زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل۱_ قرنطینه قسمت دهم دکتر حکیمزاده بنیانگذار مجموعه؛ سال 1351 با دو اتاق دل به دریا زد معلولین آواره خیابان را آورد با جان و دل مراقبشان شد. او با تاسیس این مکان بار سنگینی از روی دوش جامعه برداشت. ان دو اتاق همکنون با همت خیرین دریا دل به چند ده هکتار زمین با چند صد هزار متر زیر بنا تبدیل شده. پوشش جمعیتی کهریزک که آسایشگاه در کنج این شهرک قرار دارد غالبا قشر کارگر با حداقل دستمزد است. قشری که بار تورم بر گُردهشان سنگینی میکند. مجموعههایی مانند پالایشگاه تهران، آسایشگاه کهریزک و بهشت زهرا و شرکتها و کارخانجات ریز و درشت منطقه اهداف کارگران ساکن باقر شهر، قلعه شیخ، کهریزک، بهارستان و اطراف در جنوب شهر تهران میباشد. تمرکز جمعیتی این منطقه غالبا مهاجران محروم استانهای کردستان، لرستان و آذری زبانان هستند. بیشتر حقوق را اجاره خانه میبلعد و نمیگذارد ته برج رنگی از ان باقی بماند. مجتبی هم اتاقی تازه از مرخصی برگشته، هر روز روی ویلچر مینشست حتی به قیمت تکان نخوردن از کنار تخت، به دلیل محدودیت کرونا، یک بخش خاص قرنطینه در نظر گرفته بودند. هر مددجویی میآمد 15 روز فرنطینه میکردن چه تازه پذیرش، چه از مرخصی برگشته، بعد از گرفتن تست و اطمینان از سلامت، به بخش ثابت خود منتقل میشد. حق سجاد همان آبگرمکن خوش برخورد گفت "میخوای از تخت بیارمت پایین رو ویلچر بشینی؟" - گفتم: "امکانش هست؟ کارتون زیاد نمیشه؟" - گفت: "نه بابا حقته. هر مددجو میتونه روزی یکبار بیاد روی ویلچر. کار ما همینه" میگویند حق گرفتنیاست نه دادنی! اگر انسان حقش را بداند. سجاد امده بود حقم را بدهد. احتمالا نمیدانست حق دادنی نیست! با کمال میل پذیرفتم و دعاش کردم. همه کسانی که دنبال دادن حق دیگران هستند دعا کردم. مردم دنیایی که دنبال دادن حق هستند چقدر خوشبخت هستند. روی خوش سجاد بهم جرات داد روی گلیمم پا دراز کنم. بکویم روتختی عوض کند. شاکی شد چرا زودتر نخواستم! چه میدانستم میتوانم بخواهم. حقی که از ان بیخبرم چطور بخواهم؟ همین قدر دانستم روی خوش او زبانم باز کرد. همان که برخی از پدریاران برای انجام ندادن وظیفهشان به کار نمیگرفتند. با کمک سجاد لباس تن کردم از تخت روی ویلچر امدم. به سختی تا تخت مجتبی ویلچر زدم فضولی شکفته ذهنم را آب دهم. ویلچر زدن برای دستانی با پشت بازو و پنجه از کار افتاده و حرکت یکطرف مچ غیر ممکن هست مگر به لطف ویلچر روان میرای آلمان و سنگ فرش کف بخش. قبلا به قدر سلام احوال پرسی دورادور ارتباط گرفته بودیم. گل از گلش شکفت از دیدنم. او مایلتر از من به حرف بود. 34 ساله بود اهل مشهد، کسی اینجا نداشت. سه راه افسریه بساطی بود چای و سیگار. بیماری ناشناختهای مثل باجگیرها به جانش میافتد به مرور زمان توان حرکت، از او میگرفت. قوه شنوایی ضعیفی برایش باقی گذاشته بود ازم نفس میگرفت صدا بلند کنم برای گفتگو. ادامه دارد.. #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدافصل۱_ قرنطینهقسمت یازدهم
روز بعد حامد، دست جوان مو قشنگی که از پشت دم موشی بسته بود گرفت اورد روی تخت خالی خواباند. صورت کشیده با استخوان گونه بیرون زده. عینک ذرهبینی به چشم. جوان سکوت کامل بود. از حرکات دستش متوجه شدم تکلم ندارد. برای احتیاج زنگ اخبار زد حامد بیتجربه بیاعصاب متوجه نیازش نشد، نتوانست خودش را نگهدارد شلوار و تختش خیس شد. حامد با عصبانیت مشغول تعویض جا شد دیگر تاب نیاوردم، گفتم "بنده خدا که توان تکلم نداره بخاطر کرونا گفتید از تخت پایین نیاد، شما هم که متوجه اشارههاش نمیشی تقصیرش چیه؟" حرفی برای پاسخ نداشت ولی نمیتوانست غُر نزند! جوان ترسیده بود. ظرف شامش دست نخورده برگشت. در عوض شب احمد به خوبی متوجه اشاراتش شد. کش مو و مسواک برایش مهم بود ایضا یک MP3 به همراه یک باند کوچک. در کار شیش و هشت و اهنگ شاد بود. صبح فردا برای قضای حاجت از تخت پایین آمد به دستشویی نرسید، سنگهای سفید کفپوش اتاق اب لیمویی شد. از ترس توبیخ، هیکل لاغرش که مثل دو تکه چوب خشک با طناب بهم گره زده بود را پشت در مخفی کرد. سجاد با دیدن صحنه آهسته دستش را گرفت به حمام برد و کف اتاق تی کشید. جوان با شلوار راه راه و نیش باز برگشت براش دست باد دادم، به رویش خندیدم. با دهن همیشه بازش خندید و با دو دست علامت قلب روی سینه نشانم داد بعد به من اشاره کرد. این اولین جملاتی بود که بینمان رد و بدل شد. بیسکوبیت تعارفش زدم چشمهاش برق زد. به یک عدد قناعت کرد یواش یواش خورد. مشکل بلع داشت. با اشاره چیزی گفت متوجه نمیشدم گوشی نوکیا از جیب دراورد با فشاردادن دکمهها روی صفحه نوشت فرهاد هستم اسم شما چیه؟خوشحال از پیدا کردن وسیله ارتباطی گفتم عبدالله بعد سنش را نوشت 38 سال. گفتم 44 سال. احترام نظامی گذاشت بعد نوشت شما از من بزرگتری احترامت واجبه. فرهاد هر قدر توان نداشت، شعور داشت. کمکم زبان اشاره را کمی تا قسمتی ابری یاد گرفتم و او با قلبی که نشان میداد یا احترام نظامی تایید میکرد.
#با_یک_انگشت @2neal
روز بعد حامد، دست جوان مو قشنگی که از پشت دم موشی بسته بود گرفت اورد روی تخت خالی خواباند. صورت کشیده با استخوان گونه بیرون زده. عینک ذرهبینی به چشم. جوان سکوت کامل بود. از حرکات دستش متوجه شدم تکلم ندارد. برای احتیاج زنگ اخبار زد حامد بیتجربه بیاعصاب متوجه نیازش نشد، نتوانست خودش را نگهدارد شلوار و تختش خیس شد. حامد با عصبانیت مشغول تعویض جا شد دیگر تاب نیاوردم، گفتم "بنده خدا که توان تکلم نداره بخاطر کرونا گفتید از تخت پایین نیاد، شما هم که متوجه اشارههاش نمیشی تقصیرش چیه؟" حرفی برای پاسخ نداشت ولی نمیتوانست غُر نزند! جوان ترسیده بود. ظرف شامش دست نخورده برگشت. در عوض شب احمد به خوبی متوجه اشاراتش شد. کش مو و مسواک برایش مهم بود ایضا یک MP3 به همراه یک باند کوچک. در کار شیش و هشت و اهنگ شاد بود. صبح فردا برای قضای حاجت از تخت پایین آمد به دستشویی نرسید، سنگهای سفید کفپوش اتاق اب لیمویی شد. از ترس توبیخ، هیکل لاغرش که مثل دو تکه چوب خشک با طناب بهم گره زده بود را پشت در مخفی کرد. سجاد با دیدن صحنه آهسته دستش را گرفت به حمام برد و کف اتاق تی کشید. جوان با شلوار راه راه و نیش باز برگشت براش دست باد دادم، به رویش خندیدم. با دهن همیشه بازش خندید و با دو دست علامت قلب روی سینه نشانم داد بعد به من اشاره کرد. این اولین جملاتی بود که بینمان رد و بدل شد. بیسکوبیت تعارفش زدم چشمهاش برق زد. به یک عدد قناعت کرد یواش یواش خورد. مشکل بلع داشت. با اشاره چیزی گفت متوجه نمیشدم گوشی نوکیا از جیب دراورد با فشاردادن دکمهها روی صفحه نوشت فرهاد هستم اسم شما چیه؟خوشحال از پیدا کردن وسیله ارتباطی گفتم عبدالله بعد سنش را نوشت 38 سال. گفتم 44 سال. احترام نظامی گذاشت بعد نوشت شما از من بزرگتری احترامت واجبه. فرهاد هر قدر توان نداشت، شعور داشت. کمکم زبان اشاره را کمی تا قسمتی ابری یاد گرفتم و او با قلبی که نشان میداد یا احترام نظامی تایید میکرد.
#با_یک_انگشت @2neal
۱۴۱
۶:۴۲