بود خبر بدنیا آمدم را شنید. لبخند رضایت از کاردستی که ساخته بود بر لبانش نشست، با دست چرب به سیبیلش کشید؛ که نادر در فتح هند اینگونه ذوق نکرده بود.
مادرم میگفت "عزیزت نرجس خاتون (مادر آقام) خدابیامرز اسمت رو عبدالله گذاشت". روحش شاد.به گمونم همین تقارن خجسته باعث گره خوردن زلفم نداشتهم به بیرق امام حسین علیهالسلام شد و در مغناطیس دستگاه عریض و طویلش قرار گرفتم.
اینکه مادرم در کودکی مرا روضه برد یا نه و یا شش ماهگی لباس علی اصغر به تنم کرد و با مالیدن بیرق و کتیبه عزای امام حسین به تنم بیمهم کرد یا نه نمیدانم. تا جایی که یاد دارم مقید به حضور در مجالس امام حسین بود. اقام نذر داشت هرسال موقع خواندن تعزیه عبدالله یک پیراهن بدهد حسینیه قودجان.
#با_یک_انگشت @2neal
فصل۱_قرنطینه
قسمت دوازدهم
من هیئتییازده روز از قرنطینه گذشت یک روز مانده به محرم، تازه داشتم با محیط کنار میامدم؛ دلم با رسیدن محرم پر کشید به آسمان هیئتهای عزای امام حسین.
بخش هیچ رنگ و بویی از محرم نداشت باند استیشن برای فرهاد دوبس دوبس میکرد. با ذوق دست و پای لاغرش را تکان میداد. حتی در مخیلهم نمیگنجید اینطور وارد ماه عزای حضرت اباعبدالله الحسین علیهالسلام شوم.روحالله رفیق سیساله گرمابه و گلستانم که در طول هجده سال معلولیت لحظهای ازم غافل نشد؛ زنگ زد بیاید دنبالم برویم هیئت. بغض قورت دادم گفتم محل نیستم رفتم آسایشگاه. طفلی شنید آسایشگاه هستم بهم ریخت و بغض کرد. بعداز چند ساعت دوباره زنگ زد. محکم گفت: "برگرد خونه ما پای کارت هستیم هر مشکلی باشه با کمک بچهها حل میکنیم. کسر شأنمونه تو بری اسایشگاه."
دل گرم شدم. اگر به زبان هم گفته بود. بهم چسبید. چقدر خوب بود، داشتن چنین رفقایی. همیشه خدا را شاکر بودم بابتش. ازش تشکر کردم گفتم "راهیه که باید تنها برم. بدون اسیر کردن کسی برای انجام کارم"
تجربه هجده سال زندگی معلولیت با زهرا سادات اندوخته زیادی برایم داشت. صحبت یکی دو روز و هفته نبود که پیشنهاد اِند مرام و معرفتش را بپذیرم. تا زمانی که استقلال پیدا نکنم نباید بیجهت محبت و لطف دوستان را خرج میل خودم میکردم.
خودم اسایشگاه بودم دلم هیئت. خاطراتم مانند پرده سینما روی سقف سفید اتاق ظاهر میشد..
چند سال، پیش از سکته زدن آقام، قبل تکان خوردن حواسش. پرسیدم "بابا چرا اسم منو عبدالله گذاشتی؟" با چشای گرد زُل زد بهم. حس کردم به یه موجود گوش دراز با پوزه کشیده نگاه میکند! با اخم گفت: "مگه چشه، بده؟!" این مگه چشه خیلی معنی داشت یک «به سرت زیاده» ملموسی درش نهفته بود. برای همین قانع شدم از پاسخ دندان شکن و دیگر هیچ نگفتم!
بنده خدا یادش رفته بود 5 محرم که متعلق حضرت عبدالله ابن حسن است بر سر سفره امام حسین نشسته بود خبر بدنیا آمدم را شنید. لبخند رضایت از کاردستی که ساخته بود بر لبانش نشست، با دست چرب به سیبیلش کشید؛ که نادر در فتح هند اینگونه ذوق نکرده بود.
مادرم میگفت "عزیزت نرجس خاتون (مادر آقام) خدابیامرز اسمت رو عبدالله گذاشت". روحش شاد.به گمونم همین تقارن خجسته باعث گره خوردن زلفم نداشتهم به بیرق امام حسین علیهالسلام شد و در مغناطیس دستگاه عریض و طویلش قرار گرفتم.
اینکه مادرم در کودکی مرا روضه برد یا نه و یا شش ماهگی لباس علی اصغر به تنم کرد و با مالیدن بیرق و کتیبه عزای امام حسین به تنم بیمهم کرد یا نه نمیدانم. تا جایی که یاد دارم مقید به حضور در مجالس امام حسین بود. اقام نذر داشت هرسال موقع خواندن تعزیه عبدالله یک پیراهن بدهد حسینیه قودجان.
#با_یک_انگشت @2neal
۱۳۸
۱۰:۰۵