عکس پروفایل زیر شلواری راه راهز
۱۱۶ عضو

زیر شلواری راه راه

ساده نویسی با مداد گُلی با زیرشلواری راه راه

undefined️ ارتباط undefined @akhosravi55
زیر شلواری راه راه
به نام خدا فصل۱_ قرنطینه قسمت نهم وابستگی ساکنین تخت‌های اتاق یکی یکی از راه رسیدن. خسته از راهی پر فراز و نشیب. هیچ کدام با هم همسفر نبودن. قلم تقدیر انگشت روی تک‌ به تک از یک گوشه ایران گذاشته بود. تازه وارد یا از مرخصی برگشته. مجتبی جوانی که تخت زیر پنجره را پر کرد اولین مددجویی بود که ذهنم درگیرش شد. جوان بود. سی‌واندی بهار دیده. دستان کم توان با حرکت محدود داشت. هر روز صبح پاهایش را یکی یکی داخل شکمش بغل می‌گرفت. ورزشش بود. دلم می‌گفت "چقدر خوب که می‌تونه پاش رو تکون بده و با دستش بگیره" بعد برای خودم تخیل انجام این کار کردم چقدر بی‌نیاز می‌شدم از کمک دیگران. تا کسی رنج معلولیت و محدودیت نچشیده باشد؛ تا کسی برای خوردن یک لیوان آب ساعت‌ها انتظار نکشیده باشد تا یک نفر از راه برسد از پارچ چند متر انطرف‌تر یک لیوان آب برساند؛ تا کسی از درد فشار بدن بی‌تحرک. بدن خشک، خیس عرق نشود درک نمی‌کند چه می‌گویم. بزرگترین مشکلم عدم توان رفتن توالت برای قضای حاجت بود. سخت و عذاب‌اور است کسی دیگر با کراهت تمیزت کند. دعای زمین مانده‌م نجات از این رنج عذاب‌اور بود. همین اندازه که افتان و خیزان خودم را بدون نیاز به کمک به توالت برسانم، کافی است. انوقت خداوند لطفش را در حقم تمام می‌کرد، تا ابد بابت این نعمت بزرگ روزی هزار بار شکرش می‌کردم. کاری که تا بیست و شش سالگی راحت‌تر از آب خوردن بود. بی هیچ شکری. غافل بودم از لطف بزرگ الهی. چه می‌دانستم روزی حسرت انجام همین کار به ظاهر پیش‌پا افتاده را می‌خورم. مثل حال که بی‌خبر از داریی‌های خویشم. آسایشگاه محل رها شده‌گان بود. افرادی که به هر دلیلی شرایط زندگی کنار خانواده نداشتند، در اینجا رها می‌شدند. از کهولت سن گرفته تا معلولیت ناشی از حادثه یا مادرزاد، که وبال زندگی دیگران شده‌اند؛ مخل آسایش؛ همان‌ها که تا پیش از این چراغ زندگی بودند برای خانه. آسایشگاه مانند ضایعاتی‌های خریدار وسایل به درد نخور و مازاد مردم، مسئولیت نگهداری ادم قدیمی کهنه‌ از کار افتاده می‌پذیرفت. آنان که وبال‌های زندگی دیگران بودن،. اصلا غیر از پا فتاده ناتوان نمی‌پذیرد. انگار رسم زمانه بلد نیستن این بنجل خرها. چه دفتر و دستکی هم به راه انداخته‌اند برای نگهداری از ما ناتوان‌ها در انجام کار شخصی. این همه امکانات و ادم گرفتند به کار، کرور کرور پول دور می‌ریزند. انگار پول علف خرس است کدام عاقلی در این دوران وانفسا جایی پول خرج می‌کند که بازگشتی در ان نیست چه رسد به سود! #با_یک_انگشت @2neal
به نام خدا
فصل۱_ قرنطینه
قسمت دهم

دکتر حکیم‌زاده بنیانگذار مجموعه؛ سال 1351 با دو اتاق دل به دریا زد معلولین آواره خیابان را آورد با جان و دل مراقب‌شان شد. او با تاسیس این مکان بار سنگینی از روی دوش جامعه برداشت. ان دو اتاق همکنون با همت خیرین دریا دل به چند ده هکتار زمین با چند صد هزار متر زیر بنا تبدیل شده. پوشش جمعیتی کهریزک که آسایشگاه در کنج این شهرک قرار دارد غالبا قشر کارگر با حداقل دستمزد است. قشری که بار تورم بر گُرده‌شان سنگینی می‌کند. مجموعه‌هایی مانند پالایشگاه تهران، آسایشگاه کهریزک و بهشت زهرا و شرکت‌ها و کارخانجات ریز و درشت منطقه اهداف کارگران ساکن باقر شهر، قلعه شیخ، کهریزک، بهارستان و اطراف در جنوب شهر تهران می‌باشد. تمرکز جمعیتی این منطقه غالبا مهاجران محروم استان‌های کردستان، لرستان و آذری زبانان هستند. بیشتر حقوق را اجاره خانه می‌بلعد و نمی‌گذارد ته برج رنگی از ان باقی بماند.
مجتبی هم اتاقی تازه از مرخصی برگشته، هر روز روی ویلچر می‌نشست حتی به قیمت تکان نخوردن از کنار تخت، به دلیل محدودیت کرونا، یک بخش خاص قرنطینه در نظر گرفته بودند. هر مددجویی می‌آمد 15 روز فرنطینه‌ می‌کردن چه تازه پذیرش، چه از مرخصی برگشته، بعد از گرفتن تست و اطمینان از سلامت، به بخش ثابت خود منتقل می‌شد.
حقسجاد همان آبگرمکن خوش برخورد گفت "می‌خوای از تخت بیارمت پایین رو ویلچر بشینی؟"- گفتم: "امکانش هست؟ کارتون زیاد نمیشه؟"- گفت: "نه بابا حقته. هر مددجو می‌تونه روزی یکبار بیاد روی ویلچر. کار ما همینه"
می‌گویند حق گرفتنی‌است نه دادنی! اگر انسان حقش را بداند. سجاد امده بود حقم را بدهد. احتمالا نمی‌دانست حق دادنی نیست! با کمال میل پذیرفتم و دعاش کردم. همه کسانی که دنبال دادن حق دیگران هستند دعا کردم. مردم دنیایی که دنبال دادن حق هستند چقدر خوشبخت هستند. روی خوش سجاد بهم جرات داد روی گلیمم پا دراز کنم. بکویم روتختی عوض کند. شاکی شد چرا زودتر نخواستم! چه می‌دانستم می‌توانم بخواهم. حقی که از ان بی‌خبرم چطور بخواهم؟ همین قدر ‌دانستم روی خوش او زبانم باز کرد. همان که برخی از پدریاران برای انجام ندادن وظیفه‌شان به کار نمی‌گرفتند.
با کمک سجاد لباس تن کردم از تخت روی ویلچر امدم. به سختی تا تخت مجتبی ویلچر زدم فضولی شکفته ذهنم را آب دهم. ویلچر زدن برای دستانی با پشت بازو و پنجه از کار افتاده و حرکت یکطرف مچ غیر ممکن هست مگر به لطف ویلچر روان میرای آلمان و سنگ فرش کف بخش. قبلا به قدر سلام احوال پرسی دورادور ارتباط گرفته بودیم. گل از گلش شکفت از دیدنم. او مایل‌تر از من به حرف بود. 34 ساله بود اهل مشهد، کسی اینجا نداشت. سه راه افسریه بساطی بود چای و سیگار. بیماری ناشناخته‌ای مثل باج‌گیرها به جانش می‌افتد به مرور زمان توان حرکت، از او می‌گرفت. قوه شنوایی ضعیفی برایش باقی گذاشته بود ازم نفس می‌گرفت صدا بلند کنم برای گفتگو.ادامه دارد..
#با_یک_انگشت @2neal
undefined۱۰
undefined۵

۱۴۵

۱۴:۴۸